"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت42
#غزال
روی صندلی نشوندمش و گفتم:
- الهی قربونت برم الان برات صبحونه درست می کنم تازه بعدشم قراره بریم شهر با بابایی بریم خرید.
اخ جونی گفت و میز و براش چیدم.
براش لقمه گرفتم و سمت دهن ش بردم که خورد.
به محمد صبحونه دادم و بعد هم جمع کردم.
توی اتاق ش رفتیم و لباس قشنگ تر تن ش کردم و اماده ش کردم که تا شایان زنگ زد بریم شهر.
تا محمد بازی می کرد توی اتاقم رفتم و خودمم اماده شدم.
فقط چادرم مونده بود که موقعه رفتن بپوشم.
که محمد با دو اومد تو اتاق و گفت:
- مامانی بابایی زنگ زد گفت با بادیگارد بیاین شهر.
متعجب به ساعت نگاه کردم و گفتم:
- الان گفت بیاین؟ الان که ساعت9 هست.
محمد گفت:
- اره گفت الان بیایم بریم بریم.
سری تکون دادم و چادرم رو پوشیدم.
کیف مو برداشتم و چیزای لازم و برداشتم یه ساک هم برای محمد برداشتم گفتم شاید شب بمونیم تهران.
از عمارت خواستیم بیرون بیایم که لیلا خانوم رسید با بقیه خدمتکارا و لیلا خانوم گفت:
- سلام خانوم جان کجا می رین؟صبحونه خوردین؟
لبخندی زدم و گفتم:
- اره عزیزم صبح بخیر من و شایان خوردیم تازه به محمد ام صبحونه دادم شما برین داخل ناهار و شامم درست نکنید ما نمیایم امشب فکر کنم.
چشم ی گفت و با محمد بیرون اومدیم.
سمت بادیگارد رفتم و گفتم:
- سلام شایان گفت ما رو ببرید شهر محل کارشون.
چشم خانومی گفت و پشت فرمون نشست.
من و محمد ام عقب نشستیم و حرکت کرد.
محمد گفت:
- مامانی تو چرا جلو ننشستی؟
لب زدم:
- هر وقت با بابایی بخوایم جایی بریم من باید جلو بشینم اما با مرد های غریبه و تاکسی باید عقب بشینم عزیزم.
سری تکون داد و باشه ای گفت.
با ذوق بیرون و نگاه کرد و معلوم بود شهر رفتن رو دوست داره.
حدود نیم ساعت بعد رسیدیم جلوی درب دانشگاه.
پیاده شدیم و دست محمد و گرفتم.
کلی دانشجو اینجا بود و بعضی ها با تعجب نگاهم می کردن که با یه بچه اومدم چون فکر می کردن دانشجو ام!
وارد سالن و کلاسا شدیم.
به محمد نگاه کردم و گفتم:
- من نمی دونم کلاس شایان کجاست که!
محمد سمت کلاسی رفت و گفت:
- بابایی اینجاس من قبلا اومدم.
سری تکون دادم و در زدم وارد کلاس شدیم من و محمد.
کلی دانشجو اینجا بود و تقریبا کلاس پر بود ولی شایان نبود.
تا خواستم چیزی بگم یکی از پسرا گفت:
- خانوم اینجا بچه نمی شه اورد استاد خانزاده بفهمه نمی زاره توی کلاس باشید.
خوب پس همین کلاس ش هست.
درو بستم و گفتم:
- سلام من همسر شون هستم استاد خانزاده کجا هستن؟
همه زل زدن بهم.
چرا اینجوری نگاهم می کنن؟
محمد سمت میز رفت و گفت:
- مامانی این کیف بابایه.
سری تکون دادم و جلو رفتم روی صندلی نشستم و کیف و ساک کوچیک و روی میز گذاشتم.
یکی دیگه از دانشجو ها گفت:
- استاد رفته چند تا مواد از ازمایشگاه بیاره.
سری تکون دادم
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت43
#غزال
محمد گفت:
- مامانی بریم خوراکی بخریم؟
توی بغلم نشوندمش و گفتم:
- من که اینجا رو بلد نیستم مامانی بزار بابایی بیاد ازش بپرسم می ریم.
سری تکون داد و باشه ای گفت.
یکی از دخترا گفت:
- شما واقعا همسر استاد این؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- بعله عزیزم.
با صدای اروم تری گفت:
- خوب می دونید ایشون خیلی خوشکلن اما گند اخلاقن شما خوشکلی اما خیلی مهربونی بعد چادری هم هستین.
خنده ام گرفت.
پس اینا هم می دونستن گند اخلاقه!
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب شاید با دانشجو ها اینجور باشه اما با خانواده اش که اینجور نیست.
دختره گفت:
- اره خوب دیگه.
یکی از دانشجو ها گفت:
- استاد به این پولداری شما چرا چادری هستین؟
نگاهمو از محمد گرفتم و بهش نگاه کردم و گفتم:
- چادر من چه ربطی به پول داره عزیزم؟
مگه هر کسی پولداره نباید حجاب داشته باشه؟
دختره شونه ای بالا انداخت و گفت:
- خوب بلاخره پول زیاد هر روز یه مد یه تیپ چرا چادر؟
لبخندی زدم و گفتم:
- چادری بودن من نشونه این نیست که من لباس زیبا نمی پوشم!بلاخره هر خانومی باید خوش لباس و مرتب باشه اما نه توی کوچه و خیابون توی جامعه یک خانوم از نظر من باید حجاب داشته باشه هم برای امنیت خودش هم برای ارامش خودش و هم برای جامعه اش!توی خونه برای همسرش می تونه هر لباسی خواست بپوشه بلاخره ادم باید توی چشم همسرش زیبا باشه نه مرد های جامعه.
چند تا از دانشجو های چادری توی کلاس برام دست زدن.
در باز شد و شایان در حالی که چند تا چیز توی دست ش بود اومد داخل و گفت:
- چه خبره!کلاس و گذاشتید روی سرتون!
برگشت و با دیدن ما با تعجب گفت:
- شما اینجا چیکار می کنید؟
این بار من متعجب شدم و گفتم:
- سلام خودت زنگ زدی به محمد گفتی بیایم اینجا.
شایان گفت:
- من؟من زنگ نزدم من که الان کلاس دارم.
هر دو به محمد نگاه کردیم و محمد گفت:
- خوب من هیجان داشتم بریم خرید الکی به مامانی گفتم بابایی زنگ زد.
به محمد نگاه کردم و گفتم:
- دروغ محمد؟دروغ کار خیلی خیلی بدیه!
محمد سرشو پایین انداخت و گفت:
- ببخشید مامانی.
شایان گفت:
- خیلی خب اشکالی نداره شما همین جا باشید تا من کلاسم تمام بشه!
یکی از دانشجو ها گفت:
- استاد امروز دورهمی داریم قول دادید بعد کلاس بریم ویلاتون!
شایان انگار تازه یادش اومده باشه گفت:
- اره من رو قولم هستم می ریم.
محمد از این ور گفت:
- بابایی خرید چی؟
شایان گفت:
- می ریم بابایی ولی فردا امروز می ریم گردش خوب؟
محمد باشه ای گفت و به من نگاه کرد.
شایان هم به من نگاه کرد که گفتم:
- خوب اگه سرت شلوغه می خوای ما برگردیم عمارت؟
شایان گفت:
- نه دیگه امروز شهر می مونیم.
سری تکون دادم.
محلول های توی دست شو پایین گذاشت که یکی از دانشجو ها گفت:
- خانوم استاد شما مدرک دارین؟
شایان خیلی جدی گفت:
- خانوم شمس کلاس درسه نه کلاس سوال های شخصی!
لب زدم:
- شایان مشکلی نیست!
و رو به دختره گفتم:
- به خاطر مساعلی من تا یازدهم گرافیک بیشتر نتونستم بخونم عزیزم.
یکی دیگه از دانشجو ها گفت:
- منم بودم یه ادم پولدار خوشتیپ و خوش قیافه می یومد خاستگاریم قید درس که هیچ قید همه چی رو می زنم.
همه زدن زیر خنده.
لب زدم:
- اصلا این کارو نکن!هر چقدر یه خانوم مستقل تر بشه افتخارش پیش همسرش هم بیشتره!سعی کنید روی پای خودتون بایستید با این فکر که بلاخره یکی میاد می گیرمون اصلا زندگی نکنید.
سری تکون دادن دخترا و یکی از دانشجو ها گفت:
- پس خودتون چرا ازدواج کردید؟اگه به خاطر پول استاد نبود پس به خاطر چی بود؟
خیلی اخمو و جدی بود!
جوابی نداشتم بدم!
چون من به خاطر پول نبود به خاطر خودشم نبود به خاطر اجبار بود.
شایان جای من با اخم گفت:
- با اینکه این سوال به شما مربوط نمی شه ولی همسر من اصلا مادیات براش معنی نداره همون جور که از ظاهرش پیداست اصلا به مال دنیا وابسته نیست و نه به خاطر پول و نه تیپ و قیافه همسر من نشده! همسر من درجه اول ایمان و سطح شعور طرف براش همه!خب؟با من ازدواج کرده چون عاشقمه.
ای کاش همین جوری بود که شایان گفته بود! ای کاش.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت44
#غزال
شایان با مکث گفت:
- خوب برگردین به کلاس درس بریم سراغ ازمایش مون البته فقط چند قلم از مواد موجود بود که خیلی هم خطرناکه و صحیح نیست انجام بدم چون ترکیب ش مثل اسید می مونه و گوشت بدن و اب می کنه اما برای یادگیری انجام می دم ببنید!
پایین گذاشت وسایل رو و داشت چند تا چیز رو با هم قاطی می کرد که یهو یکم از مواد که داشت قاطی می کرد ریخت رو دستش و عقب اومد که سریع پا شدم محمد و پایین گذاشتم و سمت ش رفتم و گفتم:
- شایان چی شد؟خوبی؟
یکم از دست شو مواد سوخته بود و صورت ش توی هم رفته بود.
دانشجو ها هم از جا بلند شدن و حال ش رو می پرسیدن.
دستشو گرفتم و به جای سوختگی نگاه کردم و گفتم:
- ببین با خودت چیکار کردی چرا مراقب نیستی؟
وقتی دیدم چیزی نمی گه سر بلند کردم بهش نگاه کردم که دیدم خیره داره نگاهم می کنه.
خجالت کشیدم و دستشو ول کردم و گفتم:
- خوبی؟درد نداری؟
نگاهشو ازم گرفت و گفت:
- خوبم چیزی نیست نگران نباش برو بشین.
سری تکون دادم و برگشتم نشستم.
برگشت نگاهی بهم انداخت و دوباره شروع کرد به توضیح دادن محمد و توی بغلم نشوندم که گفت:
- مامانی بابایی چی شد؟
لب زدم:
- چیزی نیست مامان جان نگران نباش.
حدود نیم ساعتی گذشت که کلاس تمام شد.
شایان یه ادرس نوشت روی تخته و گفت:
- یه ساعت دیگه می بینمتون.
همه سری تکون دادن تک تک و بیرون رفتن.
بلند شدم و دست محمد و گرفتم شایان کیف شو و ساک محمد و بلند کرد و گفت:
- بریم .
سری تکون دادم و راه افتادیم.
سوار ماشین شایان شدیم و راه افتاد سمت ویلا.
نگاهی به من و محمد انداخت و گفت:
- خسته شدین؟محمد بابا خسته شدی؟
محمد گفت:
- نه بابایی.
منم نه ای گفتم.
شایان گفت:
- اصلا یادم نبود که امروز به دانشجو ها برای تشویقی قول دادم ببرمشون ویلا یهویی شد فردا می ریم خرید.
به بیرون نگاه کردم و گفتم:
- مشکلی نیست.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
پریشانم خودت بگذار آقاجان..،″
در آغوش ضریحت جا کنم خود را♡؛
کنار چای خوشعطر حرم باید . . !
رها از تلخی دنیا کنم خود را🤍🌱..!".
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
هروقتمیرفتیمگلزارشهدا،
منومیبرد سرمزارِ رفیقشهیدش"شهیدهمریمفرهانیان"
یہ اشاره بهشمیکرد و بهم میگفت:
ببینمامان ؛ میبینی دختراهم شهید میشن؟!💔
-شهیدهزینبکمایی🌱
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
°❤️🩹🌿°
دارد این نوکرِ تو میرود ازدست حُسین؛
کربلاچارهیِدرداست،بیاکاریکن ..💔
#آقاےمن