eitaa logo
فور کمم ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
216 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
سلام 🔵⭐ اینجا همه جادوگرن تو هم جادوگر شو 🧛‍♀️⭐🧝‍♀️ ‌https://eitaa.com/MMjee_k ʙᴇ ᴍʏ ꜱᴇᴄʀᴇᴛ ɪ ᴡɪʟʟ ᴋᴇᴇᴘ ʏᴏu https://eitaa.com/majekk_zapas 🧝‍♀️Majek🧝‍♀️ ☘️سرزمین جادوییی ☘️ لف دادن خز شده بمون ⭐ @mehr16gan ایدی مالک ☘️🥺
مشاهده در ایتا
دانلود
اینو گوش کنید
هدایت شده از 𝗗𝗮𝗥𝘆𝗔𐙚᭄
خیانت جُرمه حکمشم تیر .
فور کمم ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "28" نمیدونستم چه جوابی بدم ولی بهتر دونستم جای خودمون باشه _ اره فکر خوبیه ارشام خوشحال شد و لبخندی زد منم سمت کلاس رفتم وای باورم نمیشد چطورمیشد که ارشام عاشق ناریا بشه بعد از یک ساعت پرازفکروخیال که کلاس تموم شد از دانشگاه بیرون رفتم و توی کافه ی نزدیک دانشگاه نشستم + چی میل دارید _ قهوه لطفا و رفت سرم رو بلند کردم که دیدم چندمیز جلوتر ارشام و ناریا نشستن دست ارشام توی دست ناریا روی میز بود و گارسون سفارشاتشون رو اورد چرا هرجا میرم اون هست قهوه رو نخورده از کافه زدم بیرون سمت خونه رفتم نیلوفر : سلام ابج..... جوابش رو ندادم وارد اتاقم شدم و در رو پشت سرم قفل کردم حوصله هیچی نداشتم بهتر بود با امیرحسین سریع همه چی رو تموم کنیم اره چرا به خودم دروغ بگم من ارشام رو دوست داشتم و اگه برام پا پیش میزاشت قبول میکردم اما اون منو نمیخواست گوشیم رو از کوله ام بیرون اوردم و شماره مامانمم رو گرفتم بعدازچندتابوق جواب داد مامان : سلام دخترنازم _ سلام مامان شماو بابا خوبید مامان : اره عزیزم خوبیم تو و نیلو خوبید _ اره خوبیم ؛ مامان؟ مامان : جانم عزیزم _ میشه با بابا بیاین ایران مامان : چرا مادر چی شده _ بیاید دیگه مامان : خب من باید بدونم واسه چی انقدر دخترم اصرار داره که من و باباش بیایم تهران _ مامان خواستگار دارم مامان : اوووو دخترم خواستگار داره حالا این پسر خدازده کیه ؟ _ استادمونه مامان : خب قصه داره جذاب میشه خودت چی میخوایش ؟ _ اگه نمیخواستمش بدون اینکه به شما بگم بهش جواب منفی میدادم اما من واقعا این مرد رو میخوام اما نمیخواستم فقط میخواستم ارشام از ذهنم بره و با اخلاقی که امیر داشت مطمئنم این اتفاق می افتاد مامان : باشه دخترم به بابات میگم واسه فردا بلیط بگیره بیایم ایران _ باشه مامان فقط باز ساعت رسیدنتون رو بهم بگید بیام فرودگاه دنبالتون مامان : باشه عزیزم برو خداحافظ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "29" _ بای تلفن رو قطع کردم حالا میتونستم خیلی خوب ارشام رو حرص بدم میدونستم از امیر زیاد خوشش نمیاد از اتاق بیرون اومدم ناریا و ارشام هم اومده بودن رفتم روی مبل تک نفره نشستم همه نگاها سمت من جلب شد _ دخترا ، پسرا همه نگاهم میکردند _ مامان و بابای من قراره واسه ی تموم کردن ماجرای من و امیرحسین بیان ایران همه لبخندی زدن به جز ارشام نیلوفر : یعنی قضیه ی تو باامیر منتفیه لبخندی زدم _ نه ابجی جون دارن میان واسه چیدن برنامه های عقد و عروسی همه دست زدن دخترا اومدن بغلم کردن و پسرا همه بهم تبریک گفتند بازهم به جز ارشام ♡♡♡♡از زبان ارشام بعدازدانشگاه تعیقبش کردم دیدم داره میره کافه ی نزدیک به دانشگاه به ناریا پیشنهاد دادم _ ببین اون کافه اش خیلی خوبه بریم یه چیزی بخوریم ؟ ناریا : بله بله حتما رفتیمو چندتا میز جلوتر از رها نشستیم سرش رو میز بود و یکهو با دیدن دستهای من و ناریا که تو دستهای هم بود بلندشد و رفت ناریااز امریکا اومده بود و این بیرون اومدن ها و دست در دست هم ها و حتی شب کنار یک پسر خوابیدن رو عیب نمیدونست بعدش که رها از کافه بیرون زد ماهم سریع یه چیز خوردیم و اومدیم بیرون و سمت خونه رفتیم رها رو میان بچه ها ندیدم که از ارشیا شنیدم که تو اتاقشه و از زمانی که اومده بیرون نیومده نکنه از من ناراحته که با ناریام وای خدا چرا من دارم اینجوری میشم من خودم خواستم که به وسیله ی ناریا ، رها حسودیش بشه اما الان دارم به خاطر حسادتش ناراحت میشم؟ ناریا با بچه ها دوست شد و از خاطراتش تعریف میکرد که یکهو رها شاد و سرخوش از اتاقش بیرون اومد رها : دخترا ، پسرا همگی نگاهش کردیم رها : مامان و بابای من قراره واسه تموم کردن ماجرای من و امیرحسین بیان ایران همه تعجب کردند و منم خوشحال بودم چون گفت تموم کردن ماجرا یعنی جواب اون به امیر منفی بود ؟ نیلوفر پرسید نیلوفر : یعنی قضیه ی تو با امیر منتفیه ؟ با جواب رها دنیا رو سرم خراب شد رها : نه ابجی دارن میان واسه چیدن برنامه های عقد و عروسی همه رفتن بغلش و بهش تبریک گفتند یعنی همه چی تموم شد تمام عشق و احساسی که من توی دلم داشتم توی یک دقیقه دود شد و رفت هوا؟ تمام اون ارزوهایی که من با رها میخواستم بهش برسم شد نابودی ؟ نه من نباید میزاشتم همچین اتفاقی بیفته ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
زیاد شیم خوش میگذره 💚🔵 قانون وجود نداره زندانی که نیستیم 😊 https://eitaa.com/joinchat/2018051732Ce9bce2af0e
هدایت شده از 𝐒𝐨𝐯𝐞𝐫𝐞𝐢𝐠𝐧ꫂ᭪
655.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت بیاید پی عکستون بدید نمره بدم هرکیم کامل گرفت مجازه که مجازات کنه Pv: @Tv_Pabarja _ Tag: https://eitaa.com/joinchat/150013563Cc17b4c3ae8