وای خدایا سخت ترین قسمتش همین روبوسیشه.
حالا کاش فقط روبوسی بود، چون اولین سالیه که مامان بزرگم نیست اشک و بغلم اضافه شده.
با داداشم نشسته بودیم همدیگه رو تخریب میکردیم.
گفتم چشات که مث مورچهس بزرگ و کوچیکه رو کجای دلمون بزاریم
داداشم گفت از تو که انگار همیشه از پای پیکنیک بلند شدی، خماره بهتره
بابام گفت تعریف بود یا تخریب ؟ چش خمار که قشنگ تره.
مامانم گفت دعوا نکنین هردوتاتون خوشگلین به مامان تون رفتین، چش حانیه قشنگتره و ابروی امیر.
بابام اون لحظه : من اینجا چغندر بودم ؟
من : مامان بابا دعوا نکنین :))))))😂😂
٫ مَهجور ٫
بعد یک ماه وُ ۱۵ روز دیدمش:)))))))))
بعد یک ماه وُ ۱۲ روز دیدمش:))))))))))))
٫ مَهجور ٫
دوباره تکرار شد . من اینجام وُ تو هم اونجا ، درست مثل سال پیش . یه سال بزرگتر شدم ، یه سال بزرگتر شد
یک سال گذشت.
من اینجا بودم وُ چه دوست داشتنی که تو هم.
لطفاً بمون.
همیشه.
لبخند*
اکنون که اینجا، درست در مقابل چشمان منی، فهمیدم تمام روزهای نخواستنیِ گذشته ارزشمند بوده.
برای ابد اگر قرار است یک روز اینجا باشی، همه چیز میارزد.
حتی عمیق ترین رنجها.
سوار تاب بودیم، نیم وجبی اومده میگه منم میخوام.
هیچکس پیاده نشد، به دخترخالش گفت بزار کنارت بشینم، گفت نه.
گفتم بیا رو پام بشین، وایساده جلوم دستشو گذاشته رو لپش میگه تو چقد مهربونی.
یتسنیتستس میگیرم میخورمتا 😭😭😂