eitaa logo
『 مأمول 』
172 دنبال‌کننده
94 عکس
8 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
Martin Czerny20) Martin Czerny - We Die In The End (Sad Piano).mp3
زمان: حجم: 4.7M
📬 @giahZende 📽نورِ کم‌رنگ صبح از پرده‌های حریرِ آشپزخانه رد شد و روی دست‌های ظریفش نشست دست‌هایی که نه فقط قابلمه‌های کوچک و بزرگ را جابه‌جا میکرد بلکه معجزه‌گری بودنند قابل روزی گره از مشکلی باز میکردند و روزی نقطه اَمن میشدند برای همسفرش و روزی سوزن نخ میکرد و عشق میدوخت و در هر دوخت، اراده‌ای سرسخت پنهان بود. باد از پنجره عبور کرد و خرمن موهایش را که آزادانه روی شانه‌هایش رها کرده بود را نوازش داد و یادآور کرد قدرتی را که در لطافتش پنهان بود، او زنی بود که دنیا را با دستانش شکل می‌داد...! 「@MAMOL_ir
این سری اول تقدیمی‌ها سری دوم هم فردا ارسال میشه از صبوری‌تون ممنونم و قلبا امیدوارم به دلتون بشینه🩵 ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Peiman JavanmardYou Were Flowed By My Tears.mp3
زمان: حجم: 11.2M
📬 https://eitaa.com/joinchat/255787895C64c09df772 📽️ چشمانت را که باز کردی، نور از میان پرده‌های آبی روی صورتت افتاده بود. بلند شدی. پاهای برهنه‌ات به کف چوب خورد. سرد بود. انگشت‌های پایت را جمع کردی. چوب‌ها توی بخاری داشتند آرام می‌سوختند. صدای ترق‌ترق چوب را دوست داشتی. مثل حرف زدن آتش با تو. پنجره را باز کردی. بوی نم، برگ خیس و خاک مرطوب وارد بینی‌ات شد. پرنده‌ها آواز می‌خوانند. مه درخت‌ها را در خودش پیچانده بود. بیرون رفتی. قطرات آب از شاخه‌ها روی سرت می‌چکید. سمت چشمه راه افتادی. دستت را داخل آب کردی. مه داشت کم کم پس می‌رفت. خورشید آرام آرام از پشت درخت‌ها سرک می‌کشید. نفست را آرام بیرون دادی. انگار تمام این سال‌ها منتظر همین لحظه بودی. 「@MAMOL_ir
2_5341828478767468983.mp3
زمان: حجم: 6.8M
📬 @zirooh 📽 باران نم‌نم‌ریز پاییزی، پیاده‌روها را خیس کرده بود. تو با پالتوی بلند سرمه‌ای و چتر مشکی، آهسته از لای مغازه‌ها رد شدی. بوی برگ خیس، سیر داغ و پوست پرتقال همه جا پیچیده بود. نزدیک یک مغازه شدی. نگاهی به مانکن‌های که پالتوهای پاییزی پوشیده‌اند، انداختی. شال گردن‌های رنگ‌و‌وارفته روی ویترین آویزان بودند. دوباره قدم برداشتی. کمی آن طرف‌تر، دسته‌های ترخون، شوید و جعفری خیس خورده بیرون مغازه چیده شده، بودند. ایستادی. یک دسته نعناع را بو کردی. فروشنده لبخند زد. گفت:«تازه‌ست، خودم صبح چیدم.» سرت را تکان دادی، از مغازه بیرون زدی. پشت ویترینی، پیرمردی با پیشانی‌بند سفید، حلوا شکری قالب می‌زد. دستت را داخل جیبت کردی. یک اسکناس مچاله شده بیرون آوردی. وارد شیرینی فروشی شدی. تکه‌ای حلوا را روی زبانت گذاشتی. چشم‌هایت بسته شدند. چند ثانیه ایستادی. انگار به جایی دور سفر کرده باشی. آرام قدم برداشتی. روی نیمکت نم‌دار نشستی و تکیه دیگری را خوردی. 「@MAMOL_ir
رکیذ2_5382258466213594104(1).mp3
زمان: حجم: 2.8M
📬 @Chocolate2005 📽️ باران بی‌صدا روی شیشه‌های کتابفروشی می‌لغزد. دستگیره سرد در را که فشار می‌دهی، صدای زنگوله‌ای نازک فضا را پر می‌کند. پالتوی خیست را کمی تکان می‌دهی و آرام وارد می‌شوی. انگشت‌هایت را لای کتاب‌ها می‌کشی. گرد و خاک نرمی روی نوک انگشتانت می‌نشیند. یک جلد کهنه با خط‌های طلایی‌اش نظرت را جلب می‌کند. بیرونش می‌کشی. قدم برمی‌داری. بین راهروی باریک، آرام راه می‌روی. نگاهت روی عکس‌های سیاه و سفید قاب‌شده روی دیوار می‌ایستد. نویسنده‌هایی با کلاه‌های لبه‌دار و سیگارهای نیم‌کش. یکی از آن‌ها نگاهش را به تو دوخته، انگار می‌خواهد چیزی بگوید. پشت ویترین، باران هنوز می‌بارد. مردم با چترهای رنگی از پیاده‌رو رد می‌شوند و تو این‌جا، لای کاغذهای زردشده، با هزاران آدمی که هیچ‌وقت ندیده‌ای، حرف می‌زنی. دسته‌ای از کتاب‌ها را برمی‌داری. صندوق‌دار پیر با همان عینک ته‌استکانی، نگاهت می‌کند. کیف پولت را درمی‌آوری. اسکناس‌های خیس را لای انگشتانت صاف می‌کنی. زنگوله در دوباره صدا می‌دهد. باران روی گونه‌هایت می‌نشیند و تو کتاب‌ها را محکم بغل کرده‌ای. انگار چیز گران‌بهایی را از غرق‌شدن نجات داده باشی. 「@MAMOL_ir
InstrumentalInstrumental-mazhabi-S112.mp3
زمان: حجم: 1.2M
📬 @Karim118 📽️ باران نم‌نم روی گنبد فیروزه‌ای نشسته. از کوچه‌های پیچ‌درپیچ که رد می‌شوی، بوی عود و ریحان تا دم درگاه همراهت می‌آید. کفش‌هایت را درمی‌آوری. سنگ مرمر زیر پا، خنک است. وارد که می‌شوی، نور زرد لوسترها روی فرش‌های قرمز می‌تابد. زمزمه دعا از هر سو می‌آید. آرام قدم برمی‌داری سمت ضریح. هر چه نزدیک‌تر می‌شوی، کلمات گم‌تر می‌شوند. دست روی پنجره فولادی می‌گذاری. فلز سرد زیر انگشتانت جان می‌گیرد. پیشانیت را می‌چسبانی و چشم‌هایت را می‌بندی. بوی گلاب و اشک توی هم پیچیده. فقط زمزمه می‌کنی:«السلام علیک یا آقای کریم» چند قطره اشک روی گونه غلت می‌زند. پشت سرت، پیرزنی مصری ویلچرش را نزدیک کرده، بچه‌ای توی بغل مادرش دست به ضریح می‌کشد. هر کسی به زبانی چیزی می‌گوید. کاغذ کوچکی از جیبت درمی‌آوری. لای پنجره می‌گذاری. همان جا رهایش می‌کنی. دم در، پیرمردی چایی تعارف می‌کند. لیوان داغ را می‌گیری. یک جرعه می‌نوشی. تلخی شیرین گلو را پر می‌کند. کفش‌هایت را می‌پوشی. یک نگاه دیگر به گنبد می‌اندازی. نور نارنجی غروب روی کاشی‌ها نشست. 「@MAMOL_ir」 ‌
Baloğlan QafarovBaloğlan Qafarov-Ruhlar Alemi.mp3
زمان: حجم: 5.3M
📬 @konj_kaf_sin 📽️‌ روی ایوان نشستی. زانوهایت را بغل گرفته‌ای. شب، سرد است، اما نه آن قدر که بخواهی داخل بروی. پتوی نازکی روی پاهایت انداخته‌ای. چراغ‌های شهر آن پایین، توی تاریکی چشمک می‌زنند. سرت را بالا می‌گیری. ماه امشب نیمه است. روشنایی‌اش از میان شاخ‌های درختان به صورتت می‌خورد. ستاره‌ها یکی یکی پیدا می‌شوند. هر چه بیشتر نگاه می‌کنی، بیشتر دیده می‌شوند. انگار تا نگاهشان نکنی، نیستند. به این فکر می‌کنی که این همه سال، این ستاره‌ها بالای سر آدم‌ها بوده‌اند. آدم‌هایی که رفته‌اند. آدم‌هایی که نیامده‌اند. آدم‌هایی که دوستشان داشته‌ای. همه زیر همین آسمان بوده‌اند. پتو را محکم‌تر دور خودت می‌کشی. ماه هنوز بالاست. ستاره‌ها هنوز چشمک می‌زنند و تو هنوز نشسته‌ای. 「@MAMOL_ir」 ‌