غذای امروز مزه چیز میداد.
من که مستقیم ریختم تو سطل اومدم بیرون.
به شیرکاکائو بسنده میکنیم.
بدبختی اینجاست که امروز یه کارگاه برامون گذاشتن و یه سکشن اضافه شد انگار.
و تا ساعت ۵ کلاس داریم.
انقد احساس فلاکت میکنم که چون گل نبود همین گیاهی که شاید علف باشه رو کندم گذاشتم تو موهام.
عاااه خدا.
سرویس بعدی ساعت ۵ میاد و ما هرچییی میزدیم اسنپ نبود.
من یه گوشه محیط دانشگاه کیفمو گذاشتم زیر سرم دراز کشیدم، مریم میگفت نمیاد الکی نزن من میرم نمازخونه بخوابم.
ولی بالاخره اومددد.
هوف
٫ مَهجور ٫
وای من اینو خوندم
عههه
مشتاق شدم زودتر بخونمش😭😂
ولی این زبان اصلیهها.
از آدمایی که هروقت پای منفعت شون وسطه بهم نزدیک میشن متنفرم.
من واقعا کم پیش میاد از کسی متنفر بشم، چون خیلی از رفتارها رو میزارم پای اینکه خودش متوجه نمیشه که رفتارش درست نیست یا بار اولشه زندگی میکنه نمیدونه یا اصلا به هر دلیلی اشکال نداره.
ولی وقتی هی تکرار میکنه، نمیتونم.
هیچی هم نمیتونم بهش بگما، ولی ته دلم باهاش صاف نیست.
من توقع ندارم بقیه مثل خودم باهام رفتار کنن ولی حداقل انصاف داشته باشن، نه اینکه ازت سواستفاده کنن.
فکر کردی من نمیتونم جوابتو بدم یا مثل خودت باهات رفتار کنم؟
میتونم ولی احترامتو نگه میدارم، فقط نمیخوام مثل تو باشم.