حس میکنم اینجا مزخرفه.
هروقت میخوام دیل بزنم، یاد این میفتم که عهه خانوم لوبیا هم اینجا خاطره داره.
همه چیز سر جاشه.
این درخت، همون درختیه که دو سال پیش اینجا بود.
آسمون همون آسمونِ همیشگیه.
ساختمونا هنوز جایی که قبلاً بودن، هستن.
کلِ جهان سر جاشه، هیچی عوض نشده جز ما.
ماییم که دیگه سر جامون نیستیم. دلم برای اون درخت وُ آسمونی میسوزه که نمیتونن از ما فرار کنن تا مجبور نباشن با غمامون ناراحت بشن.
همه چیز مثل گذشتهست، فقط ما هستیم که اون آدم سابق نیستیم، امیدوارم این خودِ جدید تون همونی باشه که همیشه دوست داشتین باشه.
گاهی وقتا هم اینجوری نمیشه.
قبلاً به اون درخت لبخند میزدم، اما الان وقتی میبینمش یه غمی تو دلم تازه میشه، انگار دلم برا اون روزایی که اینجا خوشحال بودم، تنگ شده.
اینکه هیچی عوض نشده جز تو، خیلی غم انگیزه چون دیگه به چیزای اطرافت اون حسی که قبلاً داشتی رو نداری.
دلت میخواد هنوزم مثل گذشتهها باشی ولی میدونی که نمیشه.
نمیدونم چجوری منظورمُ برسونم، امیدوارم متوجه شده باشین چه حسی داره.