میگه چرا سطل زباله تو راهروعه؟ باید تو آشپزخونه باشه.
گفتیم چرا مگه
میگه آشغال خیس میریزین توش میچکه رو موکت و ایناها.
گفتیم ما اصلا چیز خیس نمیریزیم توش بو میگیره.
میگه به هرحال باید بزارینش تو آشپزخونه
از اینکه ناحق بهم زور بگن عصبی میشم.
برچسبها رو کندم ولی یکم از این فاز کلیشهای بیایم بیرون، میشه اینجوری بهش نگاه کرد که من چیزی اضافه یا کم نکردم فقط جای یه عکس یه کاغذ دیگه زدم که حتی نفر بعدی یا هرکسی که میاد تو این اتاق میتونست بخونه یا حتی خوشحال بشه. برا تو چه فرقی میکرد اینجا چی باشه؟ میتونستی حداقل بگی نباید دست میزدی، ولی حالا که زدی بزار منم بخونمش.
من که همشو کندم الان هیچی رو دیوار نیست ولی میخوام بگم اگه یکم از این سخت گیری های الکی کم کنیم و یجور دیگه بهش نگاه کنیم یا اصلا به فکر مسئله های مهمتر مثل نداشتن کولر باشیم، وضع مون بهتر میشه.
اشتهام پرید.
غذامم یخ کرد.
بخوام بزارمش تو یخچال گرم کردنش مکافاته.
حالا چی کار کنم؟
با ملیحه رفتیم عینکشو درست کنه بعدش میخواست بره شیراز.
رفت غذاشو گرفت که بره ترمینال.
اومدم نون بگیرم بعدش برگردم خوابگاه ظرفمو بردارم، برم اون یکی خوابگاه شام بگیرم.
من رفتم نون خریدم
برگشتم خوابگاه ظرفمو برداشتم
دوباره رفتم اون یکی خوابگاه شام گرفتم
سر راه رفتم سوپری
بعد دوباره برگشتم خوابگاه
اون نگهبانه داشت شام میخورد
عاخییی دلم براش سوخت
رفتم بالا تو یه ظرف خرما گذاشتم براش بردم واییی میگفت مرسی ممنون، بعد یه دفعه گفت کرم نداری؟
دستشو گذاشت رو دستش
عاخییی دستش از خشکی سفید شده بود🥲
رفتم براش کرم بردم
وقتی برگشتم دیدم سر ظرفو باز کرده گرفته دستش داره خرما میخوره😭🤏🏻
عاخییی
کرمو بهش دادم، دودل وایساده بود
بهش گفتم پیش تون باشه من بعدا میام برمیدارم
گفت دستت درد نکنه.
وقتی داشتم برمیگشتم گفت ظرفش چی؟
گفتم باشه بعدا میام میبرم.
الان حس خوبی دارممم مشگیتیمشتسنسایمس
من میخوام غذا درست کنم تنماهی ندارم
و واقعا حوصلم نمیکشه بخاطر یه تنماهی یهههه تنماهییی لباس بپوشم برم😭
تو رو خدا یه تنماهی فقط 😭😭😭