وای چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم و جلو اشکامو بگیرم، چرا هرشب من باید اینطوری باشه، خسته شدم، یکی بیاد حافظهمو پاک کنه.
چشمام میسوزه، غم من که بخیر نشد اما غم تون بخیر.
دیروز تولد مهدیس بود.
همونی که اون روز کل مدرسه رو دنبالم گشت وُ وقتی پیدام کرد اولین نفری بود که جلوش زدم زیر گریه.
اونم هیچی نگفت، فقط بغلم کرد وُ آخرش با انگشتش صورتمو پاک کرد.
شاید خودش ندونه ولی اگه اون نبود این دو سال رو نمیتونستم بگذرونم. کاش میتونستم براش جبران کنم.
- تولد مهدیس : )