فنجان قهوه اش را روی میز چوبی گذاشت.نگاهی به اطراف انداخت.به درختان به آسمان به خورشید به فرش قرمز رنگ. خستگی در تمام بدنش فریاد میزد. از چشمانش میشد فهمید که چه رنج ها میکشد. بلند شد و با پاهای بی جانش به سوی آینه رفت. نگاهی به خودش انداخت،یک مشکلی بود .یک فاجعه.بی قرار شد. آنکه در آینه میدید که بود. چه کسی بود که چشمان همچون خسته ایی داشت ،کمری افتاده و شکسته داشت، صورتی پر از چروک داشت،دست های لرزان داشت ،پاهای بی جان داشت، انگار که سالها نخندیده بود،حتی نتوانسته بود لبخند بزند. این همان خودش بود؟ خوده خوده خودش؟ [:
#هیچکس
هیچکس؟
هیچکس کسی بودن ، هیچکس جایی بودن . هیچکس ، کسی که هیچچیز نبود. نه ماه بود،نه خورشید،نه خاک بود،نه سنگ ،نه غم بود، نه خستگی . نه گل بود ، نه پروانه . هیچ چیز نبود. فقط هیچ بود هیچ.
هیچ؟ پوچی ، نبودن ،انگار که نامرئی بود. انگار که اصلا نبود . این چنین که اصلا وجود نداشت. نه برای کسی بود،نه برای خودش. هیچ ،هیچ ،هیچ
کَس؟ بازم هم نه برای خودش بود نه برای کسی. تنهایی ،بی کسی ، تو خالی بودن. نامرئی بودن . ساکت بودن؟ اونم برای همیشه. وقتی که کسی حرفایش را نشنید و نادیده گرفت، ساکت شد. یک سکوت طولانی . اره درسته . هیچکس هیچ جایی نبود . به هیچکجا تعلق نداشت . خانه اش کجا بود. این همه دویدن بس بود. هیچکس؟ صبوری ، صبوری ،صبوری . هر چقدرم دنبالش بگردی پیدایش نمیکنی ،چون اون هیچکس بود. حتی خداحافظیم نکرد،بی صدا رفت..
#هیچکس
هیچکس
لینک پرایوتم https://eitaa.com/joinchat/2486241050C62592f1a69
بیاید اینجا حرف بزنیم