eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍 عزیزان من، جوانهای من! شماها آن روزگار را ندیدید؛ خوشحال باشید که ندیدید. ما دیدیم آن روزگار را؛ روزگار بدی بود، روزگار سختی بود، روزگار سیاهی بود، روزگار یأس بود. انقلاب ورق را برگرداند، انقلاب راه را باز کرد، انقلاب به ما فرصت داد. میتوانیم از این فرصت استفاده کنیم؛ شما میتوانید از این فرصت استفاده کنید. میشود هم استفاده نکرد؛ اگر استفاده نکردیم، خسران است؛ اگر استفاده کردیم، فلاح است: قَد اَفلَحَ‌ المُؤمِنون‌...
اگه‌الان‌نمیتونی دوسه‌ساعت‌ازگوشیت دل‌بِکَنی‌تاتڪالیفتوانجام‌بدی ودرس‌بخونـــــــــی😶‍🌫.. چجوری‌توقع‌دارے بتونی‌ازتموم‌دلبستگیات بگذرےوشهــیدبشی🌱!'‌
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
خَبَرت‌هَست‌ڪِه‌یِک‌گوشِه‌دُنیـٰاےشمـٰا -بِه‌دِلےحَسرَت‌دیدٰار‌ِحَرَم‌مـٰاندِه‌هَنوز .
نانی که به قیمت جان بدست‌ آمد . .💔 _ایران‌تسلیت
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
مردی میانِ زندگی و مرگ، رفته بود از زیرِ سنگ هم شده نان دربیاورد...🥀
◞انگارکہِ‌یک‌کوه‌سفرکَرده‌ازاین‌دشٺ⛰️' آنقدرکہ‌خالۍشده‌بعدازتوجھانم…🌴'🔓!シ◜
"پَنجَرِه‌ای‌کِه‌آزارِت‌میده‌رو‌بِبند🪟!' مُهم‌نیست‌چِقدر‌مَنظره‌بیرون‌زیباست:)✨🌳"
‌‌‌گࢪ شوم ديوانہ‌ات؛ديوانہ‌ۍ من‌ميشو؎🫀؟! جان فدايت ميڪنم!جانانہ‌ۍ من‌ميشو؎•🫶🏼"🧊•!؟
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 به محضر رسیدیم و هر سه پیاده شدیم. چه غریبانه داشتم عروس می شدم! هیچکس نبود هیچکس! نه همراهی نه مادری نه پدری نه برادری. توی تصوراتم اصلا عروسیم اینجور نبود اما تصورات من کجا واقعیت کجا! محضر خالی از سر و صدا و شادی بود. محمد روی صندلی مهمان نشست و من و ارباب زاده روی صندلی عروس و داماد. انقدر سکوت اینجا غم انگیز بود برام که اشک توی چشمام حلقه زد! بابا همیشه با اب و تاب از عروسی و مراسم عروسیم تعریف می کرد و حالا.. سرمو پایین گرفتم تا محمد و ارباب زاده متوجه اشک هام نشن. ای کاش حداقل فرهاد اینجا بود ولی خوب نمی شد با اون کاری که کرد! نگاهمو به سفره دوختم و نگاهم به اینه خورد که ارباب زاده از اینه داشت بهم نگاه می کرد. سریع سرمو پایین انداختم تا متوجه اشکام نشه اما دیر شده بود. اروم کنار گوشم گفت: - گریه ات برای چیه؟محمد می بینه ناراحت می شه! حقیقتا دلم می خواست حداقل بگه خودت چرا ناراحتی اما خوب کسی که اون اون دوست داشت من نبودم محمد بود پس دلیلی نداشت نگران من و حال من باشه باید نگران محمد می بود. اشک هام اروم پاک کردم طوری که محمد متوجه نشه. عاقد اومد و اونم با دیدن ما بدون همراه تعجب کرد. شروع کرد به خوندن عقد خم شدم و قران رو برداشتم بسم الله ی گفتم و بازش کردم. همون اینه ای که در اومد رو شروع کردم به خوندن وسط صفحه رسیده بودم که عاقد برای بار اول اجازه رو خواست چشامو بستم خودمو به دست خدا سپردم و گفتم: - با توکل بر خدا بعله. و ادامه ی قران رو خوندم و ارباب زاده هم بعله رو داد. حتما الان دیگه باید شایان صداش می کردم. شایانی که همسرم بود اما فرسخ ها باهاش غریبه بودم توی دلم. محمد با ذوق دست زد و خندید. لبام رو به خنده وادار کردم برای محمدی که یه تیکه از وجودم شده بود. اما چشم هام پر از درد بود درد هایی که فکر شو نمی کردم روزی به سرم بیان. بعد از امضاء بلند شدم و محمد اومو توی بغلم بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم. شایان گفت: - ناهار کجا بریم؟ من که چیزی نگفتم چون قطعا نظر محمد رو می خواست نه من. محمد با ذوق و شوق گفت کباب. ارباب زاده هم قبول کرد و راه افتاد. یه جاده جنگلی داشت مسیری که می رفتیم و هوا هم یکم سرد بود. محمد که توی بغل من پنهون شده بود و به بیرون نگاه می کرد. شاید تنها فرد خوشحال از این وصال محمد بود. بلاخره رسیدیم به یه رستوران که توی دل جنگل بود با یه شهر بازی. محمد اول کار خواست بره شهر بازی که شایان گفت اول غذا. پیاده شدیم و از عقب چادرم رو در اوردم سرم کردم. دست محمد و گرفتم و هر سه وارد رستوران شدیم