eitaa logo
٫ مَهجور ٫
530 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
273 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
یه آقایی اومده بود با فروشنده کار داشت، فروشنده عصبی شد سر آقاعه داد زد که مشتری دارم اجازه میدی؟ اونم بنده خدا میگفت بله بفرمایین عذر میخوام وای انقد ناراحت شدم انقددد ناراحت شدم که بخاطر راه انداختن کار من با اون اینطوری رفتار کرد. دلم میخواست بهش بگم من عجله‌ای ندارم کار اوشونو راه بندازین تا یکم ضایع بشه ولی گفتم بد میشه چون همین آقاعه با بابامم قبلا بحث داشتن سر اینکه بابام یه بار جنس براشون آورده بود دقیقا همین طوری رفتار کرده بود، بعد که فهمیده بود بابام کیه اومده بود عذرخواهی 🗿 ولی جدی خیلی ناراحت شدم.
هروقت میرم فلافل فروشی طرف منو می‌شناسه یدونه اضافه‌تر میزاره : )😂
امروز >>>>>> رفتیم دنبال داداشم، پسرعمم گفت بح خانوم ناظر یه دفترچه هم بگیر دستت هر چند شب که میای نظارت بفرما گفتم نه بهتون رحم میکنم یکی دارین هر چند وقت یه بار بیاد. 😂
رفتیم برا مامان بزرگم کادو بردیم. فرداشب نوبت اون یکی مامان بزرگه‌س. هعی، باید صبح پا شم درس بخونم.
گفت اینا رو ببین گوشه خیابون گل نرگس می‌فروشن کسی اینجا گل نمی‌خره. گفتم تو چرا اولیش نمیشی ؟ گفت پول بیخود دادنه. گفتم به ظاهر شاید، ولی با همین گل‌ها محبت کاشته میشه، محبتی که ارزشمندتر از خریدن هزار چیز گرون‌تر وُ بهتره. [ هیچی نگفت، اما نخرید. ]
یهو چشمم خورد به اون نقطه های قرمزی که سر پایه‌ها چشمک میزنن. اونا برای من پرمعنا ترین چیزهای شهره. هروقت هرجا می‌بینم یادم میاد. تو گوشم زمزمه میشد : از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری : )
با بچها تو اتاق خونه مامان بزرگم بودیم، پا زدن ظرف گوشه اتاقو شکوندن. از اونجایی که من بزرگترین بودم، باید گردن می‌گرفتم و از طرفی هم بچها سر اینکه مقصرو لو بدیم دعوا داشتن. هیچی دیگه کاسه کوزه‌ها سر من شکست، اما مامان بزرگم براش مهم نبود گفت فدا سرت. نمی‌دونم چرا الان بابتش ناراحتم.
این گردنبند برام خیلی عزیزه.
٫ مَهجور ٫
همیشه جمع بچه‌ها رو به نشستن پای حرفای بزرگترا ترجیح میدم. چون اونا واقعاً حرفایی رو میزنن که بخوام وُ نخوام خندم می‌گیره. بعدم به این فکر میکنم که اینی که الان کنارم نشسته وُ داره از مدرسه‌ش حرف میزنه، همونیه که دستاشو می‌گرفتم تاتی تاتی راه رفتنو یاد بگیره. درسته شاید خیلی نگذشته باشه، اما همینم برام غمناکه. "بزرگ شدن" غمناکه. اینکه می‌بینم به منم میگن که برم پیش شون خوشحالم میکنه، بعضی وقتا هم نمیگن البته.