٫ مَهجور ٫
احساس میکنم خیلی خوش میگذره بهت
خوش که میگذره ولی مشکل اینه که کنار اومدن با بعضیا خیلی سخته.
مثلا چون همرشتهای و هماتاقی هستیم دلیل نمیشه من متنی رو که چهار ساعت زحمت کشیدم ترجمه کردم و نوشتم و زیر و رو کردم رو با یه جمله "بده منم بنویسم" دو دستی تحویلت بدم در حالی که به خودت زحمت ندادی چون زیاده آخراشو بنویسی.
٫ مَهجور ٫
خوش که میگذره ولی مشکل اینه که کنار اومدن با بعضیا خیلی سخته. مثلا چون همرشتهای و هماتاقی هستیم
همین طرف بهش گفتم باهام میای بریم برا اون یکی هماتاقی مون شام بگیریم؟ گفت خستمه.
خب عزیزم منم باهات بودم هرجا بودی، منم اندازهی تو خستمه ولی یکم محبت هم خوبه.
واقعا وضع سرویس بهداشتی و حمام و آشپزخونه از نظر نظافت افتضاح بود تا اینکه بچهای اون اتاق هر ۲۰ نفرو صدا زدن و گفتن حمام و سرویس رو شستیم و هرکی استفاده میکنه خودش بشوره بعد بیاد بیرون چون قراره چند ماه با هم بگذرونیم، یه برنامه زدیم که هر هفته هر اتاق به صورت نوبتی یه نفر آشپزخونه و سینک ظرفشویی رو تمیز کنه.
منم رفتم بهشون گفتم راجب یخچال هم به بچها بگن چون من رفتم دیدم تمام قابلمههام بوی آبلیمو میده و چکنه هست. با اون کسی که طبقه یخچال رو شریک شده بودیم اومدیم کل وسایلای طبقه رو آووردیم بیرون و خود طبقه رو با اسکاچ شستیم وسایلا رو هم شستیم خشک کردیم گذاشتیم داخل.
الان حس بهتری دارم.
۵ دقیقه دیگه بریم لالا.
وای
مامان یکی از بچهای اون اتاق امشب اومده اینجا خوابیده تو هال.
مامانمو میخوام:)))))))
مامانم ۵ دقیقه دیگه میره دنبال داداشم که برن خونه.
هعب.
تازه بابام هم امروز بهم زنگ زد 🙂
من و یکی از بچها رفتیم مثلا دعواشون کنیم
اون اتاقی که صدا میدادن پنجره شون باز بود اما تراس شون طرف ما نبود
تو تراس وایساده بودیم که یکی شون بیاد کنار پنجره بهش بگیم خفه شین
یکی دیگه از تو واحد کناریش اومد تو تراس نشست برا حرف زدن با ما.
مثلا رفتیم دعوا.
من داشتم به ملیحه میگفتم بریم داخل، فایده نداره.
طرف گفت اگه بخاطر من میگی، داریم با فاصله سه چهار متری راجب درس و دانشگاه حرف میزنیم همین. بازم هرجور خودتون صلاح میدونین.
من: خیلی ممنون خدافز.
کشیدن ملیحه تا تو اتاق*