eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شایان با مکث گفت: - خوب برگردین به کلاس درس بریم سراغ ازمایش مون البته فقط چند قلم از مواد موجود بود که خیلی هم خطرناکه و صحیح نیست انجام بدم چون ترکیب ش مثل اسید می مونه و گوشت بدن و اب می کنه اما برای یادگیری انجام می دم ببنید! پایین گذاشت وسایل رو و داشت چند تا چیز رو با هم قاطی می کرد که یهو یکم از مواد که داشت قاطی می کرد ریخت رو دستش و عقب اومد که سریع پا شدم محمد و پایین گذاشتم و سمت ش رفتم و گفتم: - شایان چی شد؟خوبی؟ یکم از دست شو مواد سوخته بود و صورت ش توی هم رفته بود. دانشجو ها هم از جا بلند شدن و حال ش رو می پرسیدن. دستشو گرفتم و به جای سوختگی نگاه کردم و گفتم: - ببین با خودت چیکار کردی چرا مراقب نیستی؟ وقتی دیدم چیزی نمی گه سر بلند کردم بهش نگاه کردم که دیدم خیره داره نگاهم می کنه. خجالت کشیدم و دستشو ول کردم و گفتم: - خوبی؟درد نداری؟ نگاهشو ازم گرفت و گفت: - خوبم چیزی نیست نگران نباش برو بشین. سری تکون دادم و برگشتم نشستم. برگشت نگاهی بهم انداخت و دوباره شروع کرد به توضیح دادن محمد و توی بغلم نشوندم که گفت: - مامانی بابایی چی شد؟ لب زدم: - چیزی نیست مامان جان نگران نباش. حدود نیم ساعتی گذشت که کلاس تمام شد. شایان یه ادرس نوشت روی تخته و گفت: - یه ساعت دیگه می بینمتون. همه سری تکون دادن تک تک و بیرون رفتن. بلند شدم و دست محمد و گرفتم شایان کیف شو و ساک محمد و بلند کرد و گفت: - بریم . سری تکون دادم و راه افتادیم. سوار ماشین شایان شدیم و راه افتاد سمت ویلا. نگاهی به من و محمد انداخت و گفت: - خسته شدین؟محمد بابا خسته شدی؟ محمد گفت: - نه بابایی. منم نه ای گفتم. شایان گفت: - اصلا یادم نبود که امروز به دانشجو ها برای تشویقی قول دادم ببرمشون ویلا یهویی شد فردا می ریم خرید. به بیرون نگاه کردم و گفتم: - مشکلی نیست.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
پریشانم خودت بگذار آقاجان..،″ در آغوش ضریحت جا کنم خود را♡؛ کنار چای خوش‌عطر حرم باید . . ! رها از تلخی دنیا کنم خود را🤍🌱..!". ‌‌
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
هروقت‌میرفتیم‌گلزار‌شهدا، منومیبرد سرمزارِ رفیق‌شهیدش"شهیده‌مریم‌فرهانیان" یہ اشاره بهش‌میکرد و بهم میگفت: ببین‌مامان ؛ میبینی دختراهم شهید میشن؟!💔 -شهیده‌زینب‌کمایی🌱
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
°❤️‍🩹🌿° دارد این‌ نوکرِ تو می‌رود ازدست‌ حُ‌سین؛ کربلاچاره‌یِ‌درداست،بیاکاری‌کن ..💔
عجیب‌دلم‌حرم‌می‌خـواهد نگاهم‌به‌گنبدت‌باشد‌ وپرواز‌دلم‌در‌صحن‌ وسرایت‌ومن‌باشم‌و‌ گریه‌ها‌نا‌تمامم💔:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم رب المهدي . .❤️‍🩹