وای بگین امروز چیشد، من میخواستم محو شم جای بچها.
اول از همه که امتحان ریاضی عالیی بود، چون وقت زیادی نزاشته بودم براش ولی ۲۵ صدم غلط داشتم خیلیی چسبید.
بعد اینکه سر جلسه امتحان بودیم، آقای خلیل آزاد یهو شروع کرد بعضیا رو جا به جا کردن چون تقلب میکردن.
یکی از بچها رو آورد جلوی کلاس، دختره میگفت آرهه اینجا خوبه این دور و بریام بلدن. دوباره جا به جاش کرد، بردش تو تخته قشنگ، اونم میگفت بههه اینجا بالاتر از سطح کلاسه به همه دید دارم عالییی.
یکم گذشت، یکی از بچها گفت زهرا ( همون دختره ) تقلب نکن. بعد زهرا از پشت سر آقای خلیل آزاد بهش فاک داد :))))))
آقای خلیل آزاد گفت فکر نکن ندیدما، خوبشم دیدم.
یهو یکی از وسط کلاس داد زد آقای خلیل آزاد شما دیگه به کسی چیزی نگو که تو گروه واسه همه میفرستی :)))))))))))))))))))
وای همه خندیدن، خلیل آزاد میخندید میگفت مگه شما دیدین ؟ من دستم خورددد.
خلاصه که ما امتحان دادن مون هم ماجرا داره.
ناشناس امشب تون ؛ اصلاً کلاً ناشناس های شما دونفر ؟ : قشنگ ترین و بهترین ناشناس های دنیا :)))))))
•
=====))))) خودایییبطانمطممطمپطپطپط::>>>>>>>> ذوقققققطتطنمطمطپطپ لطف دارییییی:>>>>>
وای چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم و جلو اشکامو بگیرم، چرا هرشب من باید اینطوری باشه، خسته شدم، یکی بیاد حافظهمو پاک کنه.
چشمام میسوزه، غم من که بخیر نشد اما غم تون بخیر.
دیروز تولد مهدیس بود.
همونی که اون روز کل مدرسه رو دنبالم گشت وُ وقتی پیدام کرد اولین نفری بود که جلوش زدم زیر گریه.
اونم هیچی نگفت، فقط بغلم کرد وُ آخرش با انگشتش صورتمو پاک کرد.
شاید خودش ندونه ولی اگه اون نبود این دو سال رو نمیتونستم بگذرونم. کاش میتونستم براش جبران کنم.