"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
لا أرغب غيرك فکل أمنياتي تختصر بک...!
مرا به غیر تو'رغبتی نیست که
تمام آرزوهایم در تو خلاصه میشوند.
#امام_زمان_جاݩم🌱
#ذِڪرروز
○سہ شنبہ○
{یـٰااَرحَمَالـرّاحِمین📗🖇}
{اِۍمِـھربـٰانتَرینِمِـھربـٰانـٰان🌿💚}
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
_
ایکاشدلِخستهیمندستعلیبود...
گویندعلیمیزدهصدوصلهبهکفشاش:)💛!
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
- سبز🍊🍃🧡... . .. ."
"إبقِ قَویاً فَقِصّتُکَ لم تَنتَهي بَعْد"
قوی بمان، زیرا قصهات هنوز به پایان نرسیده🍃📗
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت101
#غزال
اقای تیموری فقط گریه کرد و سری به عنوان نمی دونم تکون داد.
امروز روز خاکسپاری اقا شهاب تیموری بود.
انقدر گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود.
اگه این شهید بزرگوار نبود نمی دونم الان کجا بود و داشتم چیکار می کردم!
واقعا بهش مدیون بودم و باید انتقام خون شو از شیدا هر طور شده می گرفتم.
مطمعنم لو رفته بود و شیدا این بلا رو سرش اورد.
نمی دونم شیدا چیکار می کنه که معمور مخفی فرستاده بودن توی دم و دستگاه ش .
از اول هم معلوم بود زن خطرناکیه.
تقریبا همه رفته بودن من و محمد و اقای تیموری و پدر مادر شون مونده بودیم و کنار قبر نشسته بودیم.
بدبخت اقای تیموری توی همین چند روز کلی پیر شده بود حق هم داشت برادرش فقط 21 سالش بود.
اشکامو پاک کردم و محمد ناراحت بهم نگاه می کرد و گفت:
- مامانی این اقاهه کیه که براش گریه می کنی؟
همه بهش نگاه کردن که گفتم:
- یه پلیس بود مامانی یه اقای خیلی خوب که به بقیه کمک می کرد و ادم های بد رو دستگیر می کرد.
محمد سری تکون داد و گفت:
- چه خوب چرا مرد؟
باز اشکام رون شد و گفتم:
- یه ادم بد اونو کشت مامانی.
محمد ناراحت سری تکون داد و روی مزارش دست کشید.
بعد از کمی بلند شدیم و از بقیه خداحافظ ی کردم برگشتیم رستوران.
چند روزی بود که تعطیل بود به خاطر فوت اون اقای تیموری.
درو با کلید باز کردم و داخل رفتیم درو بستم که محمد چادرمو کشید و گفت:
- مامانی یه اقایی اینجاست.
جایی که گفت و نگاه کردم یه پسر جوون 27 ساله بود انگار از قد و قامت شبیهه شایان بود.
با صدای در که بستمش برگشت و با دیدن ما بلند شد سمت ما اومد.
اما رستوران که تعطیل بود.
وایساد روبرومون و گفت:
- سلام خانوم غزال محمدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله بفرماید.
لب زد:
- می شه لطفا یه کارت شناسایی نشون بدید که شما غزال محمدی فرزند احمد محمدی هستید؟
سری تکون دادم و کارت ملی مو بهش نشون دادم که گفت:
- خیلی از دیدنتون خوشبختم اگر می شه بشینید من با باهاتون کار مهمی دارم.
متعجب گفتم:
- چرا؟برای چه موضوعی؟
صندلی و کشید عقب و گفت:
- بفرماید لطفا می گم.
سری تکون دادم و نشستم محمد هم نشست صندلی کنارم و مرده گفت:
- شاید شما منو بشناسید من رشادی هستم یعنی کسی که برادرتون با من قمار کرد و من خونه پدری شما رو برنده شدم.
بهت زده و ترسیده گفتم:
- نکنه من رو هم باز با شما قمار کرده؟
چند ثانیه هنگ کرد و گفت:
- نه نه اشتباه شده