مثل کلاس اولیا وسط دانشکده وایسادیم، از چندتا ترم بالایی کلاسا رو پرسیدیم بهمون گفتن.
حالا نمیدونیم بریم تو کلاس صبر کنیم یا مثل گاو پیشونی سفید وایسیم.
میخواستم در کلاسو باز کنم برم بیرون، هرچی زور میزدم باز نمیشد کم مونده بود از دستگیره در آویزون شم :)))))
من اومدم عقب یکی از پسرا باز کرد یه قدم برداشت که بره من میخواستم پشت سرش برم این یهو یادش اومد برگشت گفت بفرما
گفتم بفرما، بعد رفت.
پسره خارجیه، مشخص بود کمروعه.
وای این کلاسه یجوری بود.
یعنی از این نظر که راجب شعر و کتاب و اینا بود عالی بود، حتی خود استاد برامون شعر خوند دسمستینسیاستسای.
ولی از این نظر که گفت فلان کتابو بخونیم و ارائه بدیم و کلا باید زیاد حرف بزنی و نظر بدی و بحث کنی سخته. من حرفم نمیاد.
بیتربیت
دختره وایساد وسط سرویس گفت این ترمکیها اومدن جا کم شده، چطورین ترمکیها🙂🤣🤣🤣🤣
هرچی گفتی خودتی.
میخواستیم بریم کتابفروشی، از روی مپ کلی راه رفتیم سه تا میدون با پیاده رد کردیم تو راه هزار بار پرسیدیم کجا باید بریم.
تهش دیدیم جلو در یه مدرسه دوتا خانوم وایسادن ازشون پرسیدیم، گفتن برگردین از مسیر کوتاهتر برین بعد گفتن بیاین خودمون میرسونیم تون.
یکی شون مدیر مدرسه بود یکی شون خدمتگزار مدرسه، انقدم خوش برخورد بودن، بنده های خدا رسوندن مون، میگفتن ثواب صدقه جاریه داره.
برا برگشت هم اسنپ گرفتیم.