امروز ترسم از یکی از کلاسا ریخت.
فکر میکردم قرار نیس چیزی متوجه بشم ولی انقد خوب بود که تونستم دو سه بار حرف بزنم و سوالا رو جواب بدم.
حیییح.
جزوه فردا رو نوشتم، یه صفحه قرآن امروزو حفظ کردم در واقع مرور، کل سبد موادغذایی تو یخچال رو آووردم بیرون شستم و همشو مرتب کردم، درسایی که باید بخونم و بنویسم رو نوشتم که یادم نره هروقت حوصلم شد انجام شون بدم.
الان بیکار نشستم، حوصلم داره سر میره، درس هم نمیخوام.
کاش کالاف داشتم.
٫ مَهجور ٫
عهه اینو یادم رفت بفرستم.
این استاده میاد یا شعر میخونه یا خاطره تعریف میکنه، چون درسش ادبیات کودک و نوجوانه.
فازشو دوس دارم.
٫ مَهجور ٫
رفتیم سلف شام گرفتیم، گفتیم بریم پارک بشینیم بخوریم.
همین که پامونو گذاشتیم تو پارک برق رفت.
تو تاریکی شام خوردیم.
بعدش که برق اومد پسرا اومده بودن وسط والیبال بازی میکردن ما اونجا نشسته بودیم اومدن گوشی شونو دادن دست ما نگه داریم. هی توپ شون میخورد تو سر ما، گفتن اونور بشینین بازم توپه صاااف میومد سمت ما :/
ما هم برگشتیم خوابگاه.
انقد بیکارن که این بچها نشستن شماره میگرفتن ایسگا میکردن میخندیدیم.
حال میدادا ولی من بچه خوبیام.
وای بچهااا
من و ملیحه پاتوق جدید پیدا کردیم.
پشت بوم.
پررر بند رخته، یعنی اینطوری که راه میری باید انقد دقیق نگاه کنی که با صورت نری تو بند و بیفتی و بعضی جاها باید تا زانو خم شی تا رد شی، مثل فیلما میمونه😂
ولی جای خوبیه. دنج، ساکت، هوا عالی.
با یه هندزفری اومدیم.