eitaa logo
٫ مَهجور ٫
531 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
273 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت اینا رو ببین گوشه خیابون گل نرگس می‌فروشن کسی اینجا گل نمی‌خره. گفتم تو چرا اولیش نمیشی ؟ گفت پول بیخود دادنه. گفتم به ظاهر شاید، ولی با همین گل‌ها محبت کاشته میشه، محبتی که ارزشمندتر از خریدن هزار چیز گرون‌تر وُ بهتره. [ هیچی نگفت، اما نخرید. ]
یهو چشمم خورد به اون نقطه های قرمزی که سر پایه‌ها چشمک میزنن. اونا برای من پرمعنا ترین چیزهای شهره. هروقت هرجا می‌بینم یادم میاد. تو گوشم زمزمه میشد : از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری : )
با بچها تو اتاق خونه مامان بزرگم بودیم، پا زدن ظرف گوشه اتاقو شکوندن. از اونجایی که من بزرگترین بودم، باید گردن می‌گرفتم و از طرفی هم بچها سر اینکه مقصرو لو بدیم دعوا داشتن. هیچی دیگه کاسه کوزه‌ها سر من شکست، اما مامان بزرگم براش مهم نبود گفت فدا سرت. نمی‌دونم چرا الان بابتش ناراحتم.
این گردنبند برام خیلی عزیزه.
٫ مَهجور ٫
همیشه جمع بچه‌ها رو به نشستن پای حرفای بزرگترا ترجیح میدم. چون اونا واقعاً حرفایی رو میزنن که بخوام وُ نخوام خندم می‌گیره. بعدم به این فکر میکنم که اینی که الان کنارم نشسته وُ داره از مدرسه‌ش حرف میزنه، همونیه که دستاشو می‌گرفتم تاتی تاتی راه رفتنو یاد بگیره. درسته شاید خیلی نگذشته باشه، اما همینم برام غمناکه. "بزرگ شدن" غمناکه. اینکه می‌بینم به منم میگن که برم پیش شون خوشحالم میکنه، بعضی وقتا هم نمیگن البته.
در طول روز هرجا هم برم، در نهایت شب باید برگردم به همین نقطه‌ی دور وُ تاریک. چجوری خاطرات تونُ فراموش می‌کنین، مگه شهر شما شب نداره ؟
راستی، دوباره تا چشمم به اون نور قرمز چشمک‌زن افتاد، دقیقاً همون جمله‌ی "از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری" تو گوشم زمزمه میشد. کاش این پایه‌ها رو کلاً از جا بکنن، خیلی رو مخه. هرجا میری هم بالاخره یه نقطه پیدا میشه که بیل بیل کنه وُ خیره بمونم بهش با خاطراتی که توی ذهنم مرور میشه.
غم تون بخیر : )
امروز فقط داشتم زیست می‌خوندم، الان تموم شد.
نتم تموم شده بود با داداشم به نت مامانم وصل بودیم. دیدم کار نمیکنه. اتاق من یه پنجره داره که میخوره به آشپزخونه کوچکیه، بعد در این آشپزخونه تو اتاق داداشمه. من میخواستم به داداشم بگم چه غلطی کردی نت مامان کار نمیکنه هرکاری میکردم نمی‌شنید. منم به زور از پنجره رد شدم رفتم تو اتاقش همین که درو باز کردم گفت یاااا خدااا یا حسییین🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 قشنگ رید به خودشش، منم پریدم دهنشو گرفتم که به چوخ مون نده. بعد من برگشتم تو اتاقم، داداشم پیام داد، من شارژ ندارم جوابشو بدم بعد اومد پشت در اتاقم گوشیو از زیر در فرستاد که رمز گوشی مامانمو تایپ کنم بره ببینه چرا کار نمیکنه. مامانم دیدش میگه داری اونجا چی کار میکنی میگه هیچی اومدم اینجا نت نمی‌گیره دارم درس میخونم🤣 مامانم پرسید حانیه خوابه؟ داداشم : نمیدونم شاید، به من چه اصلا🤣🤣