eitaa logo
『 مأمول 』
170 دنبال‌کننده
94 عکس
8 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
مولود عشق」 من… این خانه خشتی ساده. این دیوارهای گلی که هر تکه‌اش را دستان گرم علی(ع) چید و هر ترکش را نگاه مهربان فاطمه(س) پر کرد… من، شاهد عشقی مقدس بودم. شاهد نگاه‌های پر مهر علی(ع) به چهره چون ماه فاطمه(س) بودم. صدای دل‌نشین فاطمه(س) در دیوارهایم جاری بود. نخستین خنده‌های حسن(ع)، چون شکوفه‌های بهاری، فضای مرا پر از نور کرد… و سپس، روزی رسید که حرم دل‌هایشان بار دیگر شکفت. روزی که زهرا(س) غرق در نوری دیگر شد و علی(ع) در کنار درگاهم، چشم به راه مهری تازه نشست… دانه‌های سرد عرق بر چهره گندمی بانویم نشست. دردی شیرین آرام به جانش افتاد. بانویم لب زد؛ صدای نجوای دل‌نشین، آرام به وجودم نفوذ کرد. من شاهد لحظه به دنیا آمدن سالار عشق بودم. سپس او آمد… و صدای نغمه‌ای الهی در خشت‌خشت وجودم پیچید؛ ندایی که از صلابتش، وجود من نیز به تسبیح درآمد. حسین… پاک، مطهر و با نجوای عشق آمد. نگاهش میان قبله و آسمان چرخید. زبان گشود به یگانگی خداوند و پیامبرش. زمین لرزید؛ گویی خبر آمدن کشتی نجات را پیش از زبان‌ها فهمیده بود. علی(ع) او را در آغوش گرفت؛ لبخند زد و جهان با لبخند اسدالله خندید. برق شادی در چشم‌های اهل خانه درخشید. نوری مقدس وجودم را احاطه کرد و من، نخستین زادگاه سرور جوانان، سالار عشق و ثارالله شده‌ام. من، خانه خشتی‌ام. خانه‌ای که شاهد عشق الهی بود، شاهد شکفتن نخستین شکوفه‌های امامت شد و امروز، گواه آغازی‌ست… آغازی بر عاشورایی که از همین لحظه، در سکوت نگاه پدر و در گرمای آغوش مادر، ریشه دوانید. ✍🏻: @MAMOL_ir
ـ من پیرو سجادم و سجاد همی گفت کُن سجده تو ای آدمک از بهر خداوند ـ 「@MAMOL_ir
زاد روز چهارمین نور امامت✨ 」 از گوشه‌یِ چشم کرمِ حضرتِ معشوق سجاد بِمانْد زنده و بازگشت به مقصود سجاد وَلیِّ بشریت بُوَد و هست مُسلِم شود هر کس که از او سجده آموخت سجاد نبود خفته در آن جامِ بلا سوز سجاد به تدبیر بُوَد حافظ و مأمور سجاد به تدبیر کُنَد کاری چو رستم از بُن کَنَد آن ظلم بنا کَن سجاد شده همدمِ تنهاییِ زینب سجاد شده ناطقِ آن واقعه‌یِ شوم سجاد شده جلوه‌یِ رزم‌آوریِ حق سجاد بُوَد حافظ میراث گرانقدر سجاد شده حق و ندایش همه اَلحق سجاد شده تا که بگوید نَحنُ مَعَ الحق سجاد شده اشک دَمادَم زِ غم یار سجاد زِ همان اشک رُبود حیله‌ی مَذموم من پیرو سجادم و سجاد همی گفت کُن سجده تو ای آدمک از بهر خداوند ✍🏻: @MAMOL_ir
‌‌ سلاااام می‌دونم کم‌پیدا بودیم و دلتنگ شدید 🌝😂 ولی اومدیم با یه تقدیمی ماهــ🥹🫴 لطفا غایتِ استقبال رو به عمل بیارید که قراره حسابی سورپرایز بشید✨ ‌
🎬 سکانسِ اختصاصیِ کانالِ تو... ​این پیام رو فور کنید توی چنلتون تا ما با با توجه به وایبِ چنل، بهتون بگیم: ۱. اگر کانالِت یک فیلم سینمایی بود، موسیقی متنش چی می‌شد؟ 🎧 ۲. و توصیف کنیم این آهنگ در چه سکانسی پخش می‌شه؟ ✨ آیدی چنلتون رو این‌جا بفرستید 🩵👇🏻 「 @Mamol_affice ​📌 ظرفیت محدوده، چک کنید تکمیل نشده باشه:) ‌
. می‌بینی همه دارن منو صدا میکنن؟ همه هستن همه! ولی اونی که باید باشه نه. . 「@MAMOL_ir
دخترِ بابا」 صدایی آشنا هر چند دقیقه یک‌بار بر دیوارهای ذهنش برخورد می‌کرد و پخش می‌شد:«دخترم، سال دیگه حتما کنارتم. با هم جشن می‌گیریم. قول می‌دم.» قول پدر قول بود، اما هدی می‌دانست سرش شلوغ است‌‌. حالا که به آن روزها فکر می‌کند، با خودش می‌گوید ای کاش انقدر گلگی نمی‌کرد؛ از روزگار، از بابا و حتی از شمع تولد پارسالش که نصفه‌نیمه روشن میشد. حداقل باز هم آن روز‌ها بابا بود، با اینکه نبود. هدی هیچوقت نتوانست آن‌طور که باید طعم ″دختر بابا″ بودن را بچشد؛ مانند داستانی که پایانش را از او گرفته باشند، چیزی کم داشت. امروز، بدجور دلش بی‌تابی آن دوران می‌کرد. قاب عکس قهوه‌ای‌ رنگ پدر در آغوش کوچک و نرم هدی جا خوش‌ کرده‌ بود؛ بابا، حالا می‌توانست باحوصله و بی‌دغدغه شنوای اشک‌های بی‌صدای دخترکش باشد که می‌گفتند:«بابا؟ مگه نگفته‌ بودی امسال حتما هستی...حالا وقتشه بیایی من اینجا منتظرتم.» صدازدن‌ های پراکنده‌ی مامان که اصرار داشت هدی به جمع میهمان‌ها بپیوندد خلوت دونفره‌شان را به هم می‌زد. هدی توجهی نمی‌کرد:«می‌بینی همه دارن منو صدا میکنن؟ همه هستن همه! ولی اونی که باید باشه نه. بابا من عادت دارما ولی مگه قولت، قول نبود بابا؟» اشک‌های سمج را از روی چشمان خواب‌آلوده‌اش کنار می‌زند. این‌بار بابا را محکم‌تر در آغوش می‌کشد. چشم‌هایش بی‌توجه به جمعی که منتظرش هستند، با نور ضعیف اتاق خداحافظی می‌کنند. دخترک آن‌ شب خواب دید. خواب بابا را؛ همان‌جایی را که می‌خواستند برای تولد امسالش بروند. بابا با یک بغل پشمکِ به سفیدی برف، با قدم‌های بزرگش به سمت هدی می‌آمد. او را در آغوش کشید، بوسید و گفت:«این تولد مخصوص توعه دخترم. ازم ناراحت نباش بابا.» و بعد، روسری‌ای به رنگ آبی‌ِ دریاها و به نرمی ابرهای آسمان روی موهای ابریشمی هدی کشید. با نوازش مادر، هدی چشم‌هایش را باز می‌کند. بوی عطر بابا، داخل اتاق پیچیده‌ است‌. روسری آبی هم همراه کارتی شبیه کارت تبریک، روی تخت خوابیده بودند‌. روی کارت نوشته‌شده‌بود:«از طرف بابا!» ″پانزدهم بهمن، ولادت حضرت حجت (عج) و روز سربازان گمنام ایشان خجسته باد″ ✍🏻: @MAMOL_ir
『 مأمول 』
「 آغاز 」 امروز، ۱/۱، مأمولِ زیبایِ ما قدم به عرصه رسانه گذاشت. البته که تولد حقیقی‌اش در قلب و روح
‌ سلام و مهر و نور✨ خواستم یادآوری کنم که امروز تولد معنوی «مأمول‌»ـــه! به همین مناسبت دو تا خبر خوب و بسیاااار مهم براتون دارم که به شرط فعال بودن، حتما میگم😌🤝 حالا شما بگید حالتون چطوره و عیدتون مبارکه؟!🩵👇🏻 https://daigo.ir/secret/192696131
📪 پیام جدید سلام حالتون خوبه؟
📪 پیام جدید ما منتظریم ممنون از اعلام حضورتون دیگه داشتم دلسرد می‌شدم 🥲😂
📪 پیام جدید سلام امیدوارم یکی از خبرها آماده شدن تقدیمی ها باشه سلام ماام عمیقا امیدواریم بنر بیش‌تر فور بخوره و ویوش به یک کا برسه🎀
『 مأمول 』
🎬 سکانسِ اختصاصیِ کانالِ تو... ​این پیام رو فور کنید توی چنلتون تا ما با با توجه به وایبِ چنل، بهتو
‌ ممنون از صبوری‌تون🩵 امشب آخرین مهلت ارسال تگ‌هاست و در تلاشیم تا فردا شب پیام‌ها آماده و ارسال بشه✌️🏻 ‌