eitaa logo
✨مرکز امور خانواده آذربایجانشرقی✨
1.5هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
5.4هزار ویدیو
125 فایل
همراهیتان موجب افتخار ماست خانوادگی عضو کانال مرکز فرهنگی شوید #قرآن_احکام #کلام_بزرگان_مسائل_روز #همسرداری #تربیت_فرزند #سبک_زندگی #با_شهدا #ترفند_خانه_داری #پویش_ها ادمین 👇 @Gorbanzadeh_m لینک کانال @MF_khanevadeh
مشاهده در ایتا
دانلود
✨مرکز امور خانواده آذربایجانشرقی✨
✨💫✨✨💫✨ #تنها_گریه_کن #قسمت_نوزده دستش را گذاشت روی پیشانی محمد پیشانی سفید و بی رنگ بچه، زیر دست م
✨💫✨✨✨💫✨ فقط یک سوار سفید پوش آمد و با اسب چرخ زد دور من و جانمازم. یک آن به خودم آمدم و همان طور که مچاله افتاده بودم روی جانماز ،سعی کردم خودم را تکان بدهم و بنشینم .توان جسمی نداشتم ،ولی امید در دلم جان گرفته بود .مطمئن بودم یک خبری می شود ،ته دلم گرم شده بود و سرما را حس نمی کردم .با زحمت یک گوشه جانماز را گرفتم و انداختم روی گوشه ی دیگرش .سرم گیج می رفت.کمی صبر کردم تا حالم جا بیاید.وقتی توانستم بهتر ببینم،از روشنایی راه پله در پشت بام را تشخیص دادم و راه افتادم سمت در،پلک هایم بس که ورم کرده بود،نمی توانستم خوب ببینم.اصلا یاد ندارم بعد از آن شب ،این همه گریه کرده باشم. دستم را گرفتم به دیوار و از کنار راه پله ،پله ها را آرام آرام آمدم پایین.یک راست رفتم سراغ بچه و دیدم وضعیتش هیچ فرقی نکرده.به گفتم دیگر حوله گرم نکند .نشستم و بی دلواپسی چشم دوختم به محمدم.منتظر بودم گریه کند تا بگیرمش زیر سینه ام .بچه ام گرسنه بود.آن موقع فقط می خواستن بتوانم شیرش بدهم .بتواند سینه ام را بگیرد و شیر بخورد .یقین داشتم خدا و پیامبرش از دل شکستگی مادرانه ام نمی گذرند .دو ساعت طول کشید،ولی همان شد .کم کم بدنش گرم شد،دست و پایش نرم شدند و تکان خوردند،برگشتند به شکل طبیعی خودشان با مادرم کنار محمد بودیم.من آرام شده بودم و مادرم بی صدا گریه می کرد .بچه جان گرفت .چشم هایش را به آرامی باز و نگاهم کرد نه نگاهش رمق داشت ،نه ناله اش .مادر و پسر دست کمی از هم نداشتیم.با صدایی گرفته و ضعیف که وقتی از حنجره ام خارج شد،شک داشتم محمد می شنود یا نه ،گفتم:محمد مامان میای بغلم؟و دست هایم را باز کردم بچه هنی کرد و سرش را چرخاند طرفم ،کشیدمش توی بغلم،بعد از ده پانزده روز،شیر خورد.محمد شیر می خورد و سینه ام سبک می شد و روی زبانم جز الحمدلله ،چیزی نبود.مادر و پسر همان جا روی زمین خوابمان برد. صبح ،محمد و پرونده پزشکی اش را زدم زیر بغلم و راه افتادم.مادرم پرسید:این وقت صبح کجا؟گفتم :بیمارستان .مهلت ندادم حرف دیگری بزند آمدم بیرون .با تاکسی خودم را رساندم تا ایستگاه اتوبوس خطی های میدان امام حسین امروز،بعد هم نشستم روی صندلی اتوبوس تا برسیم بیمارستان.خدا خدا می کردم بتوانم پیدایش کنم،به زحمت شد،ولی شد.کلی پرس و جو کردم تا توانستم گیرش بیاورم همان دکتری که دستور داد محمد را از دستگاه درآورند و گفت بردار ببرش،من را شناخت.دست پیش گرفت و گفت :باز که اومدی.همین که گفتن بچه موندنی نیست،بمونه هم فلج میشه.من سرم شلوغه نمی تونم یه حرفو چند بار تکرار کنم.محمد را گذاشتم روی میز اتاقش و پتوی دورش را باز کردم بچه دست و پا زد سرش را تکان داد.دکتر چشم هایش گرد شد دست بچه را گرفت و کشید سمت خودش.پایش را صاف کرد کمرش را معاینه کرد پلک هایش را باز کرد و گفت:آزمایش هاشو بده ببینم برگه ها را بالا و پایین کرد اخر سر تسلیم شد و گفت:این بچه سالمه جواب دادم بله رسول الله شفاش داد فقط اومدم بگم ما بی صاحب نیستیم آقای دکتر ،شما وسیله ای ،دیگه هیچ مادری رو از زنده موندن بچه ش نا امید نکن .محمد را برداشتم و از اتاق آمدم بیرون .پرونده باز ماند روی میز دکتر 💫 ( ع) 💠 مرکز فرهنگی خانواده «آ_ش» 💞@MF_khanevadeh
✨مرکز امور خانواده آذربایجانشرقی✨
#تنها_گریه_کن #قسمت_پنجاه_هفت شما یه ساعتی نشستی، هنوز روی پا داری جمع و جور می کنی ،جا به جا می ک
اگر هوا سرد بود ،چند تا کت کاموایی می آوردم و می انداختم سر دوششان تا حداقل کمرشان گرم بماند ،پوست و خونابه ها را جمع می کردم و به آنهایی که دم شیر آب مشغول شستن تکه های مرغ بودند اصرار می کردم جایشان را با من عوض کنند ولی هیچ کدام راضی نمی شدند در سرمای خشک هوا،دست هایشان آن قدر توی آب کار کرده بود که پوستشان زمخت و ترک ترک شده بود و به اینکه دست هایشان را سرمای آب و هوا قرمز شده و زق زق می کند ،اعتنایی نمی کردند. روزها داشت بلند می شد و ما از هول اینکه مرغ ها خراب نشوند و بو نگیرند کار را سریع انجام می دادیم تا زودتر تمام شود تکه های ران و سینه و بال و گردن را جدا جدا بسته بندی می کردیم و نزدیک غروب ماشین مخصوصی که پشتش یخچال داشت ،دوباره می آمد و مرغ های بسته بندی شده را می برد. ظاهرا کار تمام شده بود ولی پشت سر ما کلی سبد و سینی کثیف مانده بود و حیاطی که یک شست و شوی حسابی لازم داشت ‌.دو سه نفری بودند که اول صبح ،زودتر از همه می آمدند .در تمام روز پا به پای بقیه کار می کردند آخر شب هم که خانم ها می نشستند به استراحت و یا چند نفری با هول و عجله آماده می شدند تا زودتر خودشان را به خانه برسانند،آنها همچنان سرپا بودند کارهای خرده ریزی که می ماند برای اخر ،کمتر از کارهای درشت و دهان پر کنی که به چشم می آیند ،اهمیت ندارند اگر آن خانه و حیاط شلوغ،به موقع نظافت نمی شد ،روز بعد زحمتمان چند برابر بود.تازه این چند نفر بعد از رفتن بقیه،کنار من کار می کردند پودر می ریختند کف حیاط و با جارو موزاییک ها را کف می کردند.وسیله ها را می گذاشتند سر جایشان و کمی که خانه و زندگی من سامان می گرفت می رفتند. من هم اگر سرم خلوت می شد،می نشستم کنار بچه ها و با هم حرف می زدیم ،با محمد بیشتر ،یک وابستگی عجیبی بینمان بود که من آن حس و حال را خیلی دوست داشتم مثلا می بردمش خرید،وقت حساب کردن دست می کرد داخل جیبش .می گفتم: مامان بذار پولت واسه خودت باشه حالا. می گفت: نه مامان ،خودم حساب می کنم .نمی خواستم غرورش را بشکنم از همان اول ،حس مردانگی داشت می گفت دوست دارم اگه یه وقت با دوستم می ریم بیرون بستنی بخوریم ،من حساب کنم ،دلم نمی خواد نگران پول یه دونه بستنی باشن. از این دل بزرگش ،حظ می بردم ولی یک بار اشکم را در آورد،آن هم سر یک جفت کتانی ،اصلا عادت نداشت رخت و لباس و کفش نو بپوشد. هر وقت هم می گفتم: محمد بریم برات لباس بگیریم. حرفش یک جمله بود مگه همینا که دارم چشونه ؟می گفتم مادر غریبه و آشنا آدم را می بینند ،خب چه اشکالی دارد نونوار باشی؟دوست نداری؟می گفت:همین هایی که دارم ،خیلی هم خوبن.کتانی هایش را چند بار تعمیر نمی کرد و نمی پوشید ،حاضر نبود کتانی نو بخرد .... 💞@MF_khanevadeh
✨مرکز امور خانواده آذربایجانشرقی✨
#تنها_گریه_کن #قسمت_هفتاد_یک اشک شره کرد روی صورتم و برای اینکه محمد نبیند و ناراحت نشود، زود دستم
زبانه‌ی قفل را کشیدم و گفتم:《 خوش اومدی مادر، محمدم. بیا تو.》 ساکش را از دستش گرفتم. نشست روی پله و بند پوتینش را باز کرد. از همان‌جا که بالای سرش ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم، فهمیدم آن جثه‌ی نحیف، کوچک‌تر شده و این عجیب نبود. پسرم بعد از سه ماه و نیم از جبهه برگشته بود؛ سالم و سلامت. رفتیم داخل آشپزخانه. آهسته حرف می‌زدیم تا بچه‌ها بیدار نشوند. سماور را روشن کردم، ولی محمد خسته بود. گفت:《 نماز می‌خونم و می‌خوابم، بعدش با بچه‌ها کنار هم صبحونه می‌خوریم.》 ولی آنقدر خسته بود که دم ظهر بیدار شد. خواهرها و برادرها خانه را گذاشته بودند روی سرشان. فکر می‌کردم چقدر جای حاجی خالیست. سوال‌های من و بچه‌ها از محمد تمامی نداشت. فکری بودم ببینم سر ماجرای سومار رفتنش باز هم آن شکلی شده یا نه؛ ولی نباید بی‌گدار به آب می‌زدم و نسنجیده سوالی می‌پرسیدم. گذاشتم بماند سر فرصت. آخر شب که نشستم کنار محمد و برایش میوه پوست گرفتم، حس می‌کردم از بعد از رفتن محمد سرپا ایستاده و کار کرده‌ام، و حالا که برگشته، نشسته‌ام کنارش؛ این‌قدر خودم را مشغول و خسته کرده بودم. گفتم:《 مامان جان! بگو ببینم اونجا چی کار می‌کردی؟ کجا رفتین اصلاً؟ جات راحت بود؟ می‌تونستی غذا بخوری؟》 جواب این سوال‌ها را تا حدودی می‌دانستم. مگر ندیده بودم جیره‌ی خوراک هر رزمنده چقدر است؟ یا نمی‌دانستم بیابان است و خانه‌ی خاله نیست و روی زمین سفت می‌خوابند، می‌نشینند و بلند می‌شوند. محمد هم همین‌ها را گفت، ولی دلخور بود. جدی نگرفته بودنش و محمد بو برده بود. می‌گفت:《 به من میگن غذا پخش کن. کارای مهم بهم نمیدن. به روم نمیارن، ولی حالیم میشه منو هنوز بچه می‌دونن.》 دلداری‌اش می‌دادم. می‌گفتم:《 اولِ هر کاری همینه. کم‌کم خودتو نشون میدی. بالاخره شوخی نیست که، مسئولیت، کار سختیه. باید این‌قدر تروفرز باشی که اگه بخوان هم، نتونن تو رو کوچیک بدونن. دلت باید بزرگ و شجاع باشه مادرجان.》 مرخصی‌اش که تمام شد، دوباره ساک بست و راهی شد؛ مثل همه‌ی رزمنده‌ها. جلوی درِ خانه بدرقه‌اش کردم. از من و بچه‌ها خداحافظی کرد. رفت و دوباره برگشت. داشتم به این رفت و برگشت‌هایش عادت می‌کردم. سخت بود، ولی سخت نمی‌گرفتم. آن روزها، خیلی‌ها مثل من بودند. گاهی که مرخصی‌اش با آمدن حاج حبیب یکی می‌شد، جمعمان جمع بود. حاجی ولی همچنان جوش می‌زد، مستقیم نمی‌گفت نرو، ولی مقدمه می‌چید و به سربازی وعده‌اش می‌داد. می‌گفت:《 پسرم! بمون پیش مادر و خواهر و برادرت. من که نیستم، تو مرد این خونه‌ای. وقت سربازیت که رسید، نوبه‌ی خدمت توست.》محمد بدون اینکه تُن صدایش تغییر کند، بی‌ اینکه نگاهش غیظ داشته باشد یا بخواهد لجاجت کند، نرم و مهربان حرف می‌زد. به خنده می‌گذراند گاهی. ... 💞@MF_khanevadeh