٫ مَهجور ٫
همیشه جمع بچهها رو به نشستن پای حرفای بزرگترا ترجیح میدم.
چون اونا واقعاً حرفایی رو میزنن که بخوام وُ نخوام خندم میگیره.
بعدم به این فکر میکنم که اینی که الان کنارم نشسته وُ داره از مدرسهش حرف میزنه، همونیه که دستاشو میگرفتم تاتی تاتی راه رفتنو یاد بگیره.
درسته شاید خیلی نگذشته باشه، اما همینم برام غمناکه. "بزرگ شدن" غمناکه.
اینکه میبینم به منم میگن که برم پیش شون خوشحالم میکنه، بعضی وقتا هم نمیگن البته.
در طول روز هرجا هم برم، در نهایت شب باید برگردم به همین نقطهی دور وُ تاریک.
چجوری خاطرات تونُ فراموش میکنین، مگه شهر شما شب نداره ؟
راستی، دوباره تا چشمم به اون نور قرمز چشمکزن افتاد، دقیقاً همون جملهی "از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری" تو گوشم زمزمه میشد.
کاش این پایهها رو کلاً از جا بکنن، خیلی رو مخه. هرجا میری هم بالاخره یه نقطه پیدا میشه که بیل بیل کنه وُ خیره بمونم بهش با خاطراتی که توی ذهنم مرور میشه.
نتم تموم شده بود با داداشم به نت مامانم وصل بودیم. دیدم کار نمیکنه.
اتاق من یه پنجره داره که میخوره به آشپزخونه کوچکیه، بعد در این آشپزخونه تو اتاق داداشمه.
من میخواستم به داداشم بگم چه غلطی کردی نت مامان کار نمیکنه
هرکاری میکردم نمیشنید.
منم به زور از پنجره رد شدم رفتم تو اتاقش همین که درو باز کردم گفت یاااا خدااا یا حسییین🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
قشنگ رید به خودشش، منم پریدم دهنشو گرفتم که به چوخ مون نده.
بعد من برگشتم تو اتاقم، داداشم پیام داد، من شارژ ندارم جوابشو بدم
بعد اومد پشت در اتاقم گوشیو از زیر در فرستاد که رمز گوشی مامانمو تایپ کنم بره ببینه چرا کار نمیکنه.
مامانم دیدش میگه داری اونجا چی کار میکنی
میگه هیچی اومدم اینجا نت نمیگیره دارم درس میخونم🤣
مامانم پرسید حانیه خوابه؟
داداشم : نمیدونم شاید، به من چه اصلا🤣🤣
امتحان زیست کشک بود، اصلا انقد آسون بود که هی چک میکردم شاید من یه صفحهای جا انداخته باشم. ستینیتیست
چشم های من همیشه به راه تو هستند با اینکه شاید چشمان تو بسته باشند به روی همه چیز، حتی من.
نه، نه. مخصوصاً من.
من چشم انتظاریِ تو را با جان وُ دل نه، تو برایم از این حرفها گذشتهای، با ذره ذرهی وجودم میکارم در این روزها وُ سالها. خدا را چه دیدی؟ شاید فرداها درختی سبز شد که بر شاخه هایش پاره های تنم روییده وُ این دستان تو بودند که آنها را میچیدند وُ با محبت وصله میزدند به من.
شاید ایمان من به بلندای آرزو هایم نباشد، اما نمیگذارم ریشهی حسرت در جانم رسوخ کند.
چشمان من به رد پاهای تو اما نگاه من به دستان خداست. شاید اگر هر روز بیایم وُ به گوش این جاده از "ماندن" بگویم، تا شاید شاید شاید پژواکم را بشنوی، دل آسمان به رحم آید وُ ابرها را به سویت روانه کند، تا برایت روایتگر احوالم باشند . . یعنی اگر باران ببارد تو باخبر شدهای ؟ نه. نمیخواهم رد پاهایت که رد نگاهم بر آنها حک شدهاند با باران پاک شود.
تو باید ببینی!
باید بیایی وُ ببینی که چگونه چشم به راه تو که هیچ، چشم به رامِ تو ام!
چه بازگردی چه نه، خواستم بدانی یک نفر اینجا همیشه منتظر توست، کسی که میگفت: "پای رفتن را ندارم" اما چنان رفت که بازگشتنش را هیچکس ندید.
دست کشیدن از تو دشوار نه، در مرز ناشدنی هاست. شاید دیدهی دوخته به ناممکن من، تمام رنج هایش از من است که نمیتوانم دستانم را پس بکشم از کسی که مدتهاست پاهایش را پس کشیده است.
به وقت : 1402/10/16 ، 18:40 .
#ویان