eitaa logo
٫ مَهجور ٫
530 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
272 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاین براتون بگم چی شد. امروز صبح رفتم آزمایش خون، اونجا یه مشکلی پیش اومد که با دکتره و مامانم و همه دعوا کردم. انقد خودمو کنترل کردم که وسط عصبانیت جلو همه نزنم زیر گریه که وقتی اومدم بیرون کتاب زیست که دستم بود رو پرت کردم، همون جا وسط خیابون بلند بلند زدم زیر گریه. چرا ؟ چون از خودم متنفر شدم که اینطوری رفتار کردم. واقعاً یه مرگیم هست. با چشم قرمز رفتم مدرسه و دبیر فارسی مون که میخواست منو بخندونه وسط درس گفت خانوم صورتی چیشده امروز آبی پوشیدی ؟ ولی مدادت صورتیه به هرحال ما یه خانوم صورتی که بیشتر نداریم : ))))))))))))💘.
غم‌ تون بخیر 🌚🤍.
شما هم بخونین باهامون : )
٫ مَهجور ٫
زنگ آخر زبان داشتیم، دبیر مون ۲۴ سالشه بعد اینطوریه که اصلاً دبیر حسابش نمیکنن و خودشم خیلییی پایه‌س بچها با اسم کوچیک صداش میکنن. هر دفعه هم خوراکی میاریم سرکلاس میاد ازمون میگیره خودش میخوره، عاشق لواشکه در این حد که امروز یکی از بچها وسط کلاس رفت لواشک خرید بین همه تقسیم کرد ولی دبیر مون میگفت نووچ من فقط آلوچه میخوام، رفتن براش خریدن 😭😂. خیلی کیوته، بعد داشت درس میداد که یکی از مسئولین دفتر که اونم همسن های خودشه اومد پشت پنجره گفت بچها این زهرا ( دبیر مون ) عاشقه. بعد دیگه بزن برقص شد و اینا، اون که پشت پنجره بود هم به جمع مون پیوست دبیر مون گفت میریم خونه من حساب تو رو می‌رسم، اینطوری شد که خانم اشرفی ( همون که پشت پنجره بود ) گفت زهرا خواهر شوهرمه. خلاصه که خیلی خوبن دوتاشوننن😭. بعد که کلاس تموم شد با بچها ریختیم تو دفتر که زنگ بخوره، بچها به زور آیدی اینستاشو گرفتن. تو مدرسه ما اینطوریه که مدیر و معاون و اینا همه با بچها دوستن چون بیشترشون سن شون کمه. مثلاً بچها میرن تو دفتر گاهی وقتا چایی میخورن، یا امروز اومده بودن تو دفتر مُهر مدرسه رو برداشته بودن رو صورت همدیگه میزدن :)))))🤣🤣. بعد خانم اشرفی میگفت که به شرطی عروسیم دعوت تون میکنم که بلد باشین برقصین و اینا. بعد ما لشکری تو دفتر بودیم که آقای خلیل آزاد دبیر ریاضی مون اومد گفت بازم شما، چرا همه جا هستین ؟ بعد دیگه کل دفتر منفجر شد از خنده :)))))))))) تازهههه عکس هم گرفتم، دبیر زبان مون خودش می‌گفت حالا که کلاس تموم شده گوشیاتونو بیارین عکس بگیریم مثلااا من نمیدونم شما گوشی دارین😂.
یادمه وقتی کوچیک بودم، هرشب با مامانم اینو می‌خوندم بعد می‌خوابیدم ؛ بخوابم دست راست، بگردم چپ وُ راست بخوانم چهل ستون قل هو الله، تنم به دست الله هیشکه هیشکه دس بهم نزنه، جز فاطمه‌ی رسول الله : )