- نیلوفر آبی -
وایب انیمه هارو میده >>> https://songsara.net/99179/
خیلی ناز بود
- پسر عزیز من
https://songsara.net/155336/
- نیلوفر آبی -
- Memory احساس میکنم خودم را در تاریخ گم کرده ام تکه های خرد شده روحم را لابه لای خاطرات گم کرده ام
- Home
دلم برای خانه مان تنگ شده است
خانه یک چهار دیواری نیست ؛ خانه جاییست که من و مادر و پدرم وخواهر و برادرانم در آن کنار یکدیگر بودیم .
برق دندانهایشان هنگام لبخند زدن را با چشم هایم میدیدم و صدای قهقهه مان تا خانه همسایه هم میرفت ، بوی دستپخت مادرم تا دم در حیاط میپیچید و هیچ غمی اجازه ورود به خانه ما را نداشت .
مادرم گلدان هایش را هر روز آب میداد و پدرم کتاب هایش را توی قفسه ها می چید و خواهرم واقعا میخندید و برای عروسک هایش لباس می دوخت و برادرم سعی میکرد هرچه سریع تر با دوچرخه اش حیاط را دور بزند .
آن شب که چراغ زرد خانه روشن بود و پدرم توی ظرف های مثلثی نخودچی و کشمش و شکلات می ریخت و تلوزیون را روشن می کرد و من با پدرم بحث میکردم که دست از اخبار دیدن بردارد وبگذارد کارتونم را ببینم .
و آن شب هایی که توی حیاط میخوابیدیم و من تصور میکردم زیر انداز قایق ما و زمین اقیانوس است و با پدرم خیالپردازی میکردم .
یا آن شب هایی که فردایش باید به مدرسه میرفتم و پدرم برایم قصه ما مثل شد می خواند . . .
یا هربار که همه مان ایده هایمان را روی هم می ریختیم که این بار چگونه روز مادر مادرم را شگفت زده کنیم . .
یادم می آید پدرم خیلی خوب املت درست می کرد و هرچه سعی میکردم نمیتوانستم مثل او درست کنم .
یا آن روزی که قرمه سبزی دستپخت مادرم را میبردیم توی دورترین تپه دور و بر خانه مان کنار درختان کاج و بابونه ها زیر انداز می انداختیم و غذا می خوردیم .
و من . . واقعا خوشبخت بودم
- نیلوفر -
#میمسین_نوشت
توی زبان انگلیسی home و house هردوتاشون معنی خونه رو میدن ولی home یعنی جایی که تو اونجا احساس راحتی داری و واقعا حس میکنی خونته انگار گرمای خونه اونجا جریان داره ولی house یعنی همون چار دیواری و اتاق و هال و آشپزخونه که میشه خونه و منظورش قسمت فیزیکی خونس .
- نیلوفر آبی -
- Home دلم برای خانه مان تنگ شده است خانه یک چهار دیواری نیست ؛ خانه جاییست که من و مادر و پدرم وخو
- Tiredness
خسته ام
از عمیق ترین قسمت وجودم احساس خستگی میکنم
خستگی از همه چی ، خستگی از تلاش کردن ، خستگی از صحبت کردن ، خستگی از روزمرگی ، خستگی از تکراری بودن همه چیز ، خسته از خسته بودن ...
هر چه سعی میکنم قوی بمانم و خستگی ام را نادیده بگیرم و به دویدن ادامه دهم ، جایی دیگر همه چیز برایم بی اهمیت می شود و ناخواسته دیگر توان ندارم که ادامه دهم ، توان کار کشیدن از خودم را ندارم و این همان خستگی کهنه و قدیمی ایست که تصمیم داشتم نادیده اش بگیرم . .
خسته ام از مهم بودن همه چیز
فقط آرامش مطلق است که میتواند خستگی ام را درمان کند . . آرامشی از جنس هنر ، شادی یا چیزی مثل یک دورهمی خانوادگی در باغ پدربزگم .
اگر میتوانستم کمتر مضطرب باشم یا اعتماد به نفس داشته باشم که از شکست نترسم یا ضربه هایی که از شکست های قبلی ام خورده ام را فراموش کنم . . . یا کسی را داشته باشم که واقعا مرا بفهد شاید می توانستم خستگی ام را با نیرویی دوباره عوض کنم .
نمیدانم چقدر دیگر میتوانم خستگی ام را پنهان کنم و همه خشمم را در سینه ام نگه دارم و دوباره هر روز لبخند بزنم و شب ها روی بالشتم گریه کنم . . شاید روزی دیگر نتوانم .
شاید تا ابد رنگ مورد علاقه ام آبی بماند ، شاید آرامشی که روحم به آن نیاز دارد را هرگز پیدا نکنم ..
اما در نهایت نگاه من به همه چیز با امید همراه است .
- نیلوفر -
#میمسین_نوشت
نمیدونم چرا باید الان یاد نامه تولدی که ۴ ماه پیش برای دوستام نوشتم بیوفتم و آرزو کنم اون و یا گم کرده باشن یا دور انداخته باشن