من شاعر نیستم که ساعتها میون مصراعها وُ بیتها گم بشم وُ در آخر سر از چشم های بیتمثیل معشوق دربیارم.
من نویسنده نیستم که سوار بر ابر خیال بشم وُ از داستانها وُ افسانههای دور وُ دراز براتون بگم.
من هنرمند نیستم که روی بومها، به نشدنیها و در عین حال رویاها رنگ بزنم یا انگشتامُ روی سازها به رقص دربیارم وُ صداهایی که روایتگر حزن وُ دوست داشتن وُ زیبایی هستند رو توی گوش های دنیا جار بزنم.
من فقط یه آدم معمولیام که با کلمات معمولیتر صحبت میکنم، اما به چینش اونها کنار هم بیشتر از هرچیزی اهمیت میدم.
آخه چه اهمیتی داره ما کی هستیم وقتی میشه آدمها رو با کلمات شون شناخت وُ لمس کرد ؟
این ما هستیم که با ارزش وُ احترامی که درون مون برای خودمون وُ دیگران قائلیم، به این کلمات معنا میبخشیم.
و تصمیم با شماست که کلمات رو ببوسین وُ بهترین شونُ برای هم انتخاب وُ اونها رو با لبخند به هم هدیه کنین، یا اینکه چشم هاتون رو به روی همه چیز ببندین وُ فقط لب هاتون رو تکون بدین.
آره، آدم معمولی، "همه چیز" میون دست های مهربون توعه در حالی که نمیدونی ما بدون اینها "هیچی" نیستیم.
٫ مَهجور ٫
بیا.
بیا اینجا، بشین کنار من وُ آسمون.
میگم..
به نظرت اون دورها هم کسی هست که خیره به ما باشه وُ در این فکر که "آیا کسی اون دورها خیره به ماست؟" ؟
چه خیالِ دلانگیز وُ دست نیافتنیای.
٫ مَهجور ٫
امشب بخاطر این پسر سکته ناقص زدم.
یه آبنبات تو کیفم بود، نمیدونم چجوری به دستش رسیده بود، پسرعمش که ۸ سالشه باز کرده بود بهش داده بود.
تو حیاط بودیم دیدم پایین پام وایساده داره دور خودش میچرخه.
پریده بود تو گلوش.
بلندش کردم با کمر گرفتمش یجوری محکم زدم پشتش که خودمم دردم گرفت، هول کرده بودم وای😭
چن باز زدم، اومد بیرون.
انقد بغلش کردم که گریه رو یادش رفت.
به کسی چیزی نگفتم ولی مث سگ ترسیدم.
هدایت شده از . بۍنهایت ؛
خب بچه ها ..
میدونین که من عاشق جمع کوچولو و صمیمیم ، ولی چند نفری هم دوست داشتن بیان پیشمون و خب طبیعتا من دوست دارم هرکس که دلش میخواد اینجا باشه ، بیاد کنارمون . البته که اینجا هیچ خبر خاصییی نیست ولی خب به احترام شما بی نهایت تا 24 ساعت عمومی و پذیرای شما قشنگاست 💙.
- ممنون میشم ادمینا فور کنن پیامم رو تا هر کس که میخواسته عوض شه بیاد پیشمون :)
امتحان زبان داشتیم، برگه رو گذاشتن جلوم گفتم عههه مگه گرامر هم باید میخوندیم ؟ :))))
همون دبیر پایههه، گفت ساعت خوااب، بچها این دفعه حانیه کامل نمیشه
کل کلاس سر من شرط بستن که کامل میشم.
الان کامل شدم بچها میخوان به زور از دبیر مون بستنی بگیرن، اینم زیر بار نمیره میگه غلط بکنم سر حانیه نباید شرط بست.
ولی ازش میگیرن😔😂