همین که وارد کلاس شدم بچها گفتن همهی امید مون به توعه.
گفتم چخبره ؟
بچها : امروز امتحان زبان داریم کل درس ۲
قیافه من یجوری بود که همشون زدن زیر خنده و منی که اصلا خبر نداشتم.
بچها : اوکی امید مون قطع شد یه گل دیگه به سرمون بگیریم.
جدیی من نمیدونستممم، این چه وضعشه🙂🙂🙂
امتحان زبان خوب بود زنگ اول همشو خوندم، ولی دبیر نیومد معاون مون ازمون گرفت، منو هم از بقیه جدا کرد گفت میدونم به امید تو میخوان امتحان بدن اگه سر جلسه کسی چیزی گفت حرف بزنی نمره خودتو صفر میدم.
من تو دلم : آخیییی تو نمیدونی من خودم نخوندم😂
از اینکه تموم زندگیم بر مدار مدرسه میچرخه وُ اینجا حرف دیگه برای گفتن ندارم، غمگینم.
خوابم برد، وقتی بیدار شدم بارون میومد.
تا صبح بارون بارید وُ دیگه چشمای من بسته نشد.
٫ مَهجور ٫
چشم تون روز بد نبینه، من تو ماشین بودم مامانم رفت یه جا برگرده، این داشت دور ماشین میچرخید هیچی دیگه مامانم چند متر اونورتر خشکش زده بود.
گفتم گور باباش از ماشین پیاده شدم داشتم سکته میکردم رفتم پیش مامانم که بیاد
دیدم اینم داره میاد سمت مون
دلم میخواست با تموم توانم بدوعم به مامانم میگفتم ندوییا😭🤣🤣
هیچی دیگه یه سنگ برداشتم یواش یواش رفتیم سمت ماشین
داداشم میگفت هروقت سگ دیدی وایسا جلوش داد و بیداد کن یا دستاتو باز کن داد بزن یه جوری خودتو بزرگتر نشون بده
باشههه حتمااا حالا وایمیسم وسط کوچه داد میزنم همینم مونده -_- 💘