در حالت عادی خیلی کمحرفم.
وقتی غمم گینه بیشتر میرم تو خودم، شاید بخاطر همینه که هیچکس متوجه ناراحت بودنم نمیشه.
تو این شرایط اینجوریام که با اینکه نمیدونم چجوری بیانش کنم اما دلم میخواد راجبش حرف بزنم و از طرفی دلم نمیخواد کسی با این رویِ به شدت متفاوتم آشنا بشه، میترسم غم من مسری باشه.
بخواب عزیزم، پلکاتُ بزار روی هم.
چشمای قشنگت سزاوارِ دیدن تاریکی نیست.
غمت بخیر.
وای تنها همسایهای که اینجا میشناختم یه پیرمرد خیلی گوگولی بود که همیشه یه موتور سفید باحال داشت، با اینکه رو به روی ساختمون بیابون هست اومده بود کنار در ساختمون یه صندلی فلزی درست کرده بود به داداشم گفته بود همیشه بعدازظهرا اینجا میشینم و منم صبحا میدیدم که بچها رو اون صندلی میشینن.
یه چند روز بود پیداش نبود، مامانم الان گفت فوت کرده.
قشنگ من و داداشم و مامانم الان قابلیت گریه کردن داریم، وای:)
داداشم گفت بعد مدرسه میرم مراسم ختمش. هیق.
امروز فهمیدم آدم های خوب هنوز وجود دارن.
صبح که مامانم منو رسوند مدرسه، ماشین پشت سرمون شوتی بود مامانم یهو پیچید، یه ماشین اونجا پارک بود آینهش شکست.
صبح اول وقت بود گفتیم شاید خواب باشن.
الان رفتیم چن تا خونهی اون اطراف زنگ زدیم گفتیم ماشین تون امروز صبح چیزیش نشده ؟
بعد طرفو پیدا کردیم.
خانومه میگفت من خبر ندارم صبر کنین به آقامون بگم.
آقاعه اومد گفت امروز خیلی ناراحت شدم ولی شما دیگه خیلی حلال زاده بودی که برگشتی، من آینه رو تعویض کردم، چون خودتون اومدین حق وُ حلال تون.
مامانم گفت خودمون خسارتو پرداخت میکنیم.
خانومش هم میگفت مگه چقد هزینه کردی ؟
پسربچه ۸ ساله شون هم وایساده بود میگفت بابا امروز خیلی ناراحت بودی خسارتو بگیر.
آقاعه گفت کسی که با پای خودش اومده ازش خسارت میگیرن ؟ تو این دوره زمونه کی همچین کاری میکنه ؟ مهم نیست هرچقدر شده، حلال تون.
و من لبخند بودم از اینکه هنوزم آدم هایی هستن که گذشت کنن وُ ببخشن:))))))))))))))))