هروقت حس میکنم دیگه نمیتونم وُ خسته میشم اینو زمزمه میکنم ؛
آدم بدون غم نمیشه، راه بیپیچ وُ خم نمیشه
آرزوی کم نداریم، آرزو که کم نمیشه.
باعث میشه به این فکر کنم که، هر مسیری یه پایانی داره و من بهترین مقصدو برای همه مون آرزو میکنم : )
در حالت عادی خیلی کمحرفم.
وقتی غمم گینه بیشتر میرم تو خودم، شاید بخاطر همینه که هیچکس متوجه ناراحت بودنم نمیشه.
تو این شرایط اینجوریام که با اینکه نمیدونم چجوری بیانش کنم اما دلم میخواد راجبش حرف بزنم و از طرفی دلم نمیخواد کسی با این رویِ به شدت متفاوتم آشنا بشه، میترسم غم من مسری باشه.
بخواب عزیزم، پلکاتُ بزار روی هم.
چشمای قشنگت سزاوارِ دیدن تاریکی نیست.
غمت بخیر.
وای تنها همسایهای که اینجا میشناختم یه پیرمرد خیلی گوگولی بود که همیشه یه موتور سفید باحال داشت، با اینکه رو به روی ساختمون بیابون هست اومده بود کنار در ساختمون یه صندلی فلزی درست کرده بود به داداشم گفته بود همیشه بعدازظهرا اینجا میشینم و منم صبحا میدیدم که بچها رو اون صندلی میشینن.
یه چند روز بود پیداش نبود، مامانم الان گفت فوت کرده.
قشنگ من و داداشم و مامانم الان قابلیت گریه کردن داریم، وای:)
داداشم گفت بعد مدرسه میرم مراسم ختمش. هیق.