eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
من بی توی بیچاره‌ی تنهام حسین :) .
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 پرید وسط حرفم و داد کشید: - اره خودم می دونم چه غلطی کردم همه اشتباهات مو می دونی نیاز نیست مو به مو مرور کنی برام همه رو خودم حفظ ام شده کابوس شب هام خودم می دونم گند زدم به زندگیم چیکار می کردم مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم؟محمد مون دست ش بود!داشت نابودش می کرد می کشتش!چیکار می کردم ها؟فکر کردی برای من راحت بود روی عزیزترین فرد زندگیم کمربند بلند کنم؟چرا یه طرفه می ری اخه مگه ندیدی اون شیدای بی پدر و مادر چطور گذاشتم لای منگنه! با صدای داد ش توی خودم جمع شده بودم و گوشام سوت می کشید. با عصبانیت روی مبل نشست و سرشو بین دستاش گرفت با لحن اروم تری گفت: - زندگی که به سختی جورش کرده بودم از هم پاچیده تو یه ‌طرف محمد یه طرف اون بچه توی راه یه طرف شیدا یه ‌طرف زندگی نمی کنم که فقط نفس می کشم!من می دونم در حقت بد کردم بد هم بد کردم خدا هم لعنت ام کنه ولی اینجوری ولم نکن به امون خدا اینجوری توی این شرایط سخت ولم نکن تو ادم ی نبودی که توی شرایط سخت تنهام بزاری الان هم مثل سابق باش قول می دم برات جبران کنم خوب؟ نفس عمیقی کشیدم تا اروم تر بشم و گفتم: - کمکت می کنم اما نه به خاطر تویی که دل منو شکستی بلکه به خاطر پسرم محمد به خاطر بچه ام که قبل از بوسه و مهربونی باباش طعم کمربند باباشو چشید خوب! شایان لبخند تلخی و بی رمقی زد و گفت: - بازم دمت گرم قول می دم دوباره مثل قبل برگردیم توی خونه امون 4 تایی باهم زندگی کنیم. اخمی کردم و گفتم: - من دیگه زن ت نمی شم. لبخند کم جونی زد انگار که خیلی خسته بود و گفت: - نیاز نیست زنم شی چون خودت زنمی! اخمامو تو هم کشیدم و گفتم: - یعنی چی! اشاره کرد بشینم و گفت: - زنمی چون طلاق ت ندادم عزیز من و حتی با شیدا هم ازدواج نکردم! گیج شده بودم!مگه می شد؟توی شناسنامه و سند ازدواج زده بود باطل و طلاق گرفته اونم درشت به رنگ قرمز! لب زدم: - امکان نداره توی شناسنامه و سند ازدواج بزرگ با قرمز زده بود! خندید و گفت: - شب قبل تمام ماجرا رو به پسر حاج اقا که می شناختم و از رفیق هامه گفتم وقتی رفتیم اونجا با شیدا کلا همه چیز رو اشتباه خوند یعنی هیچ چیزی رو درست نخود اون مهری رو هم که توی شناسنامه و سند زد برچسبه با الکل راحت کنده می شه مثل یه بازی بود انگار داشتیم ادا ی ازدواج و طلاق گرفتن رو در میاوردیم شیدا فکر می کنه زن منه اما زن من نیست. بهت زده گفتم: - پس بچه توی شکم شیدا چی؟ با حالت چندشی گفت: - یه روز اومد و گفت بارداره از یکی و سر جون تو و محمد تهدید ام کرد که باید بگم بچه ماست و مجبور شدم پیش فامیل بگیم بچه ماست خدا می دونه بچه کیه! الانم گفته تو کار قاچاق دختر و مواد باید کمکمش کنم و گرنه میاد سراغ شما!
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 ای خدا ای خدا. خدا لعنتت کنه شیدا! چقدر یه ادم می تونه پس فطرت و کثیف باشه! رو به شایان گفتم: - من با وکیل پدرم امشب حرف می زنم و ازش کمک می خوام تو فعلا کاری نکن و وانمود کن هر کاری می گه انجام می دی تا همه چیز طبیعی باشه و نقشه هامون درست پیش بره هر چیزی که شد بهت پیام می دم. شایان زود گفت: - نه شیدا می بینه باید یه طور دیگه هماهنگ باشم!من یه گوشی دارم توی شرکت مال کارای اداری شماره اونو بهت می دم اونجا بگو. سری تکون دادم و شماره رو سیو کردم که گفت: - محمد کجاست؟ لب زدم: - تو ماشین پیش فرهاد خوابه! متعجب گفت: - فرهاد کیه؟ تا خواستم چیزی بگم از جاش پرید و گفت: - نکنه فکر کردی من طلاق ت دادم ازدواج کردی!می کشمش به خدا هر کی باشه دست رو زن من گذاشته باشه. با خشم سمت در رفت که جیغ کشیدم: - فرهاد داداشمممممممممم. سرجاش وایساد با مکث برگشت یکم فکر کرد و گفت: - مگه از کمپ اومده بیرون؟ نفس مو با شدت بیرون دادم و گفتمد - خیلی وقته که پاک شده و برگشته بهم کمک کنه شیدا رو هم خوب می شناسه و ادم داره تو دم و دستگاه شیدا. سری تکون داد و گفت: - چرا مونده دم در؟ممکنه شیدا ادم بفرسته بهش بگو فوری بیان داخل؟ سری تکون دادم و به فرهاد گفتم بیان داخل. همین که اومدن داخل صدای ماشین اومد شایان سریع نگاه کرد و گفت: - شیداست باید قایم شید. ولی این ویلا که اتاقی چیزی نداشت! شایان سریع در شیروانی رو باز کرد!درش کاملا با رنگ پارکت ش یکی بود و اصلا معلوم نبود! و گفت: - برید بالا روی لوله ها بشینید. سریع لوله رو گرفتم و بالا رفتم محمد که خواب بود و از بغل فرهاد گرفتم و فرهاد هم بالا اومد و شایان درو بست و داشت به دانشجو ها می گفت شتر دیدن ندیدن و شروع کرد ادامه اموزش. صدا هاشون می یومد همین که در باز شد و شیدا ی منحوس اومد تو محمد بیدار شد و گفت: - ما.. سریع دستمو روی دهنش گذاشتم و اشاره کردم ساکت باشه. ترسیده خواست بپرسه چی شده کت باز اشاره سکوت رو نشون دادم
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 محمد ترسیده ساکت شد و اروم کنار گوشش پچ زدم: - شیدا اینجاست نباید بفهمه ما اینجاییم خوب هیچی نگو مامانی ساکت باشه؟ سر تکون داد. فرهاد کمی خودشو تکون داد تا بتونه از لای در یا سوراخ سنبه ای بیرون رو بیینه! اما لوله ها سر و صدا می کرد بازوشو گرفتم و اشاره کردم یه جا بشینه! دستمو از بازوش گرفت و دوباره خم شد جلو که بلاخره از یه جایی به بیرون دید پیدا کرد. توی شیروانی بوی و وسایل نم خورده می یومد و باعث می شد عق ام بگیره. نفس های عمیق می کشیدم تا نکنه یه وقت بالا بیارم و صدام بپیچه! شیدا هم داشت سوال های چرت و پرت از شایان می پرسید و مثلا جلوی دانشجو ها ادای عاشق و معشوق ها رو در میاورد ولی شایان فقط با بی حوصله باشه یا اها می گفت! ای خدا لعنتت کنه الان چه وقت اومدن بود! نکنه تا شب نره و ما اینجا بمونیم؟ شیدا یهو شایان و اورد دقیقا جایی که ما بودیم کنار همین دیوار و اگر به دیوار تکیه می داد ما لو می رفتیم! با صدای ارومی که بقیه نشون با تهدید به شایان گفت: - تا سه روز دیگه بیشتر وقت تصمیم گیری نداری یا توی واردات مواد و قاچاق دختر کمک مون می کنی و میای پای معامله یا با اولین کشتی قاچاق دختر اون عشق خوشکلت غزال جون رو رد می کنم خوشکله هم یکم شیخ های عربی می خوان ش! شایان با خشم خواست جواب شو بده که خیلی اروم به طور نامحسوس زدم توی در. خیلی زود متوجه شد و فهمید که نباید چیزی بگه یا لومون بده! خشم شو کنترل کرد و گفت: - گفتم بهت میگم نیاز نیست هی یاداوری کنی. شیدا خندید و گفت: - گفتم شاید یادت رفته عشقم چه زود هم سرش غیرتی می شه اوخی. بعد هم گذاشت رفت. همین که فرهاد گفت رد همه چی اومد تو دهنم فوری محمد و انداختم توی بغل فرهاد درو با پام هل دادم و خودمو انداختم پایین. دویدم سمتم روشویی و عق زدم. انگار تمام جونم و داشتم بالا میاوردم اگر یکم دیگه اونجا می موندم قطعا همون جا بالا میاوردم. فرهاد و شایان و محمد نگران پشت در بودن شایان درو باز کرد و اومد داخل که فرهاد گفت: - کجا می ری اصلا مگه تو کی ش هستی که همین طور سرتو انداختی رفتی تو؟ شایان از حال من عصبی بود و فرهاد از شایان عصبی! شایان هم توی صورت ش داد کشید: - من شوهررررررشم شوهرررررررش. فرهاد این بار تو صورت شایان داد کشید: - اگه شوهرررررش بودی تو شیروانی قایم ش نمی کردیییییی! منم دستامو به سنگ گرفته بودم و با صورت خیس از اب که شسته بودم نگاهشون می کردم. محمد ترسیده بود و این دو تا از خشم نفس نفس می زدن شایان دوباره صداش بالا رفت: - اگه قایمش کردم به خاطرررر جونشه می فهمیی؟ فرهاد خواست چیزی بگه که این بار من جیغ زدم: - خفههههه شید. بهت زده به من نگاه کردن. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - اومدید حال منو بپرسید یا دعوا کنید؟بچه ام ترسید. و از روشویی بیرون اومدم و دست محمد و گرفتم روی مبل نشستم کنارم خودم نشوندمش و بغلش کردم
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 فرهاد با عصبانیت گفت: - یعنی شما فقط با تهدید های توخالی این عفریته ترسیدید؟این کارش تهدید های الکیه و گرنه جرعت کاری رو نداره! شایان درمونده گفت: - یه سرنگ مواد مخدر فرو کرده تو رگ محمد پازهرش دست خودشه تا یه سال باید به محمد بزنه و گرنه موعتاد می شه و .. نتونست ادامه بده با ناراحتی به محمدم نگاه کردم که فرهاد زد زیر خنده. با بهت بهش نگاه کردم! الان چه وقت خندیدن بود؟ کجای حال ما به خنده می خورد؟ شایان هم عصبی بهش نگاه می کرد فرهاد نگاهی به دوتامون انداخت و باز خندید. روی مبل روبروم نشست و گفت: - حتما محتویات توی سرنگ یه چیز شیری رنگ بود اره؟ منو و شایان به هم نگاه کردیم و سر تکون دادیم. فرهاد خنده اشو که تمام کرد گفت: - این حیله شیداست که همیشه جواب داده اون مواد شیری رنگ یه نوع ویتامین قوی هست که توی یک هفته اول که وارد بدن می شه انقدر قویه که دستگاه مواد مخدر تشخیص ش می ده اتفاقی برای ادم نمی افته بلکه برای بدن ش هم مفیده فقط یه سرنگ ش برای محمد جوریه که مثلا بخوابه یا بیهوش بشه بعدش و یکم زیاد تر از حد معمول بخوابه اما بعد از یک ماه درست می شه. بهت زده گفتم: - اره محمد توی این یک ماه زیاد می خوابید! فرهاد سری تکون داد و گفت: - خودم یه بار جنس هاشو برداشته بودم این بلا سرم اورد وقتی جنس ها رو از ترس بهش دادم کلی بهم خندید و تازه فهمیدم تمام مدت مسخره ام کرده بود!همین الان ببرید ازمایشگاه تست بگیرید از محمد می بینید سالم سالمه! یکی از دانشجو ها گفت: - من وسایلم باهامه می خواید تست بگیرم؟ من و شایان فوری سر تکون دادیم. محمد بلند شد پشتم پناه گرفت و گفت: - وای امپول من می ترسم! و زد زیر گریه. بغلش کردم و اشکاشو پاک کردم و گفتم: - الهی دورت بگردم مگه نمی خوای اون شیدای بدجنس و بندازیم تو زندان که از شرش خلاص بشیم؟هوم؟من قول می دم خیلی زود زود اون شیدا بره خوب؟امپول که درد نداره قربونت برم اگه دردت گرفت اصلا من این پسره رو می زنم خوبه؟ ترسیده سر تکون داد. دانشجوعه جلو اومد و یه چیزی بالای بازوی محمد بست سرنگ و که جلو اورد خودم بیشتر ترسیدم و چشامو فوری بستم و سر محمد رو هم به خودم فشار دادم نگاه نکنه. اما اصلا گریه نکرد و گفت: - بزن دیگه. پسره گفت: - تموم شد. چشم باز کردم دیدم خون گرفته و توی یه چیز پلاستیکی گذاشت و برد گذاشت توی دستگاه. به محمد نگاه کردم خداروشکر اصلا نفهمید کی زدش! پنبه رو روی دست ش فشار دادم و منتظر جواب شدم. من و شایان دل تو دل مون نبود ببنیم جواب چیه اما فرهاد بیخیال نگاهمون می کرد و مطمعن بود الکیه! نیم ساعتی گذشت! چقدر هم سخت و پر استرس گذشت که دوباره بالا اوردم و اصلا حالم خوب نبود. شایان برام ابمیوه اورد و گرفت جلوم و گفت: - بخور بهتر بشی. گرفتم و فرهاد گفت: - انقدر استرس بکش تا بچه رو بندازی می گم الکی بهتون گفته! و همون لحضه دانشجوعه گفت: - هیچ چیزی توی خون ش نیست کاملا سالمه اقا فرهاد راست گفتن. خداروشکر کردم و از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم محکم محمد و بغل کردم که هم صدای محمد در اومد هم خودم دردم گرفت یهو بچه لگد زد
گفتند: خدا را چگونه میبینی ؟ گفت:آنگونه که همیشه میتواند مچم را بگیرد اما دستم را میگیرد ...❤️‍🩹:)
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
[واعتمادبه‌خدامحکم‌ترین‌امیدمن‌است:)]