من الان باید تو مدرسه باشم ولی حتی از شهرستان خودمون خارج هم نشدیم.
همین که با مامانم اومدیم بریم بیرون، تا رسیدیم سر جاده بابام وایساده بود مامانم گفت ماشین ترمز نمیگیره.
بابامو سوار کردیم رفتیم در به در دنبال روغن ترمز. گیر آوردیم و انجامش دادیم بابام رفت دنبال کارش. بابام گفت برو حانیه رو برسون برگرد رینگش نمیدونم چیه تا بعدا درستش کنم. من و مامانم رفتیم مامانم گفت حانیه ترمز نمیگیره من جرعت ندارم اینجوری برم تو جاده.
قرار بود دوست مامانمو هم برسونیم، اومدیم اینجا که اسنپ بگیریم من و دوست مامانم. دخترعمم رسید گفت بیاین میرسونم تون.
حالا تازه داریم حرکت میکنیم.
تاخیری رو شاخمه🤝
امروز سرکلاس فارسی معلم مون داشت درس میداد میخواست بگه اژدهای گرزه، گفت اژدهای هرزه :))))))))))))))))
خودش که داشت میمُرد از خنده، میگفت تقصیر شماهاس، به ما چه زن 🤣🤣.
انقد همیشه همهچی خوب پیش میره با اینکه شاید تلاش کافی رو نکرده باشم که میترسم سر کنکور خدا بزنه به کمرم، تلافی کنه بگه بیا حالا اگه تونستی این گندتو جمع کن یا ضجه بزن :)))))))))))
امروز زنگ زبان با همون معلم خافانه داشتیم، زنگ کلاس خورده بود من نفهمیدم.
همین که رفتم تو کلاس گفت کجا بودی ؟
گفتم تو حیاط صدا زنگو نشنیدم😂
رفتم بشینم، گفت کجاا ؟ دیر اومدی میخوای بشینی ؟ کنار در وایسا
گفتم هنن ؟ توروخدا اذیتم نکن مگه عهد بوقهه
جدی جدی اومد بلندم کرد نیم ساعتتتت من اونجا وایساده بودممم.
بابا انصاف داشته بااش، ولی هنوزم بنظرم خافانه چون هر دو ثانیه نگام میکرد جلو خودشو میگرفت نخنده، بچها هم میگفتن خانم اصن بهتون نمیاد بزارین بیاد بشینه بدبخت 😭😂.
حالا میفهمم چرا بعد دو سال حتی یه روزم اون اتفاقات از جلو چشمام محو نشد.
تازه متوجه شدم چرا هیچ وقت نتونستم اون خاطراتُ فراموش کنم وُ مثل بقیه اتفاقای زندگی از کنارش بگذرم، چون اصلا تموم نشده بود. قراره دوباره از اول باهاش رو به رو بشم.
نمیدونم بازم میتونم از پسش بربیام یا نه، اما همون طور که قراره سخت ترشو تجربه کنم، منم بزرگتر شدم، صبورتر شدم.
خدایا ممنونم که تو این دو سال قسمت خوب زندگیمُ نشونم ندادی چون اگر این اتفاق میفتاد لحظهی رو به رو شدن با اون مشکل جا میخوردم و بعد از اون همیشه بعد همهی لبخند هام منتظر اشک میموندم.
کاش این دفعه هم بتونم دوباره لبخند بزنم.