"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
حَنُینكیبکيفیصَدريکلُليلٍ . .
-دلتنگياتهرشبدرونِسينهاَمگريهميكُند!❤️🩹 ( :
نوشتہبود: وَاِنَّمَعَالعُسرِیُسرۍٰ
یعنےاگہخُـدانعمتسختےروداده،
بہهمراهشامامحُـسِین"؏"روهمداده . . 💛
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت قاسم ظهور نزدیک است
گفت صهیون به گور نزدیک است•🇸🇩✌️•
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
+__سخنت که با نام پروردگارت آغاز شود
قطره های زندگانیت دریا میشود__+
🌚❤️🩹
حضرت خدیجه مادر دوازده امام است
ایشان در واقع مادر دوازده امام است
چون ایشان مادر امیرالمومنین است
ایشان امیرالمونین را در آغوش خودش
در دامن خودش و در زندگی خودش
چندین سال پرورش داد !
_حضرتآقا
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
از کسی که منت میگذارد ؛
انتظار ِکار خیر ، نداشته باشید .
- امیرالمـُومنین .
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
-وخداوندتوراآفرید
برایاثباتآیہی:
«فَتَبارَکَاللهُاَحسَنُالخالِقین♥️'»
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت14
#غزال
تا رسیدم به اتاق سریع درو باز کردم و خودمو هل دادم تو.
اما کسی نبود و محمد ام خواب بود.
ارباب زاده پشت سر من اومد توی اتاق دور تا دور اتاق و نگاه کرد از اتاق بیرون اومدم و توی راه رو رو نگاه کردم در همه اتاق ها بسته بود.
سمت تخت رفتم و دستمو دور محمد حلقه کردم و توی بغلم گرفتمش.
محمد توی بغلم تکونی خورد و دوباره خوابید.
ارباب زاده جلو اومد و گفت:
- بچه خوابه چیکار می کنی؟
نگران گفتم:
- یکی اومده بود توی اتاق خودم پشت پنجره دیدمش تا من دویدم سریع کنار رفت بو کن بوی عطر ش هنوز توی اتاق هست.
ارباب زاده بو کرد و گفت:
- اره این بوی عطر من نیست! اگر بوش مونده یعنی عطر خیلی گرونیه و کسی که عطر خیلی گرون می خره و بوهاش همیشه خاصه شیداست چون به عطر علاقه خاصی داره! نگران نباش اومده بود سرک بکشه عادتشه.
به محمد نگاه کردم و گفتم:
- اتفاقا گفتید شیدا بیشتر نگران شدم محمد خیلی ازش می ترسه معلوم نیست چیکارش کرده نمی خوام حتی یه ثانیه هم محمد باهاش تنها باشه.
ارباب زاده گفت:
- اما ماهی یک بار محمد یه روز کامل پیش شیداست حکم دادگاهه.
چشامو با عصبانیت نیستم ارباب زاده درو بست و قفل ش کرد.
روی صندلی نشست و گفت:
- اون بلایی سر پسر من نمیاره چون می دونه حکم کسی که بخواد محمد و اذیت کنه مرگه!
با حرف های ارباب زاده یاد بابا افتادم.
اونم مثل ارباب زاده روی من حساس بود!یه قطره اشک می ریختم زمان و زمین و بهم می دوخت اما بعد رفتن ش چقدر بی کس و تنها شدم!اما هنوز خدایی هست که مراقبم باشه.
حالم که بهتر شد و نگرانیم که کمتر شد محمد و روی تخت گذاشتم و پتو رو روش مرتب کردم.
همون جور نشسته خیره محمد بودم که ارباب زاده گفت:
- نمی خوای بخوابی؟مشکل منم؟
دقیقا مشکل خودش بود اما نمی شد بهش بگم که!
گفتم:
- نه بی خوابی به سرم زده.
اهان کشداری گفت اما دو دقیقه نشد خواب به سراغمم اومد و و همون جور نشسته خوابم برد.
#شایان
دو دقیقه از حرف ش نگذشت همون جور نشسته خواب ش برد!
می دونستم از حضور من معذب هست و به همین خاطر که کنار محمد دراز نمی کشه.
تو زندگیم با دختر مذهبی سر و کار نداشتم که اخلاق های این یکی تو دستم باشه.
همه کار هاش و رفتار هاش برام جدید بود.
نه دنبال جلب توجه بود نه خودنمایی نه پز دادن نه افاده ای بود و نه عملی!
ساده و در عین حال زیبا و شیک و خاص!
واقعا توصیف ش سخت بود مخصوصا که یه روزه فقط اومده.
امیدوارم همیشه همین جوری بمونه و مثل بقیه ادم های زندگیم رنگ عوض نکنه!