"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت96
#غزال
سمت خوابگاه رفتم که گفت:
- اینجوری با من حرف نزن اخه مگه خودت اونجا نبودی ندیدی جون محمد توی خطر بود!
محمد از بغل ش پایین اومد و دوید سمتم بغلش کردم و محمد به جای من گفت:
- تو نباید مامانی منو با نی نی رو می زدی.
با تلخ خندی گفتم:
- فکر کنم اگه شیدا می گفت باید بکشیش هم منو می کشتی نه؟
خواست چیزی بگه که اشکام روی صورت ام ریخت و با گریه گفتم:
- اخه نامرد چطور تونستی من رو بگیری زیر کتک اونم با کمربند؟من به درک حداقل به بچه ای که از خون خودته رحم می کردی اونم برات مهم نبود؟چطور تونستی جلوی اون همه ادم منو خورد کنی؟تو حتی منو طلاق دادی!این یعنی من هیچ جای زندگی تو جایی نداشتم و ندارم الانم برو بیرون چون نمی خوام دیگه ببینمت.
در باز شد و شیدا این بار داخل اومد.
سمت شایان رفت دست شایان رو گرفت و گفت:
- محمد و دیدی عزیزم؟بریم عمارت؟همه منتظر مان.
من باید الان جای شیدا بودم!ولی..
بعد نگاهی به ما کرد و گفت:
- حالا که تا اینجا اومدیم بزار این کلفت برامون غذا بیاره شام بخوریم!
و اومد جلو که بشینه روی صندلی!
حتما کور بود نمی دید تعطیله!
محمد و پایین گذاشتم بس بود هرچی که کشیده بودم.
با گام های بلند سمت ش رفتم هلش دادم عقب که محکم خورد به شایان و کم مونده بود با اون کفش های سه متری بیفته و چیزیش بشه که صد البته حق ش بود!
هر دو تا شون با تعجب نگاهم کردن.
دوباره شیدا رو هل دادم که هر دو تاشون مجبور شدن برن عقب و از رستوران برن بیرون.
بین در وایسادم و گفتم:
- ما اینجا برای ادم های بی شخصیت غذا نداریم.
و درو بستم و قفلش کردم.
محمد خندید و دست زد به افتخارم.
خندیدم و رفتیم اول شام خوردیم که کنار محمد حسابی چسبید بهم.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت97
#غزال
بعد از شام باهم توی اتاق رفتیم دخترا خواب بودن.
لباس راحتی تن محمد کردم و بی سر و صدا توی رخت خواب رفتیم.
محکم اومد توی بغلم و اروم پیش گوشم گفت:
- دیشب که پیشم نبودی کلی گریه کردم مامانی اگه منو بغل نکنی من خوابم نمی بره.
صورت مثل ماه شو بوسیدم و با صدای اروم براش قصه گفتم که خیلی زود خواب ش برد.
حالا که کنارم بود کلی ارامش داشتم و بخشی از درد هام تسکین پیدا کرده بود.
چهره ی خسته و درمونده شایان جلوی چشم هام کنار نمی رفت!
نفس امو کلافه بیرون دادم و سعی کردم بخوابم .
1یک ماه بعد
طبق معمول بالای سر دیگ ها بودم و داشتم می گفتم چیکار بکنن.
اقای تیموری یه اشپز جوان اورده بود حدود 19 سالش بود و چون بی سرپرست بود مجبور شده بود برای مخارج دانشگاه ش بیاد همه فرمول ها رو بهش یاد دادم و اونم خیلی زود یاد گرفت.
روز هایی هم که امتحان داشت خودم درست می کردم تا به درس هاش برسه.
شایان تقریبا هر روز به بهونه دیدن محمد شیدا رو می پیچوند و می یومد اینجا هر روز بدتر از دیروز بود حال و احوال ش!
انگار پیر شده بود.
اولا اصلا حوصله اشو نداشتم و بدرفتاری می کردم اما با دیدن اوضاع ش واقعا دلم به رحم اومد.
اون شیدا داشت تلافی این یک سال رو در میاورد و هر چی خوشی کرده بودیم داشت از توی چشم مون در میاورد.
می خواست انتقام طلاق شو از شایان بگیره چون اسن طلاق باعث شده بود خورد بشه توی فامیل و حالا داشت همون بلا رو سر شایان میاورد.
توی جمع خورد ش می کرد من و محمد و ازش گرفته بود و شایان به خاطر محمد نمی تونست کاری بکنه!
تقریبا یه هفته پیش بود که فهمیدم بعد از اینکه شایان منو از خونه انداخت بیرون شیدا اون مواد و به محمد تزریق کرد تا یه برگ برنده ای همیشه داشته باشه.
تا چند روز زندگی نداشتم و کارم شده بود گریه اما وقتی می دیدم محمد سالمه و به موقعه اون دارو رو بهش می ده که البته من چیزی ندیدم یه بار شایان اومد محمد و سر ماه برد محمد گفت بردم توی یه اتاقی و یه امپول بهم زد.
چی بهش زد خدا می دونه!
ای کاش پولدار بودم یه درس حسابی به این شیدا می دادم.
محمد نشسته بود و کتاب رنگ امیزی که براش خریده بودم تا موفق کار های من سرگرم بشه رو رنگ می کرد با اینکه اینجا گرم بود ولی حاظر نمی شد توی اتاق منتظرم باشه باید همیشه جلوی چشم ش می بودم.
بهش نگاه کردم که داشت منم زنگ امیزی می کرد.
لبخندی زدم و پخت غذا تمام شده بود.
اقای تیموری تقریبا هر روز ازم تشکر می کرد و می گفت از روزی که اومدم مشتری هاش چند برابر شده به خاطر دستپخت من هم تونسته بود افراد نیازمند جدیدی سر کار بیاره و هم حقوق ها رو بالا تر ببره.
واقعا مرد با ایمان و خوبی بود.
مریم همین دانشجو 19 ساله چیزای لازم امروز رو هم یاداشت کرد و بلند شد و گفت:
- خسته نه باشی خانوم سراشپز شما دیگه برید من هستم حسابی خسته شدید پخت امروز زیاد بود البته هر روز داره بیشتر از دیروز می شه کلی سفارشات بیرون بر هم داریم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خداروشکر انشاءالله که همیشه اینجا همین طور پر رونق باشه.
لبخندی زد و گفت:
- تا افرادی مثل شما و اقای تیموری هست همیشه همین طور می مونه.
تشکری کردم و محمد و صدا کردم.
وسایل شو جمع کرد و اومد سمتم.
خواستم بغلش کنم که نزاشت و گفت:
- مامانی نی نی یادت رفت.
عادت کرده بودم به بغل کردن ش و حالا که توی ماه چهارم بودم چاق تر شده بودم
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت98
#غزال
سری تکون دادم و گفتم:
- اره مامانی عادت کردم به بغل کردنت هی یادم می ره.
خندید و دستمو گرفت و گفت:
- من مرد شدم مامانی باید مراقب تو و داداشی باشم.
خندیدم و گفتم:
- بعله بعله پسر من شیره شیر.
از اشپزخونه داشتیم بیرون می رفتیم که بچه لگد محکمی زد که اخ ی گفتم و دستمو به دیوار گرفتم و خم شدم.
محمد ترسید و فوری دخترا دورم جمع شدن.
مریم با نگرانی گفت:
- وای نکنه بچه می خواد به دنیا بیاد؟
بهت زده بهش نگاه کردم تا ببینم این حرف و واقعا از دهن یه دانشجو شنیدم یا نه!
همه بهش نگاه کردیم و فاطمه گفت:
- تو درس می خونی واقعا؟
حرف دل منو زد مریم متعجب گفت:
- اره مگه نمی دونی!
زهرا یکی زد توی سرش و گفت:
- اخه عقل کل بچه 4 ماهه به دنیا میاد؟
مریم نه ای گفت.
لب زدم:
- اومدین حال منو بپرسین یا تست عقل بگیرین از مریم؟
به من نگاه کردن و زهرا گفت:
- تورو یادمون رفت به خدا خوبی؟باز این این فسقل لگد زد؟
سری تکون دادم و گفتم:
- این بچه خیلی لگد می زنه نکنه می خواد فوتبالیست بشه؟
محمد گفت:
- بزار به دنیا بیاد من ادب ش می کنم که یاد بگیره مامانی رو اذیت نکنه.
قربون صدقه قد و بالا ش رفتم حالم که بهتر شد رفتیم سمت اتاق ها محمد به زور نشوندم روی تخت تا یکم استراحت کنم.
کمی که استراحت کردم خواستم محمد و ببرم پارک که مریم داخل اومد و زود گفت:
- ابجی قربون دستت شیوا رفته جایی نیومده هنوز مشکل براش پیش اومده کسی نیست از مشتری ها سفارش بگیره تو می تونی بری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره الان می دم.
بلند شدم تبلت رو برداشتم که ثبت سفارش بزنم.
به محمد گفتم همین جا بمونه تا برگردم و قبول کرد نمی شد ببرمش با خودم.
وارد سالن شدم و تک تک شروع کردم به سفارش گرفتن همین جور که داشتم می نوشتم از میز بعدی پرسیدم که صدای اشنایی شنیدم:
- عه گارسون شدی شغل جدیدت بهت میاد فقط مراقب باش این بار با صاحب اینجا ازدواج نکنی یه بچه هم برای اون بیاری!
سرمو بلند کردم خودش بود شیدا!
و شایان البته!
انتظار داشتم شایان چیزی بگه اما ساکت نگاهم می کرد.
بعید می دونم من توی زندگیش جایی داشته باشم که بخواد حتی ازم طرفداری کنه.
بدون اینکه جواب شو بدم گفتم:
- چی میل دارید خانوم؟
دستشو روی شکم ش گذاشت و گفت:
- اووم شاید نظرت چیه از بچه امون بپرسیم!نی نی می گه قرمه سبزی.
چی!درست شنیدم؟بچه؟شیدا؟
یعنی شیدا و شایان داشتن بچه دار می شدن؟
کم مونده بود پس بیفتم!
به زور خودمو کنترل کردم اشکام نریزه.
کسی کنارم ایستاد محمد بود.
نگاهی به شیدا و شایان کرد حتی بهشون سلام هم نکرد.
از وقتی شایان منو رها کرده بود دیگه محمد باباشو دوست نداشت.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
#شب_جمعه_هوایت_نکنم_میمیرم❤️🩹.
اینروزاحالمیجوریه
ڪہیهوچشمامرومیبندم
واز؏مقجانمخطاببہ
امامحسینمیگم ...🫀
-اصلاخبردارےڪھازدور؎
داࢪمدقمیکنم!(:💔
هرشبباعکسڪࢪبلاتیهگوشه هقهق میکنم!🥺
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
【 ❤️🔥🔓 】
⑇ چِهڪُنمدَستخودمنیستاَگࢪغـَمداࢪم . . ៹
اَزفــِــࢪاقحَࢪَمتقـٰامَتبَسخــَـــمداࢪم ࣫͝ ..❤️🩹🍃ᯓ
#امامحـسینجونم ‹🫀›
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
【 ❤️🔥🔓 】
- حِسۍبَراۍِگُفتَنِشِعرۍجَدیدنیست . . ៹
یِڪمِصرَعۅخُلـٰاصِہدِلمتَنگِڪَربَلـٰاست ࣫͝ . .💔🕊!″
#شبجمعهکربلایتآرزوست ‹🌱♡-
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
【 ❤️🔥🔓 】
⑇ بِطَلـبجـــــٰانعَلـــــیاَڪبـــــࢪلیلآمُردم . . ៹
شَبجُمعهستحـُسینبـٰازحَࢪمکَمداࢪم ࣫͝ ..❤️🔥🌱ᯓ
#امـٰامحـسینقـلبم ‹🫀›