٫ مَهجور ٫
عهه اینو یادم رفت بفرستم.
این استاده میاد یا شعر میخونه یا خاطره تعریف میکنه، چون درسش ادبیات کودک و نوجوانه.
فازشو دوس دارم.
٫ مَهجور ٫
رفتیم سلف شام گرفتیم، گفتیم بریم پارک بشینیم بخوریم.
همین که پامونو گذاشتیم تو پارک برق رفت.
تو تاریکی شام خوردیم.
بعدش که برق اومد پسرا اومده بودن وسط والیبال بازی میکردن ما اونجا نشسته بودیم اومدن گوشی شونو دادن دست ما نگه داریم. هی توپ شون میخورد تو سر ما، گفتن اونور بشینین بازم توپه صاااف میومد سمت ما :/
ما هم برگشتیم خوابگاه.
انقد بیکارن که این بچها نشستن شماره میگرفتن ایسگا میکردن میخندیدیم.
حال میدادا ولی من بچه خوبیام.
وای بچهااا
من و ملیحه پاتوق جدید پیدا کردیم.
پشت بوم.
پررر بند رخته، یعنی اینطوری که راه میری باید انقد دقیق نگاه کنی که با صورت نری تو بند و بیفتی و بعضی جاها باید تا زانو خم شی تا رد شی، مثل فیلما میمونه😂
ولی جای خوبیه. دنج، ساکت، هوا عالی.
با یه هندزفری اومدیم.
انقد خوابم میومد امروز.
ولی یه کاپوچینو خوردم، الان حس میکنم میتونم دنیا رو تغییر بدم🤣
٫ مَهجور ٫
شما هم باهام میخونین؟ : )
از خوابگاه تا دانشگاه حدود ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت راهه. قشنگ تا میرسم دانشگاه دوتاشو خوندم.