eitaa logo
- نیلوفر آبی -
109 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
213 ویدیو
1 فایل
زخم هامون خوب میشن . " به زیر پا فِتد آن دلی که بهر تو نلرزد [ ایران ] " 🎒#168 . ‌ . ‌بیوگرافی : [ https://eitaa.com/Lotus_30/8 ] بگو جونم؟ : [ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_nk7w6p5&btn=نیلوفر ]
مشاهده در ایتا
دانلود
- Memory احساس میکنم خودم را در تاریخ گم کرده ام تکه های خرد شده روحم را لابه لای خاطرات گم کرده ام و نمیدانم چگونه آنها را کنار هم برگردانم . هر جای گذشته ام را که مرور می کنم جایی از قلبم درد میگرد . احساس میکنم خودم را در لحظاتی غرق کردم و روحم را با آنها گره زدم که گذشتند و رفتندو دیگر نیستند و من ماندم و دلتنگی . . صدا ها ، بوها ، طعم ها ، رنگ ها ، چهره ها وهرچیز دیگری با کوچک ترین شباهت مرا سالها به عقب می کشاند و روز و لحظه ای خاص را برایم مرورمی کند دیگر نه آینده را میشناسم نه زمان حال را ، فقط گذشته را می بینم . غرق شدن در آینده نشانه امید و زمان حال نشانه شادی است .. اما گذشته را نمی دانم ، شاید غم یا شاید هم . . تغییر وقتی مسیر زندگی ام را تصور می کنم هرچه سعی میکنم نمی توانم برای آینده رویا پردازی کنم یا تصور کنم چه میشود ، تنها چیزی که مرا زنده نگه داشته همین خاطرات است . می دانم حتی همین لحظه هم خاطره ای درآینده است . خاطره ها فقط اتفاقات گذشته نیستند ، احساساتی هستند که در آن تاریخ و ساعت و آن روز در گذشته در آن لحظه با آن اتفاق در وجود تو جرقه زدند و برای لحظه ای قلبت را روشن کردند و رد شدند و رفتند و تنها یادگاری آنها دلتنگی است . . احساس میکنم بیش از اندازه خسته ام و بیش از توانم دوام آورده ام و اشتباهی هنوز زنده ام ، برای همین به گذشته ام پناه برده ام و دیگر چیزی نمی بینم . . . فقط میخواهم خودم را از گذشته ام بیرون بکشم و او را به سمت جلو هل بدهم و به او بگویم تا زنده ای باید ادامه دهی ، باید زندگی کنی ، باید امید داشته باشی ، چون نا امیدی از مرگ بدتر است . - نیلوفر -
- نیلوفر آبی -
الان میفهمم واقعا یه تیپ ۴ ام
- نیلوفر آبی -
- Memory احساس میکنم خودم را در تاریخ گم کرده ام تکه های خرد شده روحم را لابه لای خاطرات گم کرده ام
- Home دلم برای خانه مان تنگ شده است خانه یک چهار دیواری نیست ؛ خانه جاییست که من و مادر و پدرم وخواهر و برادرانم در آن کنار یکدیگر بودیم . برق دندانهایشان هنگام لبخند زدن را با چشم هایم میدیدم و صدای قهقهه مان تا خانه همسایه هم میرفت ، بوی دستپخت مادرم تا دم در حیاط میپیچید و هیچ غمی اجازه ورود به خانه ما را نداشت . مادرم گلدان هایش را هر روز آب میداد و پدرم کتاب هایش را توی قفسه ها می چید و خواهرم واقعا میخندید و برای عروسک هایش لباس می دوخت و برادرم سعی میکرد هرچه سریع تر با دوچرخه اش حیاط را دور بزند . آن شب که چراغ زرد خانه روشن بود و پدرم توی ظرف های مثلثی نخودچی و کشمش و شکلات می ریخت و تلوزیون را روشن می کرد و من با پدرم بحث میکردم که دست از اخبار دیدن بردارد وبگذارد کارتونم را ببینم . و آن شب هایی که توی حیاط میخوابیدیم و من تصور میکردم زیر انداز قایق ما و زمین اقیانوس است و با پدرم خیالپردازی میکردم . یا آن شب هایی که فردایش باید به مدرسه میرفتم و پدرم برایم قصه ما مثل شد می خواند . . . یا هربار که همه مان ایده هایمان را روی هم می ریختیم که این بار چگونه روز مادر مادرم را شگفت زده کنیم . . یادم می آید پدرم خیلی خوب املت درست می کرد و هرچه سعی میکردم نمیتوانستم مثل او درست کنم . یا آن روزی که قرمه سبزی دستپخت مادرم را میبردیم توی دورترین تپه دور و بر خانه مان کنار درختان کاج و بابونه ها زیر انداز می انداختیم و غذا می خوردیم . و من . . واقعا خوشبخت بودم - نیلوفر -
توی زبان انگلیسی home و house هردوتاشون معنی خونه رو میدن ولی home یعنی جایی که تو اونجا احساس راحتی داری و واقعا حس میکنی خونته انگار گرمای خونه اونجا جریان داره ولی house یعنی همون چار دیواری و اتاق و هال و آشپزخونه که میشه خونه و منظورش قسمت فیزیکی خونس .
- نیلوفر آبی -
- Home دلم برای خانه مان تنگ شده است خانه یک چهار دیواری نیست ؛ خانه جاییست که من و مادر و پدرم وخو
- Tiredness خسته ام از عمیق ترین قسمت وجودم احساس خستگی میکنم خستگی از همه چی ، خستگی از تلاش کردن ، خستگی از صحبت کردن ، خستگی از روزمرگی ، خستگی از تکراری بودن همه چیز ، خسته از خسته بودن ... هر چه سعی میکنم قوی بمانم و خستگی ام را نادیده بگیرم و به دویدن ادامه دهم ، جایی دیگر همه چیز برایم بی اهمیت می شود و ناخواسته دیگر توان ندارم که ادامه دهم ، توان کار کشیدن از خودم را ندارم و این همان خستگی کهنه و قدیمی ایست که تصمیم داشتم نادیده اش بگیرم . . خسته ام از مهم بودن همه چیز فقط آرامش مطلق است که میتواند خستگی ام را درمان کند . . آرامشی از جنس هنر ، شادی یا چیزی مثل یک دورهمی خانوادگی در باغ پدربزگم . اگر میتوانستم کمتر مضطرب باشم یا اعتماد به نفس داشته باشم که از شکست نترسم یا ضربه هایی که از شکست های قبلی ام خورده ام را فراموش کنم . . . یا کسی را داشته باشم که واقعا مرا بفهد شاید می توانستم خستگی ام را با نیرویی دوباره عوض کنم . نمیدانم چقدر دیگر میتوانم خستگی ام را پنهان کنم و همه خشمم را در سینه ام نگه دارم و دوباره هر روز لبخند بزنم و شب ها روی بالشتم گریه کنم . . شاید روزی دیگر نتوانم . شاید تا ابد رنگ مورد علاقه ام آبی بماند ، شاید آرامشی که روحم به آن نیاز دارد را هرگز پیدا نکنم .. اما در نهایت نگاه من به همه چیز با امید همراه است . - نیلوفر -