وای بچها بگین چی شد.
یکی از بچهای واحد رو به رویی مون داشته با تلفن صحبت میکرده، وقتی تلفنو قطع میکنه حالش بد میشه همه اومده بودن تو راهرو تجمع کرده بودن با مسئول خوابگاه حرف میزدن که ببرنش بیمارستان.
حالا ما مثل معتادا هوس کاکائو کرده بودیم، گفتیم بریم اجازه بگیریم شاید گذاشتن بریم سر کوچه بخریم، همین که از واحد رفتیم بیرون دیدیم چخبره، از فرصت استفاده کردیم به نگهبان گفتیم میشه درو باز کنین ما بریم بیرون؟ سریع میایم.
گفت کجا میخواین برین؟
گفتم تا سر کوچه، مغازه.
گفت برو به مسئول خوابگاه بگو.
گفتم دختره حالش بد شده، رفتن ببینن چخبره نمیان، ما زود میایم.
یکم دودل شد، آخرش پا شد درو باز کرد گفت زود بیاینااا.
با یه تیپ زارقااات رفتم، فرض کنین شلوار مشکی، مانتو کرم بلند، بلوز آبی، دمپایی، شال سفید :)))))))))))
بدو بدو رفتیم مغازه برگشتیم.
وایییی انقد دلم برا نگهبانه سوخت، انقدد دلم براش سوختتتت، چون اگه ما نیایم گردن اونو میگیرن و اگه بفهمن درو برامون باز کرده دردسر میشه براش ولی بخاطر ما ریسک کرد درو باز کرد الهیی😭😭😭😭
واای الان میخواستم برم طبقه بالا همین که درو باز کردم دیدم دوتا مرد لباس اورژانس پوشیدن کیف هم دست شونه دارن میرن تو واحد رو به رویی.
همین که درو باز کردم یکی شون منو دید، هم چشای من گرد شد هم اون.
وااای خدایا منو بکش، مثل گاو درو کوبوندم به هم، دور خودم میچرخیدم هول شده بودم.
خاک تو سرم😭
چون عادت کردم، ساعت 8 اتومات بیدار شدم😂
بعد خوابم نبرد تا 9 و نیم دوباره خوابیدم.
الان ملیحه بیدارم کرد گفت کارتتو بده برم برات غذا بگیرم و من اینجوری بودم: 😭✨✨✨✨
رفت گرفتتت برام. نسکیتیینیتیتس
امشب ملیحه هم میره، فقط من و فاطمه میمونیم.
بچهای اون اتاقه که کلا رفتن.
ولی یه اتاق دیگه سه چهار نفر هستن.
یعنی از ۲۰ نفر فقط ۶ نفر هستیم.
هعب.
٫ مَهجور ٫
چون عادت کردم، ساعت 8 اتومات بیدار شدم😂 بعد خوابم نبرد تا 9 و نیم دوباره خوابیدم. الان ملیحه بیدارم
من چون اثر انگشتم مشکل داشت بهم یه کارت مخصوص دادن و همون موقع که آقای اوسط میخواست کارتو بهم بده گفت این کارته هویتته، مثل جونت مراقبش باش دست هیییچ احدی نباید بدی گمش نکنی فلان فلان.
حالا من: