「 زاد روز چهارمین نور امامت✨ 」
از گوشهیِ چشم کرمِ حضرتِ معشوق
سجاد بِمانْد زنده و بازگشت به مقصود
سجاد وَلیِّ بشریت بُوَد و هست
مُسلِم شود هر کس که از او سجده آموخت
سجاد نبود خفته در آن جامِ بلا سوز
سجاد به تدبیر بُوَد حافظ و مأمور
سجاد به تدبیر کُنَد کاری چو رستم
از بُن کَنَد آن ظلم بنا کَن
سجاد شده همدمِ تنهاییِ زینب
سجاد شده ناطقِ آن واقعهیِ شوم
سجاد شده جلوهیِ رزمآوریِ حق
سجاد بُوَد حافظ میراث گرانقدر
سجاد شده حق و ندایش همه اَلحق
سجاد شده تا که بگوید نَحنُ مَعَ الحق
سجاد شده اشک دَمادَم زِ غم یار
سجاد زِ همان اشک رُبود حیلهی مَذموم
من پیرو سجادم و سجاد همی گفت
کُن سجده تو ای آدمک از بهر خداوند
✍🏻: #قاف
「@MAMOL_ir」
سلاااام
میدونم کمپیدا بودیم و دلتنگ شدید 🌝😂
ولی اومدیم با یه تقدیمی ماهــ🥹🫴
لطفا غایتِ استقبال رو به عمل بیارید
که قراره حسابی سورپرایز بشید✨
🎬 سکانسِ اختصاصیِ کانالِ تو...
این پیام رو فور کنید توی چنلتون تا ما
با با توجه به وایبِ چنل، بهتون بگیم:
۱. اگر کانالِت یک فیلم سینمایی بود،
موسیقی متنش چی میشد؟ 🎧
۲. و توصیف کنیم این آهنگ در چه
سکانسی پخش میشه؟ ✨
آیدی چنلتون رو اینجا بفرستید 🩵👇🏻
「 @Mamol_affice 」
📌 ظرفیت محدوده، چک کنید
تکمیل نشده باشه:)
「دخترِ بابا」
صدایی آشنا هر چند دقیقه یکبار بر دیوارهای ذهنش برخورد میکرد و پخش میشد:«دخترم، سال دیگه حتما کنارتم. با هم جشن میگیریم. قول میدم.»
قول پدر قول بود، اما هدی میدانست سرش شلوغ است. حالا که به آن روزها فکر میکند، با خودش میگوید ای کاش انقدر گلگی نمیکرد؛ از روزگار، از بابا و حتی از شمع تولد پارسالش که نصفهنیمه روشن میشد. حداقل باز هم آن روزها بابا بود، با اینکه نبود. هدی هیچوقت نتوانست آنطور که باید طعم ″دختر بابا″ بودن را بچشد؛ مانند داستانی که پایانش را از او گرفته باشند، چیزی کم داشت. امروز، بدجور دلش بیتابی آن دوران میکرد.
قاب عکس قهوهای رنگ پدر در آغوش کوچک و نرم هدی جا خوش کرده بود؛ بابا، حالا میتوانست باحوصله و بیدغدغه شنوای اشکهای بیصدای دخترکش باشد که میگفتند:«بابا؟ مگه نگفته بودی امسال حتما هستی...حالا وقتشه بیایی من اینجا منتظرتم.» صدازدن های پراکندهی مامان که اصرار داشت هدی به جمع میهمانها بپیوندد خلوت دونفرهشان را به هم میزد. هدی توجهی نمیکرد:«میبینی همه دارن منو صدا میکنن؟ همه هستن همه! ولی اونی که باید باشه نه. بابا من عادت دارما ولی مگه قولت، قول نبود بابا؟» اشکهای سمج را از روی چشمان خوابآلودهاش کنار میزند. اینبار بابا را محکمتر در آغوش میکشد. چشمهایش بیتوجه به جمعی که منتظرش هستند، با نور ضعیف اتاق خداحافظی میکنند.
دخترک آن شب خواب دید. خواب بابا را؛ همانجایی را که میخواستند برای تولد امسالش بروند. بابا با یک بغل پشمکِ به سفیدی برف، با قدمهای بزرگش به سمت هدی میآمد. او را در آغوش کشید، بوسید و گفت:«این تولد مخصوص توعه دخترم. ازم ناراحت نباش بابا.» و بعد، روسریای به رنگ آبیِ دریاها و به نرمی ابرهای آسمان روی موهای ابریشمی هدی کشید.
با نوازش مادر، هدی چشمهایش را باز میکند. بوی عطر بابا، داخل اتاق پیچیده است. روسری آبی هم همراه کارتی شبیه کارت تبریک، روی تخت خوابیده بودند.
روی کارت نوشتهشدهبود:«از طرف بابا!»
″پانزدهم بهمن، ولادت حضرت حجت (عج) و روز سربازان گمنام ایشان خجسته باد″
✍🏻: #مَـهوا
「@MAMOL_ir」
『 مأمول 』
「 آغاز 」 امروز، ۱/۱، مأمولِ زیبایِ ما قدم به عرصه رسانه گذاشت. البته که تولد حقیقیاش در قلب و روح
سلام و مهر و نور✨
خواستم یادآوری کنم که امروز تولد
معنوی «مأمول»ـــه!
به همین مناسبت دو تا خبر خوب و
بسیاااار مهم براتون دارم که به شرط
فعال بودن، حتما میگم😌🤝
حالا شما بگید حالتون چطوره و
عیدتون مبارکه؟!🩵👇🏻
https://daigo.ir/secret/192696131
『 مأمول 』
🎬 سکانسِ اختصاصیِ کانالِ تو... این پیام رو فور کنید توی چنلتون تا ما با با توجه به وایبِ چنل، بهتو
ممنون از صبوریتون🩵
امشب آخرین مهلت ارسال تگهاست
و در تلاشیم تا فردا شب پیامها آماده
و ارسال بشه✌️🏻