وای این کلاسه یجوری بود.
یعنی از این نظر که راجب شعر و کتاب و اینا بود عالی بود، حتی خود استاد برامون شعر خوند دسمستینسیاستسای.
ولی از این نظر که گفت فلان کتابو بخونیم و ارائه بدیم و کلا باید زیاد حرف بزنی و نظر بدی و بحث کنی سخته. من حرفم نمیاد.
بیتربیت
دختره وایساد وسط سرویس گفت این ترمکیها اومدن جا کم شده، چطورین ترمکیها🙂🤣🤣🤣🤣
هرچی گفتی خودتی.
میخواستیم بریم کتابفروشی، از روی مپ کلی راه رفتیم سه تا میدون با پیاده رد کردیم تو راه هزار بار پرسیدیم کجا باید بریم.
تهش دیدیم جلو در یه مدرسه دوتا خانوم وایسادن ازشون پرسیدیم، گفتن برگردین از مسیر کوتاهتر برین بعد گفتن بیاین خودمون میرسونیم تون.
یکی شون مدیر مدرسه بود یکی شون خدمتگزار مدرسه، انقدم خوش برخورد بودن، بنده های خدا رسوندن مون، میگفتن ثواب صدقه جاریه داره.
برا برگشت هم اسنپ گرفتیم.
رفتم شعر پیدا کنم که یکی از بچها اومد گفت یه ساعت دیگه در خوابگاهو میبندن، من میخوام برم کتابامو بگیرم میری برام از خوابگاه 8 غذا بگیری؟
داشتم شام میخوردم مثلا، ولی گناه داشت.
گفتم آره.
به هرکی گفتم باهام بیاد، نیومد.
منم قابلمه به دست رفتم تو کوچه دیدم دوتا از بچهای واحد ۹ دارن میرن، باهاشون رفتم دو تا کوچه پایینتر غذا گرفتم برگشتم.