eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"راہ برا؎ِ خوب شدن حالم زیادہ ، یڪیش مثلا دیدنِ چشما؎ِ ٺُو :)♥️🫀"
- طبعاً🩶 .
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 بعد از نیم ساعت راه رسیدیم به ویلا. شایان دو تا تک بوق زد و سرایدار درو بار کرد. داخل رفت و ماشین و پارک کرد. ویلای بزرگی بود. پیاده شدیم و محمد اومد سمتم. کیف و ساک و دادم دست شایان و محمد و بغل کردم. بچه ام حوصله اش سر رفته بود. وارد ویلا شدیم و برای اینکه محمد حوصله اش سر جاش بیاد گفتم: - خوب برای اینکه وقت بگذره و بقیه برسن بریم سه تایی اشپزی کنیم؟هوم؟ محمد بالا و پایین پرید و اخ جون اخ جون گفت. شایان گفت: - خیلی خب باشه. رفت تو اتاق و لباس عوض کرد و اومد. چادرم رو در اوردم و روی اپن گذاشتم بقیه اومدن سرم کنم. سه تایی توی اشپزخونه رفتیم و شایان و محمد روی صندلی ها نشستن. توی یخچال و نگاه کردم همه چی بود! برگشتم سمت شون و گفتم: - خوب چی درست کنیم؟ هر دو هم زمان گفتن: - قیمه! سری تکون دادم و مواد شو چیدم. برنج ها رو دادم به شایان پاک کنه و لپه ها رو هم دادم به محمد پاک کنه. البته لپه ها که تمیز بود فقط می خواستم سرگرم بشه. شایان دونه دونه داشت داشت برنج ها رو پاک می کرد انقدر با دقت که تا فردا صبح تمام نمی شد پاک کردن ش! سینی رو برداشتم از جلوش و توی تیک ثانیه پاک شون کردم و برنج اماده کردم. فقط باید می پخت دیگه! محمد که می گفت بوش کل ویلا رو برداشته. سرایدار اومد و گفت دانشجو ها اومدن. چادر مو پوشیدم و شایان گفت راهنمایی شون کنه. تک تک همه داخل اومدن و اولی که پاشو گذاشت داخل گفت: - می گم استاد اینجا راحت باشیم دیگه؟ شایان یکم قیافه اش و فیس شو نرم تر کرد و سری تکون داد. همه گپ زنان اومدن داخل و هر کدوم یه سبد دست ش بود انگار که اومده باشن پارک! خنده ام گرفته بود. همه سفره کشیدن و دخترا یه سفره پسرا یه سفره هر کی هر غذایی اورده بود گذاشت وسط و همه با هم شروع کردن به خوردن. ما هم وسط بقیه یه سفره کوچیک پهن کردیم و سه تایی مون نشستیم ناهار خوردیم.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 تا شب به همین روال گذشت. فیلم دیدن می گفتن می خندیدن. مثل یه دورهمی خانوادگی بود انگار. محمد که خواب ش می یومد و خوابوندم و از اتاق بیرون اومدم! شایان و ندیدم! با چشم دنبال ش گفتم که اقا محمد رضا یکی از دانشجو ها گفت: - رفت بالا استاد. سری تکون دادم و پله ها رو بالا رفتم. که یه راست با اعصابی خورد پایین اومد شایان و زیر لب تکرار می کرد: - حساب تو می رسم اشغال دارم برات. و سریع پله ها رو پایین رفتم. کت شو برداشت و سمت در رفت که جلوی در وایسادم و گفتم: - چی شده؟کجا داری می ری؟ با عصبانیت گفت: - برو کنار کاریه برمی گردم. به در چسبیدم و گفتم: - با ای عصبانیت کجا داری می ری نگرانم من. شایان کنارم زد و گفت: - باید حساب یکی رو برسم برمی گردم. و از در زد بیرون دنبال ش رفتم که سمت ماشین رفت و گفت: - بریم ویلای چنار. و نشست بادیگارد هم نشست پشت فرمون و با سرعت از ویلا خارج شد. نگران برگشتم داخل همه می پرسیدن چی شده که گفتم نمی دونم. باید می رفتم دنبالش اما کجا؟ سریع سمت خونه سرایدار رفتم و در زدم بیرون اومد و گفتم: - سلام حاجی ببخشید مزاحم شدم شما می دونید ادرس ویلای چنار کجاست؟ سری تکون داد و گفت: - اره دخترم چند فرسخ با اینجا فاصله داره. ادرس داد برگشتم داخل و سویچ ماشین و برداشتم رو به دانشجو ها گفتم: - می شه مراقب محمد باشید تا من برگردم؟ سری تکون دادن و سریع سمت ماشین رفتم و پشت فرمون نشستم! اب دهنمو قورت دادم و به ماشین نگاه کردم. قبلا بابا یادم داده بود اما خیلی وقت بود پشت فرمون ننشسته بودم. بسم الله ی گفتم و روشن ش کردم با کنترل درو باز کردم و از ویلا بیرون زدم. سعی کردم گاز بدم تا زود تر برسم به ویلا چنار. دلم گواه بد می داد و حس می کردم اتفاق بعدی قراره بیفته!
「 🧡📙 」
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
「 🧡📙 」
⑇ هزـٰارقصِہ‌نِـوشتیم‌بَـرصَحیفِـہ‌؎‌ِدل . . ২ هَنوز،عِـشق‌توع‌ـنوان‌سرمقـٰآلِـہ‌مـٰآست!″🩵🌱- 🪻♡~
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
「 🧡📙 」
”هَر‌ڪِه‌پُرسید‌چِه‌دارَد‌مَگَر‌دارِاَز‌جَهان..؛ هَمِه‌یِ‌دارُو‌نَدارَم‌بِنِویسِید‌" ابـٰاعبداللّٰہ "..♥️🌙..′':))   🫁 ^-^
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
「 🧡📙 」
دِل‌مُردِه‌ـایم‌ویـٰادِتو؛جـٰان‌می‌دَهَدبِہ‌مـٰآ🫶🏻..؛ قَلبـ🫀ـیم‌وبودَنَت‌ضَرَبـٰان‌می‌دَهَدبِہ‌مـٰآ . .💙🌙ᝰ ‹🫁♡-
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
جنـاب‌قـــآف 🕶🖤'!
_حاجی؛ کاش‌‌مـاهم‌مثل‌شما وسط‌ِگرفتاری‌هـامون‌به‌جای‌ناامیدۍ‌، یہ‌لبخند‌‌میزدیم، و‌بـااطمینان‌میگفتیم؛ یقینا ڪله خیر...!📻✋🏻 -حاج قاسم🌱