دکتر الهی قمشه ای4_5956058911478910817.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
خیلی دوسش داشتم .
- Memory
احساس میکنم خودم را در تاریخ گم کرده ام
تکه های خرد شده روحم را لابه لای خاطرات گم کرده ام و نمیدانم چگونه آنها را کنار هم برگردانم .
هر جای گذشته ام را که مرور می کنم جایی از قلبم درد میگرد .
احساس میکنم خودم را در لحظاتی غرق کردم و روحم را با آنها گره زدم که گذشتند و رفتندو دیگر نیستند و من ماندم و دلتنگی . .
صدا ها ، بوها ، طعم ها ، رنگ ها ، چهره ها وهرچیز دیگری با کوچک ترین شباهت مرا سالها به عقب می کشاند و روز و لحظه ای خاص را برایم مرورمی کند
دیگر نه آینده را میشناسم نه زمان حال را ، فقط گذشته را می بینم .
غرق شدن در آینده نشانه امید و زمان حال نشانه شادی است .. اما گذشته را نمی دانم ، شاید غم یا شاید هم . . تغییر
وقتی مسیر زندگی ام را تصور می کنم هرچه سعی میکنم نمی توانم برای آینده رویا پردازی کنم یا تصور کنم چه میشود ، تنها چیزی که مرا زنده نگه داشته همین خاطرات است .
می دانم حتی همین لحظه هم خاطره ای درآینده است .
خاطره ها فقط اتفاقات گذشته نیستند ، احساساتی هستند که در آن تاریخ و ساعت و آن روز در گذشته در آن لحظه با آن اتفاق در وجود تو جرقه زدند و برای لحظه ای قلبت را روشن کردند و رد شدند و رفتند و تنها یادگاری آنها دلتنگی است . .
احساس میکنم بیش از اندازه خسته ام و بیش از توانم دوام آورده ام و اشتباهی هنوز زنده ام ، برای همین به گذشته ام پناه برده ام و دیگر چیزی نمی بینم . . .
فقط میخواهم خودم را از گذشته ام بیرون بکشم و او را به سمت جلو هل بدهم و به او بگویم تا زنده ای باید ادامه دهی ، باید زندگی کنی ، باید امید داشته باشی ، چون نا امیدی از مرگ بدتر است .
- نیلوفر -
#میمسین_نوشت
- نیلوفر آبی -
وایب انیمه هارو میده >>> https://songsara.net/99179/
خیلی ناز بود
- پسر عزیز من
https://songsara.net/155336/
- نیلوفر آبی -
- Memory احساس میکنم خودم را در تاریخ گم کرده ام تکه های خرد شده روحم را لابه لای خاطرات گم کرده ام
- Home
دلم برای خانه مان تنگ شده است
خانه یک چهار دیواری نیست ؛ خانه جاییست که من و مادر و پدرم وخواهر و برادرانم در آن کنار یکدیگر بودیم .
برق دندانهایشان هنگام لبخند زدن را با چشم هایم میدیدم و صدای قهقهه مان تا خانه همسایه هم میرفت ، بوی دستپخت مادرم تا دم در حیاط میپیچید و هیچ غمی اجازه ورود به خانه ما را نداشت .
مادرم گلدان هایش را هر روز آب میداد و پدرم کتاب هایش را توی قفسه ها می چید و خواهرم واقعا میخندید و برای عروسک هایش لباس می دوخت و برادرم سعی میکرد هرچه سریع تر با دوچرخه اش حیاط را دور بزند .
آن شب که چراغ زرد خانه روشن بود و پدرم توی ظرف های مثلثی نخودچی و کشمش و شکلات می ریخت و تلوزیون را روشن می کرد و من با پدرم بحث میکردم که دست از اخبار دیدن بردارد وبگذارد کارتونم را ببینم .
و آن شب هایی که توی حیاط میخوابیدیم و من تصور میکردم زیر انداز قایق ما و زمین اقیانوس است و با پدرم خیالپردازی میکردم .
یا آن شب هایی که فردایش باید به مدرسه میرفتم و پدرم برایم قصه ما مثل شد می خواند . . .
یا هربار که همه مان ایده هایمان را روی هم می ریختیم که این بار چگونه روز مادر مادرم را شگفت زده کنیم . .
یادم می آید پدرم خیلی خوب املت درست می کرد و هرچه سعی میکردم نمیتوانستم مثل او درست کنم .
یا آن روزی که قرمه سبزی دستپخت مادرم را میبردیم توی دورترین تپه دور و بر خانه مان کنار درختان کاج و بابونه ها زیر انداز می انداختیم و غذا می خوردیم .
و من . . واقعا خوشبخت بودم
- نیلوفر -
#میمسین_نوشت
توی زبان انگلیسی home و house هردوتاشون معنی خونه رو میدن ولی home یعنی جایی که تو اونجا احساس راحتی داری و واقعا حس میکنی خونته انگار گرمای خونه اونجا جریان داره ولی house یعنی همون چار دیواری و اتاق و هال و آشپزخونه که میشه خونه و منظورش قسمت فیزیکی خونس .