eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
_
"و إن غابَ للبتول قبرٌ، فبقُمٍّ قد لاحٙ نورُ سَماها " ♥️🌿 .
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این شلوغی دنیا پناهم تویی🌗
شهادت حضرت زهرا به روایت 45 روز تسلیت
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
-به‌قولِ‌استاد‌پناهیان: ִֶָ ࣪خدا‌اگه‌میخواست‌مارو‌نبخشه..៹ که‌بهمون‌امام‌رضا‹ع›نمیداد ..🧡🫀..′':)) ‌ ‌ 🌱•°
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
- رأيتڪ‌مانا،والـدنياڪلها‌حروب ..! ‹ ‏دردنيـايۍك‌سراسرجنگ‌است،توپناهگاھ‌منۍ🌱''💛:))!› ✨️
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
⊰جُـزتـوـدَرگـوشـہ‌ـدِل‌؏ـشق‌ڪسۍنِیسـت‌مَـرا..؛ جُـزمُلاقـٰات‌تـومیـل‌وهَـوسۍنِیسـت‌مَـرا•°~🧡🫀!″⊱ 🕊 ^^
وقتی با زور از دوستت پول میگیری بستنی بگیری🗿😂💔
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شیدا بیرون رفت و قاضی اشاره کرد محمد و ببرم پیشش. سمت قاضی رفتم محمد و از بغلم گرفت و روی میز نشوند و گفت: - به به چه گل پسر نازی چه چشم های خوشکلی حالت چطوره عمو جون؟ محمد گفت: - سلام ممنون خوبم. از کشو براش شکلات در اورد و محمد یکی برداشت. قاضی گفت: - عمو جون به من می گی اون روز که پیش مامانت بودی چی شد؟ محمد محکم منو که کنارش بودم بغل کرد و گفت: - اون مامان من نیست این مامان منه. بغلش کردم و گفتم: - اروم پسرم اروم اگه به اقای قاضی بگی چی شده دیگه اصلا نمی ری پیش اون. محمد گفت: - قول،؟ سری تکون دادم و گفتم: - قول. محمد گفت: - رفتیم اونجا گفت باید شما هر کاری کردین من بهش بگم منم گفتم نمی خوام می خوام برم پیش مامانم اونم منو زد گریه کردم. بغض کرد که اشک تو چشام جمع شد و گفتم: - می زنم ش که پسرمو زده خوب بگو مامان جان. محمد گفت: - می خواست یه چیزی بچسبونه تو سرم نزاشتم اخه با اون چیز همه چیزای تو خونه امونو می دید و می شنید بعد من فرار کردم نیشکون ام گرفت دردم اومد. قاضی گفت: - اون چیز و چسبوند کجا عزیزم؟محمد به گردن ش اشاره کرد چیزی نبود که! قاضی گفت: - حتما دوربین و شنود پوستیه. زنگ زد به یکی و گفت: - الان کارشناس میاد. بعد چند دقیقه کارشناس اومد با یه وسایلی. شایان هم سمت مون اومد و نگران گفت: - درد که نداره؟ کارشناس گفت: - نه اصلا. سری تکون دادیم و اول با یه دستگاهی برسی کرد بعد هم با یه دستگاه دیگه از گردن محمد جداشون کرد انقدر نازک و رنگ پوست بود که به زور دیده می شد و گفت: - شنود و دوربین پوستیه فقط بچه های سپاه از اینا دارن اگه داره حتما قاچاقیه که خودش جرمه. و بعد رفت. با محمد برگشتیم به جایگاه و قاضی گفت: - لطفا شما بچه رو ببرید بیرون و بیرون از دادگاه منتظر همسرتون باشید. سری تکون دادم و با محمد بیرون زدیم. توی ماشین نشستیم محمد بهم تکیه داد و چشاشو بست.