چون عادت کردم، ساعت 8 اتومات بیدار شدم😂
بعد خوابم نبرد تا 9 و نیم دوباره خوابیدم.
الان ملیحه بیدارم کرد گفت کارتتو بده برم برات غذا بگیرم و من اینجوری بودم: 😭✨✨✨✨
رفت گرفتتت برام. نسکیتیینیتیتس
امشب ملیحه هم میره، فقط من و فاطمه میمونیم.
بچهای اون اتاقه که کلا رفتن.
ولی یه اتاق دیگه سه چهار نفر هستن.
یعنی از ۲۰ نفر فقط ۶ نفر هستیم.
هعب.
٫ مَهجور ٫
چون عادت کردم، ساعت 8 اتومات بیدار شدم😂 بعد خوابم نبرد تا 9 و نیم دوباره خوابیدم. الان ملیحه بیدارم
من چون اثر انگشتم مشکل داشت بهم یه کارت مخصوص دادن و همون موقع که آقای اوسط میخواست کارتو بهم بده گفت این کارته هویتته، مثل جونت مراقبش باش دست هیییچ احدی نباید بدی گمش نکنی فلان فلان.
حالا من:
میگه پنجره تون مشرف به خوابگاه پسرونهس
خب اسکلللل اینم تقصیر ماست که مثلااا اینجا رو به عنوان خوابگاه انتخاب کردیم؟
پنجرههه باز نمیشه به والله. تخت جلوشه.
میگه گوشه پرده رفته کنار، خب تختههه روش میخوابن پرده هم تا روی تخته طرف یکم تکون بخوره پرده تکون میخوره دیگه. حالا خوبه یه سانت بیشتر نیست😐
همین طور که داره حرف میزنه داره میاد در کمدو میبنده میگه این برچسبا رو شما زدین؟
گفتم بعله
گفت چرا
گفتم به جای اینکه عکس تفنگ زده باشه، شعر باشه چه فرقی داره؟
گفت نباید دست میزدی
گفتم ببخشید، نمیدونستم
گفت باید خسارت بدی
گفتم میگم نمیدونستم
داره عشوه میاد میگه حالا چون بار اولت بود چیزی نمیگم
گفتم خیلی ممنون
چیزی هم مونده بگی؟
حالا خود مسئول خوابگاه دیشب اومده بود برا حضور و غیاب میگفت رو در اتاق تون برچسب ماشین و تفنگ زده، چندتا برچسب دخترونه هم بزنین.
اقا یعنی چی
چرا این سرپرسته انقد *** عه
حیف که عفت کلامم نمیزاره، اعصابم بهم ریخت اصلا.
رفته تو بالکن میگه چرا گوشه این پردههه بازه؟
گفتیم چون کنار دیواره و گوشه پایینش رو با میخ زدن به دیوار اون فاصله بین دو تا میخو که نمیتونن هزارتا میخ بزنن باز نشه😐
میگه از واحد شما گزارش داشتیم
گفتیم ما خودمون شاکی هستیم، شبا آسایش نداریم از دست این پسرا، دیشب واحد بالایی داشتن تو بالکن رقص سه دست میرفتن، اگه ما گزارش شدیم واحد پایینی گزارش دادن که اونا هم نمیدونستن کدوم طبقهس گفتن واحد بالایی.
گفت مشکل خودتونه ولی کاری نکنین بالکنو از دست بدین.
منت میزاری؟ بردار آجر بزار ببر بالا دیوار بشه زنیکه احمق.
چطور برا پسرا نمیرن پرده و دیوار بزنن که پاشونو از گلیم شون درازتر نکنن هر گوهی میخوان میخورن بعد میان یقه ما رو میگیرن.
اون که نصف شب میاد تو بالکن داد میزنه یلداااا یلدااااا هیچ اشکالی نداره؟
گمشو بابا.
میگه چرا سطل زباله تو راهروعه؟ باید تو آشپزخونه باشه.
گفتیم چرا مگه
میگه آشغال خیس میریزین توش میچکه رو موکت و ایناها.
گفتیم ما اصلا چیز خیس نمیریزیم توش بو میگیره.
میگه به هرحال باید بزارینش تو آشپزخونه
از اینکه ناحق بهم زور بگن عصبی میشم.
برچسبها رو کندم ولی یکم از این فاز کلیشهای بیایم بیرون، میشه اینجوری بهش نگاه کرد که من چیزی اضافه یا کم نکردم فقط جای یه عکس یه کاغذ دیگه زدم که حتی نفر بعدی یا هرکسی که میاد تو این اتاق میتونست بخونه یا حتی خوشحال بشه. برا تو چه فرقی میکرد اینجا چی باشه؟ میتونستی حداقل بگی نباید دست میزدی، ولی حالا که زدی بزار منم بخونمش.
من که همشو کندم الان هیچی رو دیوار نیست ولی میخوام بگم اگه یکم از این سخت گیری های الکی کم کنیم و یجور دیگه بهش نگاه کنیم یا اصلا به فکر مسئله های مهمتر مثل نداشتن کولر باشیم، وضع مون بهتر میشه.
اشتهام پرید.
غذامم یخ کرد.
بخوام بزارمش تو یخچال گرم کردنش مکافاته.
حالا چی کار کنم؟