امروز زنگ زبان با همون معلم خافانه داشتیم، زنگ کلاس خورده بود من نفهمیدم.
همین که رفتم تو کلاس گفت کجا بودی ؟
گفتم تو حیاط صدا زنگو نشنیدم😂
رفتم بشینم، گفت کجاا ؟ دیر اومدی میخوای بشینی ؟ کنار در وایسا
گفتم هنن ؟ توروخدا اذیتم نکن مگه عهد بوقهه
جدی جدی اومد بلندم کرد نیم ساعتتتت من اونجا وایساده بودممم.
بابا انصاف داشته بااش، ولی هنوزم بنظرم خافانه چون هر دو ثانیه نگام میکرد جلو خودشو میگرفت نخنده، بچها هم میگفتن خانم اصن بهتون نمیاد بزارین بیاد بشینه بدبخت 😭😂.
حالا میفهمم چرا بعد دو سال حتی یه روزم اون اتفاقات از جلو چشمام محو نشد.
تازه متوجه شدم چرا هیچ وقت نتونستم اون خاطراتُ فراموش کنم وُ مثل بقیه اتفاقای زندگی از کنارش بگذرم، چون اصلا تموم نشده بود. قراره دوباره از اول باهاش رو به رو بشم.
نمیدونم بازم میتونم از پسش بربیام یا نه، اما همون طور که قراره سخت ترشو تجربه کنم، منم بزرگتر شدم، صبورتر شدم.
خدایا ممنونم که تو این دو سال قسمت خوب زندگیمُ نشونم ندادی چون اگر این اتفاق میفتاد لحظهی رو به رو شدن با اون مشکل جا میخوردم و بعد از اون همیشه بعد همهی لبخند هام منتظر اشک میموندم.
کاش این دفعه هم بتونم دوباره لبخند بزنم.
وای زنگ درو زدن
تا باز کردم دیدم دو تا داییام و خالم از شیراز اومدن بعد ۵ ماه دیدم شونننن
عر زدننن* 😭😭😭✨
٫ مَهجور ٫
وای زنگ درو زدن تا باز کردم دیدم دو تا داییام و خالم از شیراز اومدن بعد ۵ ماه دیدم شونننن عر زدننن*
دایی بزرگم : حانیووو جیگر داییش بیا بغلم
دایی کوچیکم : سلام.
بخدا تفاوت موج میزنه :))))🤣🤣
تو ماشین بودیم خیر سرم داشتم میرفتم مدرسه، چشم تون روز بد نبینه یه دل درد سگی گرفتم که جلوی در مدرسه نیم ساعت تو ماشین نشسته بودم خوب بشه، مسکن هم هیچ فایدهای نداشت، تهش جدی زدم زیر گریه.
مامانم از همون اولش بهم گفت من میدونم این دل درد ول نمیکنه برگردیم خونه دمنوش بهت بدم.
گفتم امتحان دارمم.
آخر کار رفتیم تو دفتر ، مدیر مون تا منو دید گفت حانیه عزیزم چیشده ؟
فکر کنم از قیافم داشت میبارید.
مامانم بهش گفت میخوام ببرمش خونه میگه امتحان دارم.
مدیر مون گفت برو سلامتیت مهم تره امتحانتو هم خودم برات اوکی میکنم، سال دوازدهم بخاطر استرس کنکور بچها دردشون شدیدتره، همین الان یکی دیگه رو فرستادیم خونه.
خلاصه که اومدم خونه دارم جون میدم.
مامانم : مرده شور ژن باباتو ببرن که باعث شده تو و داداشت نترس و کله خر بشین، کجا میخوای بری این موقع تنها تو پارک ؟ حالا اگه من بودم میترسیدم.
من :