دانشکده کشاورزی از بقیه دانشکدهها یکم دورتره و باید تو جاده خاکی راه بری چند دقیقه.
همه از راه اصلی رفتن، ولی من رفتم از اون یه راه دیگه، معمولا خیلی کم بچها از اونجا میرن.
سرمو انداختم پایین رفتم، بیکلام رو هم پلی کردم و گوشیمو دست گرفتم.
هروقت به کسی میرسیدم صداشو کم میکردم تا سلف.
تو سلف که نشسته بودم چند تا از بچها یکم اونورتر نشسته بودن.
یه دفعه یکی شون گفت حانیه گریه نکن یا خودش میاد یا خبرش.
من برگشتم سمتش ولی چیزی نگفتم.
یکی دیگه شون گفت چرا همیشه انقد ساکتی؟ اصلا خیلی آرومی. من چند بار تو اتوبوس دیدمت همیشه تو خودتی. از تنهایی خوشت میاد؟
گفتم نه.
گفت خیلی خونسرد به نظر میرسی.
اون یکی شون گفت بخاطر حالت چشاشه همیشه خماره ولی خودشم آرومه واقعا.
اون یکی شون ازم پرسید چرا ؟
گفتم نمیدونم، حرفی ندارم بزنم.
گفت وقتی ساکتی یجور خاصی به همه چیز نگاه میکنی یعنی طرز نگاهت یجوریه.
گفتم انقد دقت کردی ؟
گفت اره خب زیاد میبینمت.
گفتم اهاان + نیمچه لبخند*
غذامو خوردم، بیکلامو پلی کردم و رفتم.
الان تنها نشستم کنار نمازخونه.
٫ مَهجور ٫
عههه مشتاق شدم زودتر بخونمش😭😂 ولی این زبان اصلیهها.
خب من ترجمه خوندم😂😔