472K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سیدجان ، رفتیبرایماهمدعاکن:))))💔 .
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرکیو میبینم میگه حضرت آقا خیلی جیگر دارن! تو این موقعیت های حساس میخوان نماز جمعه برگزار کنن و ممکنه اتفاقی بیفته
حقیقتا خودمون شدید استرس داریم:))
ولی با این حرفا یاد این فیلم افتادم:
-
اللهم احفظ سید القائد🥲❤️
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت54
#غزال
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب! اولین باره میای اینجا؟
زانو هاشو جمع کرد و گفت:
- خوب راستش و بگم اره.
سری تکون دادم و گفتم:
- و حس ت چیه؟
و بهش نگاه کردم که به مزار نگاه کرد و دستمو بین دستش نوازش کرد و گفت:
- نمی دونم فقط حس می کنم ارامش دارم یه جوری ارومم و خوبه که تو یکم با من راه اومدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- خوبه من اینجا رو خیلی دوست دارم وقتی بابام مرد از دست فرهاد فرار می کردم می یومدم اینجا اخه همش نعشه بود یا خمار ازش می ترسیدم خیلی شبا حتی اینجا خوابیدم این شهدا مراقب من بودن.
شایان گفت:
- دست شون درد نکنه مراقب زن من بودن و چی شد که فرار کردی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- فرهاد همه چیو قمار کرد اول ماشینا بعد خونه هامون زمین ملک املاک همه رو باخت شروع کرد به وسایل خونه رو فروختن قبل منم که خونه ای که توش زندگی می کردیم رو باخت و بعدش برای اینکه خونه رو پس بگیره باز قمار کرد چیزی نداشت پس منو وسط گذاشت منم ترسیدم گیر یکی بدتر از خودش بیفتم فرار کردم گفتم می رم کار می کنم وقتی دستم به دهنم رسید میام فرهاد و می برم کمپ.
اشک م چکید روی گونه ام و گفتم:
- خیلی سخته خانواده ات جلوی چشت یکی یکی پر پر بشن و از دست برن بابا اونجور فرهاد اینجور.
شایان گفت:
- درباره بابات باید بگم که همه می میریم چه زود و فرهاد هم که فرستادم کمپ برای ترک ولی یه سوال.
هومی گفتم که گفت:
- من شبیهه همون ادم بده خیالی اتم که وقتی فهمیدی فرهاد قمارت کرده تصورش کردی توی ذهنت؟
با چشای خیس اروم خندیدم که به وجد اومد و گفت:
- به چی می خندی؟
با خنده گفتم:
- خدایی نه فکر می کردم یه فرد خیلی چاق بیریخت زشت کچل 40 ساله ای که خیلی زشته و اخلاق خیلی بدی داره و خیلی هم بدجنسه.
شایان هم خندید و گفت:
- و الان از نظرت چطوریم؟
لب زدم:
- خب دیگه پرو نشو من گرسنمه.
با خنده گفت:
- اگه بگی برات غذا می گیرم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- و اگه نگم غذا نمی خری؟
یکم فکر کرد و گفت:
- می خرم ولی باید بگی.
پوفی کشیدم و گفتم:
- خوب من خجالت می کشم بیخیال دیگه.
اخم الکی کرد و گفت:
- مگه ادم از شوهرش خجالت می کشه؟
لب زدم:
- عجب روداری هستی ها خوب تو یه مرد قد بلند چهارشونه ای البته نمی دونم باشگاه رفته ای یا نه!
وارفته گفت:
- واقعا معلوم نیست؟ همه از ده کیلومتری می فهمن تو که زنمی تو خونه امی نفهمیدی؟
صاف نشستم و گفتم:
- خوب من که با دقت به تو نگاه کردم خجالت می کشم.
انگشتری که سر سفره عقد دستم کرده بود رو بالا پایین کرد و گفت:
- می گم عجیبی می گی نه!ولی خوبه خوشم اومد زنم چشم و دل پاکه واقعا اولین دختری هستی که دیدم انقدر پاک و معصومی! خوب ادامه بده.
یکم کردم و گفتم:
- خب خوشکلی شاید هر دختری بخواد تو همسرش باشی ولی اصلا اخلاق و اعصاب نداری.
اولش لبش کش اومد بخنده اما با جمله اخرم با دهنی صاف شده نگاهم کرد.
و گفتم:
- و من دوست دارم همسرم مثل خودم مذهبی باشه و اگر مذهبی نیست مذهبی بشه!
سری تکون داد و گفت:
- خب حالا ببینیم چی می شه تو باید پشتم باشی به من کمک کنی حتی اگر من نخواستم یا باز بی اعصاب بودم این تویی که نباید رهام کنی خب؟
سری تکون دادم و گفتم:
- دوست دارم بیشتر بیایم اینجا.
سری تکون داد و گفت:
- حتما خاطره ی خوشی اینجا داریم و بیشتر سعی می کنیم سر بزنیم بریم شام بگیرم بریم یه جای دیگه؟
بلند شدم و گفتم:
- خیر دانشجو هات مهمون تو ان ها کاشتی شون با من اومدی دور دور تازه محمد ام تنهاست.
سری تکون داد و گفت:
- اره راست می گی بریم.
اومدم برم که صدام کرد برگشتم دستشو جلو اورده بود.
دستمو توی دست ش گذاشتم و هر دو قدم زنان از مزار شهدا دور شدیم.
با نگاه اخرم ازشون خداحافظ ی کردم و به جلو نگاه کردم.
همیشه هوای منو داشتن و امشب هم مثل همیشه باز هوامو داشتن و حالم بهتر شد.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت55
#غزال
به ماشین که رسیدیم سوار شدیم کمربند مو بستم و به ایسپک ها نگاه کردم که همین جور مونده بود یادم رفت ببرم.
مال خودمو دست گرفتم و مال شایان هم با اوم دستم گرفتم و گفتم:
- بیا همین جور که رانندگی می کنی من می گیرم سمتت بخور.
سری تکون داد و گرفتم سمتش که خورد و خودمم خوردم.
وایساد که غذا بگیره و گفت:
- چی بگیرم؟فسفود؟یا برنجی چیزی؟
نگاهی انداختم و گفتم:
- فست فود زیاد خوب نیست جلوی رشد محمد و می گیره برنج قیمه و برنج کوبیده بگیر.
سری تکون داد و پیاده شد.
بعد از ده دقیقه خرید و سوار شد گذاشت صندلی عقب و راه افتاد سمت ویلا.
به ویلا که رسیدیم تک خواست بوق بزنه که گفتم:
- نه ساعت 1 شاید سرایدار خواب باشه!
با ریموت درو باز کرد و ماشین و داخل برد.
پیاده شدیم و غذا ها رو برداشتم و درو باز کردم اروم شاید بچه ها خواب باشن داخل رفتیم پسرا که پای فوتبال بساط کرده بودن و دخترا هم دور هم نشسته بودن صحبت می کردن.
ما که رفتیم داخل به ما نگاه کردن لبخندی زدم و سلام کردم شایان هم سلام کرد و همه جواب دادن شایان گفت:
- بچه ها شام خوردین؟ یا سفارش بدم؟
همه گفتن خوردن یکی دو ساعت پیش.
غذا ها رو روی اپن گذاشتم و رو به شایان گفتم:
- تا من سفره رو بچینم محمد و بیدار کن شام نخورده.
سری تکون داد و خواست بره سمت اتاق که در باز شد و محمد خابالود و گریه کنان بیرون اومد سریع سمت ش رفتم و بغلش کردم که اروم گرفت و نگران گفتم:
- جان مامانی؟دورت بگردم چرا گریه می کنی عزیزم؟
شایان هم نگران بالای سرم وایساده بود:
- بابایی عزیزم چی شده؟
محمد گفت:
- خواب بد دیدم تلسیدم.
صورت شو بوسیدم و گفتم:
- الهی قربونت برم خواب بد غلط کرد پسر شیر منو ترسوند الان بابایی می بره دست و صورت تو می شوره شام می خوریم خودم پیش پسرم می خوام که خواب بد جرعت نکنه بیاد پسرمو بترسونه خوب؟
سری تکون داد و شایان بغلش کرد و درحالی که قربون صدقه اش می رفت برد دست و صورت شو بشوره.
سفره رو چیدم و دستامو شستم نشستم که شایان و محمد ام اومدن نشستن.
محمد و کنارم نشوندم و قاشق و پر کردم سمت دهن ش بردم که خورد.
بهش شام دادم و خیلی خابالود بود.
بغلش کردم که شایان گفت:
- چیزی نخوردی که.
خودشم نخورده بود مثل من دور محمد بود.
لب زدم:
- محمد و بخوابونم میام شام می خوریم.
سری تکون داد توی اتاق رفتم همین که رو تخت گذاشتم ش خوابید.
پتو رو روش مرتب کردم و وقتی مطمعن شدم خوابه بیرون اومدم روی سفره نشستم شایان برام کشید و گفت:
- خوابید؟
اره ای گفتم و هر دو شام خوردیم.
سفره رو جمع کردم و شایان گفت:
- من می رم اتاق محمد بخوابم ولی فکر کنم تخت ش یه نفره است.
دستامو شستم و گفتم:
- رخت خواب پهن می کنم پایین تخت.
باشه ای گفت و کنار پسرا نشست.
توی اتاق رفتم و از توی کمد رخت خواب دراوردم و پهن کردم روی زمین خواستم از اتاق برم بیرون که با صدای داد از جا پریدم و قلبم اومد تو دهنم
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت56
#غزال
به محمد نگاه کردم که بیدار نشد خداروشکر و سریع بیرون رفتم ببینم چی شده!
نمی دونم فوتبال کی با کی بود که یکی شون گل زد و پسرا داد کشیده بودن.
نفس مو فوت کردم و رو به شایان گفتم:
- شایان برو استراحت کن جا پهن کردم.
سری تکون داد و به بقیه شب بخیر گفت سمت اتاق رفت و من کنار دخترا نشستم.
شایان که درو بست پسرا تلوزیون ک خاموش کردن و و اونا هم به جمع ما پیوستن دخترا سمت چپ نشسته بودن پسرا سمت راست و به من نگاه کردن.
معذب شدم و متعجب گفتم:
- چیزی شده؟
یکی از دخترا دستشو زد زیر چونه اش و گفت:
- خوب می شه حرف بزنیم؟سوال خصوصی هم بپرسیم؟
خنده ام گرفت!
پس منتظر بودن شایان بره کنجکاوی شونو برطرف کنن.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه.
اولین سوال رو یکی از دخترا پرسید:
- شما چند سالتونه؟
در اتاق باز شد که سریع پسرا چرخیدن سمت تلوزیون شایان نگاهی بهمون انداخت و گفت:
- چیزی شده؟
دخترا و پسرا همزمان نه ای گفتن و یکی از پسرا گفت:
- می خوام دوستانه بازی گروهی انجام بدیم.
شایان سری تکون داد و گفت:
- خوش باشین فقط قوانین اسلامی رو رعایت کنید که خانوم من حساسه و باهاتون راه بیاد.
همه سر تکون دادن چقدر هماهنگ بودن اینا!
شایان یه لیوان اب خورد و گفت:
- خسته نیستی؟میخوای بمونی پیش بچه ها؟
سری به معنای اره تکون دادم و شایان توی اتاق رفت و درو بست که دوباره پسرا چرخیدن این سمت.
همون دختره با هیجان گفت:
- خب چند سالتونه؟
یکم فکر کردم و گفتم:
- خب چند روز دیگه 18 ساله می شم.
با تعجب نگاهم کردن و یکی از پسرا گفت:
- و استاد چند سالشونه؟
واقعا نمی دونستم!اما خیلی بد می شد اگه می گفتم نمی دونم پس شامسی گفتم:
- 25 سالشه.
سری تکون داد و یکی از دخترا گفت:
- ببخشیدا ولی من چند ترمه با استاد کلاس دارم یعنی دو سالی می شه چون نمیام و هی می ندازتم یه بار زن ش اومد و توی دانشگاه علم شنگه راه انداخت یعنی شما زن دوم شی؟
با این سوال ش نفس توی سینه ام حبس شد.
خدایا چی می گفتم!
یکی از دخترا با تشر اسم اون کسی که سوال پرسیده بود رو صدا کرد نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- اره من همسر دوم شایان هستم.
همون دختر دوباره گفت:
- نمی ترسین هنوز عاشق همسر اول ش باشه؟بهش فکر کنه؟
لبخندی زدم تا استرس و ناراحتی مو پشتش مخفی کنم و گفتم:
- نه!چون می دونم اونو فراموش کرده.
یکی از پسرا گفت:
- یعنی محمد پسرا شما نیست؟از همسر اول استاده؟
سری به معنای اره تکون دادم.
و یکی از دخترا گفت:
- پس چرا محمد انقدر شما رو دوست داره؟پس مادرش چی؟
لب زدم:
- خوب مادر محمد براش مادری نکرد من به محمد علاقه ی خاصی دارم یعنی بچه خیلی دوست دارم کلا نمی تونم مهربون نباشم توی ذات منه مهربونی محمد ام منو مادر خودش می دونه و حتی یه ثانیه هم دلش نمی خواد پیش مادر اصلی ش باشه چون ازش می ترسه من کسی رو قضاوت نمی کنم اما خوب چند بار محمد رو کتک زده به همین خاطر محمد منو دوست داره و به من وابسته است.
یکی دیگه از دخترا گفت:
- چرا قبول کردین زن دوم استاد بشین در صورتی که یه بچه هم داشت؟
نمی تونستم در این مورد واقعیت و بگم و فقط گفتم:
- خوب بلاخره هر کی یه معیار هایی برای ازدواج داره و سرنوشت برای ادم ها به صورت متفاوت اتفاق های متفاوتی رو رقم می زنه.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
سه پارت تقديمم نگاهتون👀>>>
التماس دعا((:🤍.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماشاءالله لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
اَلسَلام،اِےنورِفَـوقَڪُلًنـور
وارثِزهرایـے ِقلبِصبـور
بےحضورٺعاشقـےدرماندهگفٺ:
"رَبّناعَجـّلْلَنايَومَالظهور"