6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✘ در ساعتی که وقت جذب رزق و روزی است خواب نباشید!
(روزی حسرتش ما را خواهد کُشت.)
#استوری | #استاد_شجاعی
منبع : جلسه ۹ و ۳۱ از مبحث نماز سکوی پرواز
خدایا ..
ببخش اون بنده ای رو که
فهمید تو دلت نمیاد عذابش
کنی و بی حیا شد 🚶♀ .
یک دونه صلوات میفرستین واسه همه اونایی که بهش نیاز دارن و ظهور امام زمان علیه السلام 🥲؟
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
【 💜🪻 】
◿خوٰاستمپیشتـُوگـویـَمغـَمتـنـهـٰاییخویش..؛
آمـَدےسـوےمـنورفـتغـَمتـنـهـٰاییِمـن..🩵🫀ᝰ-
#دلبرعراقــيمن ‹🔗🌼-
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
【 💜🪻 】
ִֶָ ࣪ بـٰاخیـٰالِڪربلآیـَتخـوـٰابزیـبـٰامیشود . . ៹
یکزیٰارتبینخوٰاباِمشَبنصیبمکُنحـُسین🤍🌙!ও𝄒
#امامحـسینجونم.. ٬🫶🏻🌱›
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
【 💜🪻 】
پیشڪُدامینطـبیب،شـَرحدهـَمحـٰالخود . . !؟
درد ِمـنِخـَستـِهرـٰاجـزتـُوڪـِهدارَددوا ࣫͝ . .❤️🩹🌱"¡
#امـٰامحـسینقـلبم.. -🫀♡-
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
جنـابقـــآف 🕶🖤'!
حذفعڪسهایتبهانهاست،
-آنهاازچشمانتمیترسندحاجی🌳:)))!
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت114
#غزال
بچه که لگد زد محمد فوری ازم جدا شد و گفت:
- داداشی لگد زد.
و سرشو به دلم تکیه داد و با هیجان منتظر بود بازم لگد بزنه.
اما محکم زده بود و دردم گرفته بود صورتم توی هم رفته بود و لگد هاش مثل همیشه نبود!
با لگد بعدی ش از جا پریدم که محمد ترسید.
فرهاد و شایان هر دو سمتم اومدن و بعدی رو محکم تر از قبلی زد که ایییی گفتم و از درد بلند شدم دستمو به دیوار گرفتم.
حس می کردم می خوام بمیرم با همین چند ثانیه درد شدید!
تند تند نفس عمیق کشیدم اما فایده ای نداشت و با اینکه لگد نمی زد درد داشتم.
دلم می خواست از درد جیغ بکشم!
شایان مات مونده بود و دست و پاشو گم کرده بود و فرهاد دو دستی توی سر خودش زد محمد زود تر از همه گفت:
- مامانی و ببرین دکتر.
و زد زیر گریه.
دیدن اشکای محمد حالمو بدتر می کرد و اشکای خودمم راه شونو پیدا کردن.
شایان سریع سمتم اومد و کمک کرد راه برم.
تا توی ماشین رفتیم فرهاد و محمد سوار شدن و فوری گاز داد.
با سرعتی که شایان داشت ترس هم ورم داشته بود و بدتر دردم گرفت.
خدایا نکنه بچه چیزیش شده باشه!
خدایا خودم و بچه رو به تو می سپارم خودت مراقبمون باش.
سرمو به پشتی تکیه دادم و چشامو روی هم فشار دادم تا یکم این درد کم بشه.
قبلا هم دو سه بار این طور شده بودم اما کارم به بیمارستان نکشید ولی بعد که پرسیدم دکتر گفت هیجانات برام خوب نیست!
تا رسیدیم بیمارستان شایان فوری برام برانکارد اورد با پرستار و روی اون خوابیدم.
خیلی زود بهم سرم وصل کردن دردم که کم تر شد از خستگی و تحمل درد خوابم برد.
#شایان
محمد و بغل کرده بودم و از لای در داشتم به غزال نگاه می کردم.
با دیدن حالش دست پامو کامل گم کرده بودم و اصلا نمی دونستم چه خاکی باید تو سرم بریزم.
شاید اگه محمد نمی گفت همون جا ماتم می برد!
از استرس و ترس که مبادا خدای نکرده چیزیش بشه نمی تونستم چشم ازش بگیرم و با اینکه پرستار گفته بود بیرون بمونم اما نتونستم و لای درو باز کردم.
تا سرم بهش زدن دردش کم شد و از فشار تحمل درد خوابید.
رو به محمد که گریه می کرد گفتم:
- قربونت برم بابایی گریه نکن مامانی خوب شده خوابیده ببین دیگه درد نمی کشه.
با هق هق گفت:
- همش تقصیر اون نی نی بدجنسه مامانی و اذیت می کنه.
اشکاشو پاک کردم و گفتم:
- الهی دورت بگردم نی نی یه دیگه گاهی فضولی می کنه مثل تو که عاقل نیست دردت به جون بابایی می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ واسه تو واسه مامانت واسه نی نی مون.
محمد سرشو به سینه ام تکیه داد و گفت:
- منم دلم برات تنگ شده بابایی.
.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت115
#شایان
فرهاد از راه رسید با دارو ها و نگران گفت:
- چی شد؟حالش چطوره؟
سری تکون دادم و گفتم:
- نگران نباش خوبه خوابید.
نفس راحتی کشید اونم مثل من دستپارچه شده بود.
روی صندلی ولو شد و گفت:
- خدا تا حالا تو عمرم انقدر نترسیده بودم انقدر هول نکرده بودم قلبم وایساد.
دکتر بیرون اومد و رو به من گفت:
- شما چه نسبتی با بیمار دارید؟
لب زدم:
- همسرشم.
دکتر سری تکون داد و گفت:
- بچه دوم تونه؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه اول.
چیزی توی پرونده نوشت و دوباره برسی ش کرد و گفت:
- مادر الان توی ماه پنجم بارداری به سر می بره جنین بزرگ تر شده و مراقب ها هم باید بیشتر باشه کارای سنگین نکنن چیز سنگین بلند نکنن بچه ای بغل نگیرن تحرک خیلی زیاد نداشته باشن تحرک خوبه اما نه که خسته بشن و از نفس بیفتن و مهم تر از همه ایشون بنیه ضعیفی دارن استرس هیجان براشون اصلا خوب نیست حال امروز شون به خاطر هیجانات بوده!
سری تکون دادم و دارو ها رو نشون دادیم یه چیزایی روشون نوشت و گفت بدیم به پرستار.
وارد اتاق شدیم و فرهاد دارو ها رو به پرستار داد.
و محمد و روی تخت غزال نشوندم تا ببینه حالش خوبه و اروم بگیره!
نگاهمو به صورت رنگ پریده و لاغرش دوختم.
وقتی فهمیدم بارداره چه نقشه ها تو سرم داشتم چه برنامه ها برای دوران بارداری ش که توی ناز و نعمت اون بچه به دنیا بیاد اما الان چی؟غزال و محمد از من جدا حال و روز مون اینجوری غزال اینجوری غمگین و دل شکسته!
و منی که توی سخت ترین دوره زندگی ش و حساس ترین دوره کنارش نیستم!
انقدر من و محمد گفتیم بچه بچه و حالا که بچه هست هیچ مراقبتی ازش نکردم بلکه....
پرستار که بیرون رفت فرهاد گفت:
- نمی شه تو دست از سر زندگی ما ورداری؟نمی زاری خواهرم یه نفس راحت بکشه؟