عالم منتظر امام زمانه؛
و امام زمان منتظرِ آدمایی هست
که بلند بشن وخودشونو بسازن(:🤍>>
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت99
#غزال
شیدا خم شد سمت محمد و دست شو گرفت و گفت:
- سلام پسر مامان بلاخره دارم برات یه خواهر یا برادر میارم که ارزو شو داشتی!
خوشحالی مگه نه؟
محمد دستشو کشید دست منو گرفت و گفت:
- چندش زشت.
بعد به من نگاه کرد و گفت:
- مامانی از غذات به این نده بدم میاد ازش.
لبخندی زدم و گفتم:
- اشکال نداره عزیزم ما که مثل اونا نیستیم.
بدون اینکه به شایان نگاه کنم گفتم:
- و شما اقا؟
شایان گفت:
- همون قرمه سبزی.
نوشتم خواستم برم میز بعدی که اقای تیموری رسید کنار میز و سلام کرد.
سلام کردم که گفت:
- شما اینجا چیکار می کنید! شما باردارید خوب نیست اینجا بچرخید خسته می شید خطرناکه براتون بدید به من برید استراحت کنید .
سری تکون دادم و گفتم:
- سلام اقای تیموری چیزی نیست شیوا نتونست بیاد کار داشت من اومدم.
اقای تیموری ازم تبلت رو گرفت و گفت:
- نه شما سراشپز این این کار برای شما مناسب نیست شما برید.
لب زدم:
- پس با اجازه اتون من محمد و می برم پارک.
اقای تیموری گفت:
- بعله بعله بفرماید کار شما تمام شده.
سری تکون دادم که شایان گفت:
- محمد بابا بیا این کارت و بهت بدم.
محمد گفت:
- نمی خوام هنوز اون پول هایی که اول دادی داریم همشو.
شایان گفت:
- مگه خرج نکردی؟پس چجوری هی می ری شهر بازی؟
محمد به من اشاره و گفت:
- مامانی پول می ده به پول های شما دست نمی زنه!
شایان رو به من گفت:
- مگه پول هایی که من می دم چشونه؟
لب زدم:
- چیزی شون نیست فقط ما بهشون نیازی نداریم
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت100
#غزال
دست محمد و گرفتم و هر دو رفتیم توی اتاق.
لباس های محمد و عوض کردم بچه باز داشت لگد می زد اما اروم!
لب زدم:
- محمد داداشی ت داره لگد می زنه.
با خوشحالی و هیجان هم شد سرشو گذاشت روی دلم بلند خندید و با ذوق گفت:
- هییع نی نی تکون می خوره.
سری تکون دادم و موهاشو نوازش کردم که محمد گفت:
- مامانی شاید خفه شده اون تو می گه درم بیارین.
به این تفکرات بچه گونه اش خندیدم و گفتم:
- نه عزیزم نی نی تکون می خوره برا خودش جا به جا می شه نی نی باید 9 ماه ش بشه تا به دنیا بیاد الان که من 4 ماهمه 5 ماه دیگه می خواد.
محمد سری تکون داد و گفت:
- من نی نی رو خیلی دوست دارم بگم چرا.
رو پام نشوندمش و گفتم:
- چرا قلبم؟
بهم تکیه داد و گفت:
- مامانی چون تورو دوست دارم.
بعد هم صورت مو بوسید.
الهی دورت بگردم من.
منم گفتم:
- منم تورو خیلی دوست دارم می دونی چرا؟
با زبون شیرین ش گفت:
- چرا؟
محکم بغلش کردم و گفتم:
- چون تو عشق منی نفس منی زندگی منی عمر منی دورت بگردم من تو اگه نباشی ها من می میرم.
توی بغلم نالید:
- ایی مامانی منو داری فشار می دی به نی نی.
از خودم جداش کردم و خندیدم که
خندید قربون خنده هاش برم من.
بلند شدم تا اماده بشم که در زده شد.
چادرمو مرتب کردم و درو باز کردم اقای تیموری بود خیلی ناراحت بود و تاحالا اینطور ندیده بودم ش.
نگران گفتم:
- چیزی شده اقای تیموری؟
یهو شونه هاش لرزید و گفت:
- شهاب برادرم همون که شما رو اورد اینجا کشتن ش امروز جنازه اش پیدا شده.
ناباور بهش نگاه کردم!
واقعا کشتن ش؟
بهت زده گفتم:
- کار کار شیداست اقا شهاب توی دم و دستگآه ایشون بود معموریت داشت راجب شیدا مدرک جمع کنه نکنه لو رفته بوده؟
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<<العجل قرارِ دلِ بیقرارم..🌱>>
بابامهد؎ِقلبم
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
💕 یَا مَنْ یَحُولُ بَینَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ