"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت44
#غزال
شایان با مکث گفت:
- خوب برگردین به کلاس درس بریم سراغ ازمایش مون البته فقط چند قلم از مواد موجود بود که خیلی هم خطرناکه و صحیح نیست انجام بدم چون ترکیب ش مثل اسید می مونه و گوشت بدن و اب می کنه اما برای یادگیری انجام می دم ببنید!
پایین گذاشت وسایل رو و داشت چند تا چیز رو با هم قاطی می کرد که یهو یکم از مواد که داشت قاطی می کرد ریخت رو دستش و عقب اومد که سریع پا شدم محمد و پایین گذاشتم و سمت ش رفتم و گفتم:
- شایان چی شد؟خوبی؟
یکم از دست شو مواد سوخته بود و صورت ش توی هم رفته بود.
دانشجو ها هم از جا بلند شدن و حال ش رو می پرسیدن.
دستشو گرفتم و به جای سوختگی نگاه کردم و گفتم:
- ببین با خودت چیکار کردی چرا مراقب نیستی؟
وقتی دیدم چیزی نمی گه سر بلند کردم بهش نگاه کردم که دیدم خیره داره نگاهم می کنه.
خجالت کشیدم و دستشو ول کردم و گفتم:
- خوبی؟درد نداری؟
نگاهشو ازم گرفت و گفت:
- خوبم چیزی نیست نگران نباش برو بشین.
سری تکون دادم و برگشتم نشستم.
برگشت نگاهی بهم انداخت و دوباره شروع کرد به توضیح دادن محمد و توی بغلم نشوندم که گفت:
- مامانی بابایی چی شد؟
لب زدم:
- چیزی نیست مامان جان نگران نباش.
حدود نیم ساعتی گذشت که کلاس تمام شد.
شایان یه ادرس نوشت روی تخته و گفت:
- یه ساعت دیگه می بینمتون.
همه سری تکون دادن تک تک و بیرون رفتن.
بلند شدم و دست محمد و گرفتم شایان کیف شو و ساک محمد و بلند کرد و گفت:
- بریم .
سری تکون دادم و راه افتادیم.
سوار ماشین شایان شدیم و راه افتاد سمت ویلا.
نگاهی به من و محمد انداخت و گفت:
- خسته شدین؟محمد بابا خسته شدی؟
محمد گفت:
- نه بابایی.
منم نه ای گفتم.
شایان گفت:
- اصلا یادم نبود که امروز به دانشجو ها برای تشویقی قول دادم ببرمشون ویلا یهویی شد فردا می ریم خرید.
به بیرون نگاه کردم و گفتم:
- مشکلی نیست.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
پریشانم خودت بگذار آقاجان..،″
در آغوش ضریحت جا کنم خود را♡؛
کنار چای خوشعطر حرم باید . . !
رها از تلخی دنیا کنم خود را🤍🌱..!".
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
هروقتمیرفتیمگلزارشهدا،
منومیبرد سرمزارِ رفیقشهیدش"شهیدهمریمفرهانیان"
یہ اشاره بهشمیکرد و بهم میگفت:
ببینمامان ؛ میبینی دختراهم شهید میشن؟!💔
-شهیدهزینبکمایی🌱
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
°❤️🩹🌿°
دارد این نوکرِ تو میرود ازدست حُسین؛
کربلاچارهیِدرداست،بیاکاریکن ..💔
#آقاےمن
عجیبدلمحرممیخـواهد
نگاهمبهگنبدتباشد
وپروازدلمدرصحن
وسرایتومنباشمو
گریههاناتمامم💔:)