٫ مَهجور ٫
رفتیم باغ پسرعمم اینا، کنارش مسابقه اسب سواری بود.
از دور مشخص نبود گفتیم با بابام بریم نزدیکتر.
آخه ما از اونجا میدیدیم که خانوما هم داخل نشسته بودن، چشم تون روز بد نبینه من و ساجده و بابام رفتیم همین که نزدیک رسیدیم دیدیم سر همه مردا برگشت سمت مون :| میخواستم محو شم اون موقع.
تو عمرم انقد حس تو دید بودن نکرده بودم، هیچی دیگه خیلی داشت بد میشد من و ساجده برگشتیم بابام رفت.
٫ مَهجور ٫
بعله داداش گرامی در حال یخ کردن بود، انگار جای دیگهای پیدا نکرده.
هرچند خودمم داشتم میلرزیدم.
کلی عکسای ستینیتتسیتس از امروز دارم ولی بخوام همشو بزارم خیلی زیاد میشه پس تا تجربه های بعدی بدرود 😭
گفته بودم عاشق والم ؟ : )
اصلا یجور دیگه دوسش دارم.
میدونی..
صبوره، صبور.
آروم وُ ساکته.
با تموم بزرگ بودنش، ترسناک نیست.
چشمای غمگینی داره، انگار غم دریا رو ریختن توش.
اما باز هم لب باز نمیکنه، آخه میترسه چیزی بگه وُ از تُن صداش ماهیها بترسن.
بخاطر همینه که درداشو میریزه تو خودش اما نمیزاره اطرافیانش ازش برنجن.
مهربون، مهربون، مهربون.
تا ابد.