- آشفتگیهبایدببخشید -
؛
من نه قدم بلند بود ،نه دوربینم اونقدا خوب بود برای ثبت کردن اولین و آخرین دیدارمون . .
اما تمام قد ، روی نوک انگشتام ایستاده بودم ؛ اونقدر سرم رو بالا میگرفتم و میون اون جمعیت دنبال نشونی از شما میگشتم که شاید فقط یه لحظه ببینمتون و دلم کمی آروم بگیره .
تموم راه ، زیر لب فقط یه جمله رو زمزمه میکردم :
آهستهتر برو ،
بذار منم باهات بیام ..
دیگه نمیکشه پاهام که پا به پات بیام .
- آشفتگیهبایدببخشید -
؛
ایخاك تیره دلبرِ ما را عزیز دار
جان من است آنکه تو در بر گرفتهای (:
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
آسمون هنوز تاریک بود که خبر رو روی گوشیم خوندم . .
چندین و چند بار خوندم ، شاید اشتباه دیده باشم ،
شاید شایعه باشه ...
تلویزیون رو روشن کردم که
نوار مشکیِ گوشهی صفحه ،
قبل از هر جملهای ، همهچیز رو لو داده بود .
آسمون هنوز تاریک بود که از خونه زدم بیرون .
خیابونها همون خیابونهای همیشگی بودن ،
اما انگار دنیا یه دفعه ساکت شده بود .
از اون روز به بعد ،
برای من آسمون هنوز تاریکه (:
چندین ماه گذشته . .
هنوز هم هر بار اسمش رو میشنوم ،
هر بار عکسش رو میبینم ،
همون بغضِ سحرِ دهم برمیگرده ؛
همون صبحی که آسمون هنوز هم تاریک مونده .