میخواستم جزوه ریاضی رو پرینت بگیرم، داداشم پیدیاف رو فرستاد برا دوستش که بریم مغازه شون تحویل بگیریم.
من و مامانم رفتیم، مامانم گفت من تو ماشین میشینم خودت برو بگیر. [ از اونجایی که همیشه برا همه چی منو پیش قدم میکنه ] اون آقا عینکی پشت میز نشسته دوست امیره یا باباش ؟ [ چون از بیرون صورت طرف مشخص نبود خیلی ]
گفتم من چمیدونم.
رفتم داخل مغازه، به آقاعه گفتم جزوه ریاضی دوازدهم تجربی هنوز آماده نشده ؟
هنوز دو تا کلمه اولو نگفته بودم که دیدم داره میخنده. صبر کرد جملهم تموم بشه، همین طور که میخندید گفت باید بری مغازه کناری.
بعد منم داشتم سعی میکردم نخندم، گفتم آها چیزه ببخشید فلان.
گفت اشکال نداره آخه دو تا مغازه مال یه نفره بخاطر همین خیلیا اشتباه میکنن.
بعد رفتم اونور جزوه رو بگیرم، یه آقایی بود که فکر کنم بابای دوست داداشم بود، هرچی بهش میگفتم جزوه ریاضی متوجه نمیشد، دوست داداشم از اونور مغازه اومد گفت همونایی که امیررضا فرستاده ؟ گفتم آره.
به باباش گفت تو گوشی خودم فرستاده بخاطر همین. آمادهس میرم میارم.
گرفتم اومدم تو ماشین داشتم غش غش میخندیدم و از طرفی عصبی بودم که مامانم میگفت اتفاقاً امیررضا بهم گفت مغازه رو اشتباه نکنما.
گفتم مرسیییی که همیشه منو میفرستی جلو تا ضایع بشممم😀
امروز صبح دیدم مدیر و معاون دارن میرن تکتک کلاسا رو میگردن.
همین که رسیدم طبقه پایین دلیلشو فهمیدم. تو راهرو بوی سیگار و ادکلن قاطی شده بود:)))))))
رسیدن به کلاس ما، بچها گفتن ما اینجا معتاد نداریم بخدا، شما سه ساله ما رو میشناسین، هرکی هم کشیده حرفهای بوده بعدش ادکلن زده 🤣🤣🤣.
هروقت حس میکنم دیگه نمیتونم وُ خسته میشم اینو زمزمه میکنم ؛
آدم بدون غم نمیشه، راه بیپیچ وُ خم نمیشه
آرزوی کم نداریم، آرزو که کم نمیشه.
باعث میشه به این فکر کنم که، هر مسیری یه پایانی داره و من بهترین مقصدو برای همه مون آرزو میکنم : )