زنگ زبان با همون معلم جوونه داشتیم، مهدیس حواسش نبود خنجم زد داشت میگفت ببخشید و اینا بهش گفت تو و کناریت خیلی حرف میزنین. گفتم عه؟ حالا من شدم کناریت؟ میگیرم میخوابم اصلا.
یه سوال پرسید هیچ کس جواب نداد من همین طور که سرمو گذاشته بودم رو میز جواب دادم، گفت تو حرف نزن بگیر بخواب نمیگفتی هم خودم میگفتم.
بچها داشتن میخندیدن.
دوباره یه چیز دیگه شد من جواب دادم باز گفت کی گفت تو حرف بزنی؟ نمیخوام
بچها میگفتن خانم توروخدا بخواین🤣
میگفت نه حانیه رو نمیخوام
بچها میگفتن خانم کم کم دارین حانیه رو ناراحت میکنینا
مهدیس گفت نه بابا این به چپش هم نیس کتابش افتاده کف کلاس عین خیالش نیست دیگه چه برسه به حرفای خانم زمان پور
منفجر شدن کلاس + خنده های خانم زمان پور*
یادم رفت بگم، امروز از اون روزا بود که برای پاک کردن اشک دستمال کافی نبود.
در نتیجه با آستینم صورتمو تمیز کردم.
من میگم گشنمه
و تو بعد پیشنهاد دادن تموم غذاهای مورد علاقهم وقتی دیدی همه رو رد کردم باید بفهمی که درد من گشنگی نیست، یه چیز دیگهست.
لطفاً بفهم. بفهم. بفهم.
زندگی های بسیاری را در پس این صفحهی چند اینچی میبینم که عمیقاً مطلوب به نظر میرسند ؛ اما همین که دلم زبانش را به آرزوی داشتنِ چُنین زندگیای میگشاید دست بر دهانش مینهم وُ با خود میگویم، این تنها چیزیست که نشان داده میشود، شاید در پس تمام این زیباییها، حسرتی، دردی، اندوهی نهفته باشد که از تمام زندگی تو جانکاهتر باشد. پس زبانت را تنها به شکر بگشای دلِ بیدل من.
کهکشانها کو زمینم ؟
زمین کو وطنم ؟
وطن کو خانهام ؟
خانه کو مادرم ؟
مادر کو کبوترانم ؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان ؟
- حسینپناهی.
کمحرف شدم، نه ؟
آخه کمر کلماتم داره خمیده میشه.
دیگه حرفم نمیاد، میخوام بشینم وُ به سکوتم گوش کنم.
میشه تو بدون کلمات منو بخونی ؟
مثلا بیای اینجا کنارم بشینی وُ با هم به بیصدایی گوش بدیم، تا وقتی که چیزی برای گفتن داشته باشیم.
تا وقتی که حرفامون برگردن، آخه من زورم به این کمحرفی نمیرسه. تو کمکم کن.