زنگ آخر که شیمی داشتیم انقد خندیدیم سر اینکه بچها تو کتاب همدیگه با خودکار یه چیزایی میکشیدن که من سکوت میکنم و اگه میخواستی آبروت نره باید با خلاقیت خودت به یه چیز دیگه تبدیلش میکردی، دبیر عصبانی شد تهش گفت صدا بشنوم بیرون میکنم، یکی از بچها گفت پس باید همه رو بندازین بیرون🤣
منفجر شدن کلاس از خنده*
جزوه شیمی من یه صفحه نداشت اول که تا تونستن بهم خندیدن بعدم همه بسیج کردن که هیچ کس عکسشو برام نفرسته :))))))))
میبینین چه مظلومم ؟
الان با مامانم رفتیم یه جا که تازه باز شده و غذای خونگی میفروشن از آشناها هستن.
همین که رفتیم پسر پسرخاله بابام سر رسید، به مامانم میگفت دخترت بزرگ شداا ماشالا فلان
من : حانیه لبخند بزن وُ محو شو.
آخه به تو چه مرد:))))))
مامانم : مگه دختر شما بزرگ نشدن ؟😂😂
طرف : نه اونا هنوز مونده.
ولییی گفتن اگه کارشون بگیره نیرو میخوان برا کار، به مامانم گفتم هرموقع خواستن بهشون بگو منم برم کار کنممم😭
من ثانیه به ثانیه این روزامُ در حال "کم نیاوردن" هستم، من نمیخوام پیروز بشم همین که زنده بمونم کافیه.
اون وقت تو چطوری میتونی از سکوت وُ دم نزدن من سواستفاده کنی وُ جوری رفتار کنی که انگار من مدت هاست شکست خوردم؟
چجوری میتونی به کسی که از تموم وجودش برای سر پا نگه داشتن لحظه هاش مایه میزاره، بگی هیچ تلاشی نمیکنی؟
تو جای من نیستی که بفهمی.
اما ای کاش برای یه بارم که شده میتونستی جای من باشی تا ببینی حق دارم که بابت حرفات نبخشمت.
باور کن چیزی که منو از پا در میاره مشکلات زندگی نیست، تویی که فکر میکنی من با کوچیک ترین چیز روی زانو هام میفتم، در حالی که من خیلی کارا کردم که تو ازشون بیخبری.
کاش همینجا وسط همین معرکه کم میآوردم اما هرگز منو یه تسلیم شدهی بزدل ترسو نمیدیدی.
#ویان
محسن رحمانیآدمهای معمولی..mp3
زمان:
حجم:
2.5M
نامهای به تمام آدم های معمولی دنیا ؛
یک روز میرسد که ما خودمان قرعهکشی برگزار میکنیم و همه را برنده اعلام میکنیم.
زندگی مان به خط ممتدی میماند که پستی وُ بلندیِ بسیار دارد ؛ گاه کوهی در برابر مان سر به فلک میکشد وُ گاه در مقابل مان گودالی در زمین رسوخ میکند، اما در تمام اینها این ماییم که راه فرار وُ جای قرار نداریم ؛ باید بگذریم وُ پشت سر بگذاریم حتی اگر به اندازهی گرفتن دستان تقدیر وُ پذیرش آن تمام شود.
لازم به توضیح نیست که این خط طویل جایی برای کج روی نگذاشته است، اما تا کنون با خود فکر کردهاید که اگر این خطِ به ظاهر راست از نمایی بزرگتر وُ دورتر تنها مارپیچی باشد که هر لحظه به پایان آن نزدیکتر میشویم، چه میشود ؟
ما همیشه در رویای به دست آوردن سیر میکردیم وُ "اکنون" مان را قربانیِ فردا هایی کردیم که شاید هرگز از راه نرسند. آدمیزاد در پی داشتنِ نداشتهها، تمام داشت وُ نداشتش را باخته است وُ هنوز خیال ندارد سر از خیال هایش بردارد.
این چیزی که در حال گذشتن آنید عمرتان است که دیگر باز نخواهد گشت، نه گذشتهای که از کف دادهاید. به این سادگیها نیست و چه بسا غیرممکن باشد که بتوان از سال های زندگی یک نفر گذشت، آخر این خط ممتد همیشه تو را به جلو میراند وُ بازگشتی در کار نیست. آری، بیرحمانه است، نه؟
میدانم عزیز جانم، اما چه نامردانهتر که اگر بایستی قلم تقدیر از نوشتن بر این ورق نمیایستد وُ تنها تویی که در میان مصحف دنیا بسان گل خشکیدهای در لا به لای صفحهها به فراموشی سپرده میشوی.
از تو میخواهم مواظب قدم هایت باشی چرا که یک گام اشتباه تو را به چالهی حسرتی خواهد انداخت یا از کوه غمی به پایین خواهی افتاد. هر اتفاقی بیفتد تو محکومی به ادامه دادن، زمان زبان نفهمتر از اینهاست که این حرفها حالیاش شود. پس همه چیز را پشت سر بگذار اما خودت را با چنگ وُ دندان از میان فراز وُ نشیبها بیرون بکش.
نمیتوانم بادبادک آرزوهایم را به دست باد سرنوشت بسپرم چرا که امیدی به عطوفتش ندارم، اما آنقدر به خدایم اطمینان دارم که نخ بادبادک را رها کنم وُ ایمان داشته باشم اگر او اراده کند، باد برخلاف ذاتش که همیشه همه چیز را با خود میبرد، برای یک بار هم که شده چیزی را بازگرداند. برای همین است که در حال پیمودن این خط هستم، شاید خدایم یک جا میان خط زندگیام، دوراهیای قرار داده است که بتوانم ادامهی مسیرم را با کسی همقدم شوم.
اگرچه تمام اشتباه وُ گناه ما این بود که فکر میکردیم باید این خط دوست نداشتنی را به پایان برسانیم غافل از اینکه در آن نقطهی انتها چیزی جز سکون نیست و انسانی که ساکن باشد، از مرده کمتر است. چشمانت را باز کن وُ این راه را با تمام سختی هایش دوست بدار چرا که از همان ازلی که چشمانت را گشودی تا همین ابدی که آنها را فرو خواهی بست در حال طی کردن این جادهای. شاید نمیدانستیم که لذت بردن از مسیر چیزی بود که باید آن را به دست میآوردیم، نه رسیدن به مقصد و وقتی فهمیدیم بسیار دیر بود، بسیار...
- به وقت : 1402/11/2 ، 6:58 .
#ویان
سرکلاس ریاضی آقای خلیل آزاد بهم گفت برم پا تخته یه سوالو حل کنم، همین که رفتم گفت اسمت حانیه با ح جیمی هست یا ه دو چشم ؟
گفتم ح جیمی ولی همه همیشه اشتباه مینویسن
گفت منم همیشه با ه دو چشم مینوشتم معنی اسمت چیه ؟
یعنی بچها منتظر بودن همینو بگه، همشون با هم گفتن مهربان وُ دلسوز در حق همسر
بعد یکی میگفت فقط در حق همسره
اون یکی میگفت آرههه با ما که خیلی خشنه🤣
خلاصه که من میخواستم سرمو بکوبم به تخته اونا هم کم نزاشتن هرچی خواستن گفتن، خلیل آزاد وایساده بود میخندید آخرش گفت دختر به این مهربونیی خشن کجا بود
من : واقعاً که آدم فروشااا، یاد بگیرین
بعدم بهم گفت بیا ببین تو لیست هم با ه دو چشم نوشته گفتم میشه شما درستش کنین؟ درستش کرد گفت بفرما اینم بخاطر دل شما.
زنگ عربی دبیر داشت معنی درس رو میگفت بنویسیم کلاً معنیش چرت بود اصلااا بچها هر دو دقیقه میگفتن خانم این چیه چرا شر و ور نوشته میگفت بچها بخدا من ننوشتم مجبوریم بخونیم دیگه، میگفت "یک اندیشه را وقتی هزار نویسنده مطرح کنند، هزار اندیشه میشود" یهو من گفتم جواد خیابانی، همه زدن زیر خنده :))))))😂😂
آخر کلاس هم وقت اضافه آوردیم دبیر سرکلاس بود ولی همه میزدن وُ میخوندن یه عده هم ریختن وسط برا قر وُ مسخره بازی، دبیر عربی مون هم میخندید میگفت خبب دیگه چه هنرای رو نکردهای دارین؟
زنگ آخر هم سلامت داشتیم من حوصلم سر میرفت، یواشکی ایرپادمو وصل کردم زدم تو گوشم، نمیدونین چه کیفی داره وسط کلاس آهنگ گوش بدییی اصلا حس میکنی تو یه دنیای دیگهای بچها هم ریز ریز بهم میخندیدن.